میرنی
(اِخ) دهی است از دهستان کلخوران بخش مرکزی شهرستان اردبیل، واقع در 10هزارگزی شمال باختری اردبیل با 1419 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میروق
[مَ] (ع ص) زرع میروق و مأروق؛ کشت سیک زده. (منتهی الارب، مادهء ی رق) (از مهذب الاسماء) (از ناظم الاطباء). مأروق؛ زرع به آفت زرده رسیده. (از یادداشت مؤلف). کشت آفت زده. (از اقرب الموارد). || رجل میروق؛ مرد گرفتار یرقان. (ناظم الاطباء). مرد زرده رسیده. مأروق. (منتهی الارب)....
میروک
(اِ) مور خرد و مورچه. (ناظم الاطباء). مورچه. (از شعوری ج2 ورق 364)(1). مورچه بود. (لغت فرس اسدی) (فرهنگ اوبهی). به معنی مورچه باشد. (انجمن آرا). به معنی مورچه باشد و بدل مورک است. (آنندراج). به معنی مورچه باشد که مصغر مور است و از حشرات الارض باشد. (برهان). مورک....
میرویس
[وَ] (اِخ)(1) میرویس یا میراویس (1086 تا 1127 ه . ق.). وی از افغانان غلجائی بود و در زمان ضعف دولت صفویه علیه دولت ایران شورید. در ابتدای کار کلانتر قندهار بود اما هنگامی که دولت ایران حکومت قندهار را در سال 1119 ه . ق. به گرگین خان گرجی...
میره
[رَ] (ع اِ) خواربار و غلهء حمل شده از جایی به جایی دور. (ناظم الاطباء). طعام. (بحر الجواهر). خواربار. (منتهی الارب). ج، میر. (مهذب الاسماء). || (اِمص) غله آوری از شهری به شهری. (منتهی الارب). بردن خوراکی و بار خوراک. (از شرح قاموس). || عداوت و کینه. (از برهان).
میره
[رَ / رِ] (اِ) میر. خواجه و رئیس و کدخدا. (ناظم الاطباء). به معنی خواجه باشد که کدخدا و رئیس است. (برهان). خواجه. خداوند. کدخدا. بزرگ. (یادداشت مؤلف). خواجه و بزرگ باشد. (انجمن آرا) (آنندراج) :
یکسره، میره همه باد است و دم
یکدله، میره همه مکر و مریست.
حکیم غمناک (از فرهنگ...
میرهاشم
[شِ] (اِخ) دهی است از دهستان پشتکوه بخش نیر شهرستان یزد، واقع در 10هزارگزی خاور نیر با 213 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
میرهاشمی
[شِ] (اِخ) کوفته گری (کوفته پزی) بی نظیر بود و خلقی دلپذیر داشت. از اوست:
خوشم زان رو که تیرش در دل ناشاد جا دارد
که خواهد یاد من کرد از خدنگ خود چو یاد آرد.
(از مجالس النفائس ص243).
میره ده
[رَ دِهْ] (اِخ) دهی است از دهستان ایل تیمور بخش حومهء شهرستان مهاباد، واقع در 27هزارگزی جنوب خاوری مهاباد با 203 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میری
(ص نسبی) منسوب به میر. (ناظم الاطباء). آنچه یا آن که منسوب به میر و امیر است. || (حامص) صفت و حالت و شغل و مقام میر. امیری. میر بودن. امیر بودن. ریاست. (یادداشت مؤلف). امیری و سرداری. (آنندراج) :
چاکری کردن او در شرف از میری به
ورنه چون چشم همه...
میریک
(اِخ) دهی است از دهستان شاخنات بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع در 95هزارگزی شمال باختری درمیان با 489 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).
میرین
[رَ] (اِخ) به صیغهء تثنیهء تازی کنایه است از امیرخسرو دهلوی و امیرحسن دهلوی. (از ناظم الاطباء) (از برهان) (از آنندراج).
میز
[مَ] (ع مص) جدا کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ص97). || فضیلت دادن بعض چیز را بر بعضی. || از جایی به جایی رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
میز
[مِ یَزز] (ع ص) مَیِّز(1). مرد سخت پی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
(1) - این ضبط اقرب الموارد است.
میز
[مَ] (ع ص) مرد سخت پی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج)(1). رجوع به مادهء بالا شود.
(1) - در منتهی الارب با مصوّت «ی» ضبط شده است.
میز
[مَ] (از ع، اِمص) امتیاز. (ناظم الاطباء).
میز
(از ع، اِمص) مخفف تمیز. (از برهان). تمییز را خوانند. (فرهنگ جهانگیری). تمییز. جدا کردن.
میز
(اِ) ضیف و مهمان و شخصی که به ضیافت کسی رود. (ناظم الاطباء). به معنی مهمان است. (آنندراج). میهمان. (انجمن آرا). مهمان باشد. (فرهنگ جهانگیری). به معنی مهمان است یعنی شخصی که به ضیافت کسی رود. (برهان). علم است برای مهمان و از این رو مهماندار یعنی صاحب خانه را...
میز
(اِ) اسم از میزیدن یا میختن. شاش و بول. (ناظم الاطباء). آب تاختن بود. (لغت فرس اسدی). پیشاب را گویند. (فرهنگ جهانگیری). پیشاب و شاش را گویند و به عربی بول خوانند. (برهان). بول. آب تاختن یعنی بول کردن را گویند. بول. شاش. ادرار. (یادداشت مؤلف) :
چون رسنگر ز پس...
میزا
(نف) صفت دائم از میزیدن. میزنده (صفت مشبهه) مصدر میختن یا میزیدن. شاش کننده. (از یادداشت مؤلف).
