میزان القوه
[نُلْ قُوْ وَ] (ع اِ مرکب)(اصطلاح فیزیکی) دستگاهی که با آن قوهء اشیا را سنجند. (یادداشت مؤلف). نیروسنج. (لغات فرهنگستان). رجوع به نیروسنج شود.
میزان المطر
[نُلْ مَ طَ] (ع اِ مرکب)(1)(اصطلاح فیزیکی) باران سنج. رجوع به باران سنج شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Pluviometre
میزان النار
[نُنْ نا] (ع اِ مرکب) (اصطلاح فیزیکی) میزان الحراره ای است که برای اندازه گرفتن حرارتهای زیاد (750 تا 1500 درجه) بکار می رود و آن عبارت است از مقداری طلای سفید یا آهن که از تغییر رنگ آن درجهء حرارت معلوم می شود. بدین ترتیب: سرخ کمرنگ (750 درجه)،...
میزان النغمه
[نُنْ نَ مَ] (ع اِ مرکب)(اصطلاح فیزیکی) آلتی به شکل شمش خمیده که بوسیلهء آن میزان اهتزاز را معلوم کنند. میزان الصوت. دیاپازن. رجوع به میزان الصوت شود.
میزان النفس
[نُنْ نَ فَ] (ع اِ مرکب)(اصطلاح فیزیکی) دم سنج. اسپیرومتر(1). دستگاهی که نفس را می سنجد.
.
(فرانسوی)
(1) - Spirometre
میزان النور
[نُنْ نو] (ع اِ مرکب)(1)(اصطلاح فیزیکی) نورسنج. رجوع به نورسنج شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Photometre
میزان الهوا
[نُلْ هَ] (ع اِ مرکب)(1)(اصطلاح فیزیکی) هواسنج. (لغات فرهنگستان). بارومتر. (از یادداشت مؤلف). اسبابی است که جهت تعیین فشار هوا بکار میرود. این وسیله اول دفعه در سال 1643 میلادی توسط توریچلی ایتالیایی ساخته شد و پاسکال دانشمند فرانسوی آزمایشهای وی را مکرر بکار برد و نتیجه گرفت که فشار...
میزان پلی
[پِ] (فرانسوی، اِ)(1) (اصطلاح آرایشگری) تاب دادن مو. حالت جعدی و تابداری دادن موی سر را با وسائل.
(1) - Mise en plis.
میزان زور
(ص مرکب) با نیروی تمام و درست. عبارت است از شجاع. (از آنندراج).
میزان سن
[سِ] (فرانسوی، اِ)(1) (اصطلاح تئاتر) صورت خارجی دادن اثری غنایی یا درام یا سناریو(2) به صورت صحنهء نمایش یا فیلم. تنظیم صحنه ها و نظارت بر همهء امور فنی و هنری یک نمایشنامه یا سناریو.
(1) - Mise en scene. .
(فرانسوی)
(2) - Scenario
میزانیه
[نی یَ] (ع اِ) بودجه(1). (یادداشت مؤلف). رجوع به بودجه شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Budget
میزبان
(ص مرکب، اِ مرکب) ضیافت کننده و میهمانی کننده و آنکه میهمانی می کند و طعام می خوراند و صاحب خانه و رئیس جشن و میهمانی. (ناظم الاطباء). میز به معنی مهمان باشد و میزبان شخصی بود که میهمانی کند. (فرهنگ جهانگیری). مهماندار باشد. (لغت فرس اسدی). مضیف. (دهار). کسی...
میزبان گستری
[گُ تَ] (حامص مرکب)مهمانداری. (ناظم الاطباء). مهمان نوازی. پذیرایی میهمان از دل و جان. و رجوع به میزبان و میزبانی شود.
میزبانی
(حامص مرکب) صفت و حالت میزبان. مهمانداری و پذیرایی از مهمان. (ناظم الاطباء). مهمانداری. (آنندراج). خدمت مهمان کردن و مهمان داری نمودن و مهمانی باشد. (برهان). شاید مخفف میزدبانی. (از یادداشت مؤلف). میهمان نوازی :
که این میزبانی ترا بردهد
چو افزون کنی گنج و گوهر دهد.فردوسی.
سپاه و رعیت نیابند فرصت
به شغل...
میزد
[مَ یَ] (اِ)(1)در آئین زرتشتی، نذر و تقدیمی غیر مایع و فدیه و چیزی خوردنی. در مقابل نذر مایع و آشامیدنی که زور [ زَ وْ ]نامیده میشود. قربانی را میزد می نامیدند و ظاهراً عبارت بود از گوشت و چربی یا کره. (از ایران در زمان ساسانی ص186). ......
میزد
[زَ] (اِ) مخفف میزاد و به همان معنی است یعنی سرور و شادی و مجلس عیش و عشرت. (از شعوری ج2 ورق 363). رجوع به میزاد شود.
می زد
[مَ / مِ زَ] (ن مف مرکب) مخفف می زده. شخصی را گویند که به سبب پر خوردن شراب میل به چیزهای دیگر نکند. (آنندراج). و رجوع به می زده شود.
میزدج
[دَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان شهر کرد، واقع در جنوب شهرکرد دارای دو رشته ارتفاعات که از خاور به باختر کشیده شده است. هوای دهستان معتدل و سالم و آب آبادیهای آن از رودخانه های محلی و چشمه ها تأمین می شود. محصول عمدهء دهستان غلات...
می زدگان
[مَ / مِ زَ دَ / دِ] (اِ مرکب) جِ می زده. (ناظم الاطباء). خمار. خماری. مست و مخمور. سیه مست :
می زدگان را گلاب باشد قطرهء شراب
باشد بوی بخور بوی بخار کباب.منوچهری.
می زدگانیم ما در دل ما غم بود
چارهء ما بامداد رطل دمادم بود.منوچهری.
و رجوع به می زده شود.
می زدگی
[مَ / مِ زَ دَ / دِ] (حامص مرکب)صفت و حالت می زده. شراب زدگی. (یادداشت مؤلف). مخموری. مستی :
به پنجشنبه که روز خمار می زدگی است
چو تلخ باده خوری راحتت فزاید(1) خود.
منوچهری.
و رجوع به می زده شود.
(1) - ن ل: فروشد.
