می زدن
[مَ / مِ زَ دَ] (مص مرکب) شراب خوردن. می خواری کردن. باده خوردن :
با عشق محرمیم چه خیزد ز دست عقل
خود کیست شحنه چون می با پادشا زنیم.
قاآنی.
ما خیمه به صحرای میامی زده ایم
با چنگ و رباب می پیاپی زده ایم.
(منسوب به ملک الشعراء بهار).
می زده
[مَ / مِ زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مست و مخمور و خمار افتاده از شراب. مخمور. با خمار. (ناظم الاطباء). شراب زده. سخت مست و لایعقل. سیه مست. مست و بیخود از خود. (از یادداشت مؤلف). شراب زده را گویند و آن شخصی است که به سبب بسیار...
میزر
[مَ زَ] (از ع، اِ) مئزر. عمامه و دستار و مندیل که بر سر بندند. (ناظم الاطباء). دستار. (از شعوری ج2 ورق 349). دستار و مندیلی که بر سر بندند. (آنندراج) (از برهان) (از غیاث). عمامه. سربند. شالی که بر سر بندند. (از یادداشت مؤلف) :
کزین کم زنی بود ناپاک...
میزره
[مَ زَ رَ] (از ع، اِ) میزر. ازار. (یادداشت مؤلف). رجوع به میزر شود.
میزش
[زِ] (اِمص) اسم مصدر از میزیدن و میختن. ادرار. شاش کردن. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به میزیدن شود.
میزک
[زَ] (اِ مصغر) میز کوچک.
میزک
[زَ] (اِ مصغر) (اسم از میزیدن + ک تصغیر) مصغر میز یعنی شاش اندک. (ناظم الاطباء). || بول و شاش. (ناظم الاطباء). بول و شاش را گویند. (آنندراج) (برهان) :
شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد
سوی مبرز رفت تا میزک(1) کند.
مولوی (مثنوی چ خاور ص410).
- چکمیزک؛ قطرهء بول که از شرم...
میزندگی
[زَ دَ / دِ] (حامص) کیفیت و حالت میزنده. میزش. اسم مصدر از میختن و میزیدن به معنی بول کردن. (از یادداشت مؤلف). رجوع به میزیدن و میختن شود.
میزنده
[زَ دَ / دِ] (نف) نعت فاعلی از میزیدن. بول کننده. ادرارکننده. شاشنده. که بشاشد. (از یادداشت مؤلف).
میزوج
(اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان قزوین، واقع در 18 هزارگزی شمال خاوری قزوین. با 418 تن سکنه. آب آن از چشمه و رود محلی و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
میزه
[زَ / زِ] (اِ) میان زین. (لغت فرس اسدی). میان زین و خانهء زین. (ناظم الاطباء). میان زین بود. (فرهنگ اوبهی). میان زین اسب را گویند که خانهء زین باشد. (برهان) (آنندراج) (از شعوری ج2 ورق 366).
میزه
[زَ / زِ] (اِ) بول. میزک. رجوع به میزک شود.
- میزه کردن؛ بول کردن. شاشیدن. ادرار کردن.
میزه شناس
[زَ / زِ شِ] (نف مرکب)اورولوگ(1). (لغات فرهنگستان).
(1) - Urologue.
میزه نای
[زَ / زِ] (اِ مرکب) حالب(1). (لغات فرهنگستان).
.
(فرانسوی)
(1) - Uretere
میزیدن
[دَ] (مص) میختن. آب تاختن. (لغت فرس اسدی) (صحاح الفرس). شاشیدن و بول کردن. (ناظم الاطباء). ادرار کردن. شاشیدن. آب تاختن. شاش کردن. (یادداشت مؤلف). به معنی شاشیدن و بول کردن است. (از آنندراج). به معنی بول کردن و شاشیدن باشد. (برهان) :
گر کند هیچگاه قصد گریز
خیز و ناگه به...
میژان
(اِخ) شهرکی است [ به کرمان ] به براکوه نهاده میوه و هیزم و برف جیرفت از این شهر است. (حدود العالم).
میژو
(اِ)(1) عدس و کرسنه. (ناظم الاطباء).
(1) - ممکن است مصحف مرژو و مرجو باشد.
میژه
[ژَ / ژِ] (اِ) مژه. مژگان. (لغات شاهنامه ص250) (فرهنگ لغات ولف به نقل از لغات شاهنامهء عبدالقادر). || لحظه. دم. (فرهنگ لغات ولف به نقل از لغات شاهنامهء عبدالقادر).
میس
(1) [مَ] (ع اِ) درختی است کلان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). به لغت سریانی نام درختی است بزرگ که ثمره و میوهء آن را به یونانی لوطوس خوانند و بعضی گویند لوطوس نام همان درخت است. (برهان). لوطوس و آن درختی است نزدیک به جوز رومی و دارای...
میس
[مَ] (ع مص) میسان. خرامیدن. (منتهی الارب) (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج). تبختر نمودن. (ناظم الاطباء). || بی باکی کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || افزون کردن خدای مرض کسی را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) || خشک شدن. (المصادر زوزنی).
