استبحاث
[اِ تِ] (ع مص) کاویدن و تفتیش کردن از کسی. (منتهی الارب).
استبحار
[اِ تِ] (ع مص) منبسط و فراخ گردیدن. || استبحار شاعر؛ پرگوی و پرسخن شدن شاعر. (از منتهی الارب).
استبداد
[اِ تِ] (ع مص) بخودی خود کار کردن. بخودی خود بکار ایستادن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). بخودی خود بکاری قیام کردن. (زوزنی). تنها بر سر کاری ایستادن و منع کس قبول نکردن. متفرد بکاری شدن. (از منتهی الارب). برأی خود بکاری پرداختن. تفرّد. استقلال. خودرائی. خودکامگی. خودسری. خیره رائی:...
استبداد صغیر
[اِ تِ دا دِ صَ] (اِخ) نامی است که به دورهء حکومت استبدادی محمدعلی شاه قاجار (1325 - 1326 ه . ق.) داده اند.
استبداد منور
[اِ تِ دا دِ مُ نَوْ وَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)(1) استبدادی توأم با عدل: دیودور... دورهء حکومت مطلقهء اسکندر یا چنانکه گویند استبداد منور را ترویج نمود. (ایران باستان ص 78).
(1) - Absolutisme eclaire.
استبداع
[اِ تِ] (ع مص) بدیع شمردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (زوزنی). بدیع داشتن. بدیع دیدن. نو شمردن.
استبدال
[اِ تِ] (ع مص) بدل گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). گرفتن چیزی را بدل چیزی. (منتهی الارب). مبدل کردن چیزی را بچیزی. بدل کردن چیزی جای چیزی. || خواستن چیزی را عوض چیزی. (منتهی الارب). اقتیال. استیهار: و ان اردتم استبدال زوج مکان زوج و آتیتم احدیهنّ قنطاراً فلاتأخذوا منه...
استبذ
[اَ تَ بَ] (پهلوی، ص، اِ)(1) عنوان رئیس تشریفات دربار ساسانیان از زمان قباد. (ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء یاسمی ص 85 و 247).
(1) - Astabadh.
استبذاذ
[اِ تِ] (ع مص) رجوع به استبداد شود.
استبذال
[اِ تِ] (ع مص) طلب بذل کردن. عطا خواستن. || بکار بردن جامه. به استعمال آوردن جامه را.
استبر
[اِ تَ] (ص) ستبر. سطبر. (برهان). گنده. ضخیم. غلیظ. (سروری) (برهان). هنگفت. قماش غلیظ است که آنرا بکاف فارسی مضموم گنده گویند و استبرق و ستبرق معرّب آنست. (انجمن آرای ناصری) :
دو بازویش استبر و پشتش قوی
فروزان از آن فرّهء خسروی.دقیقی.
استبراء
[اِ تِ] (ع مص) برائت جستن و برائت خواستن از عیب و وام و تهمت و مانند آن. (از منتهی الارب). طلب دوری از گناه و قرض و عیب. بیزاری جستن. بیزاری خواستن. || ترک آرامش با زن تا سپری شدن حیض. ترک نزدیکی با زن تا گذشتن یک حیض....
استبراد
[اِ تِ] (ع مص) سرد یافتن. || سرد شمردن. (منتهی الارب).
استبراز
[اِ تِ] (ع مص) استبراز شی ء؛ بیرون کردن آنرا. (از منتهی الارب).
استبرق
[اِ تَ رَ] (معرب، اِ) معرب استبرک. (منتهی الارب).(1) دیبا. (مهذب الاسماء). دیبای ستبر. (ربنجنی). دیبای سطبر یا دیبا که بزر ساخته باشند یا جامهء حریر سطبر مانند دیبا یا برنداق سرخ مشابه زههای کمان. (منتهی الارب). دیبای سفت و گنده است مثل اطلس. (غیاث اللغات). دیبائی ستبر است چنانکه...
استبرق
[اِ تَ رَ] (اِ)(1) استبرک. از درختان کائوچوئی ایران است و در نقاط گرمسیر و سواحل جنوبی و از خوزستان تا مکران و بلوچستان همه جا از ارتفاع 950 (در منصورآباد لار) تا 1100 (در اطراف بم) دیده شده است. (گااوبا). درختچه یا بوته ایست که به ارتفاع پنج گز...
استبرک
[اِ تَ رَ] (اِ) دیبای گنده و سطبر. رجوع به استبرق شود.
استبزال
[اِ تِ] (ع مص) استبزال دَنّ؛ شراب صافی برآوردن از خم. (از منتهی الارب). سوراخ کردن خم و مانند آن برای بیرون کردن مایع محتوی آن. طلب صفای شراب از خنور کردن.
استبسال
[اِ تِ] (ع مص) بر جنگ دل نهادن تا بکشد یا کشته گردد. (منتهی الارب). تن بر مرگ یا بر زخم نهادن. (تاج المصادر بیهقی). خویشتن را در هلاک افکندن. (زوزنی): استبسل نفسه للموت؛ بر مرگ دل نهاد. (منتهی الارب).
استبشار
[اِ تِ] (ع مص) مژده دادن. (منتهی الارب). || خبر خوش پرسیدن. (غیاث اللغات). || شاد شدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). شادمان شدن. شادی یافتن. (زمخشری). فرَح. سرور. شادی. اِبشار: و التماسات هر یک را بر آن جمله به اهتزاز و استبشار تلقی کرد. (کلیله و دمنه). و...
