اسپید
[اِ] (ص) سفید. نقیض سیاه. (برهان). اسفید. سپید (مخفف آن). ابیض. بیضاء :
دفتر صوفی سواد و حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست.مولوی.
رجوع به سفید شود. || بی نقش. (برهان). اطلَس. بی لون. (برهان). || ساده. بی ترشی: اسپیدبا.
اسپیدار
[اِ] (اِ مرکب) سفیدار. سپیدار. قشام (غیشام). درختی است که در جنگلهای ایران یافت میشود و در نجاری بکار می رود و از آن توده های انبوه در مازندران موجود است و برای کاغذسازی مفید است و آن مطلقاً مانند پده بی ثمر است. و رجوع به سفیدار شود.
اسپیدار
[اَ] (اِخ) اسفیذار. نام ولایتی بجانب دریای دیلم (بحر خزر) مشتمل بر قرای واسعه و اعمال. (معجم البلدان). و آن بلندترین ناحیهء مازندران و صاحب دربندها و مضایق است. (نسوی ص 46)(1): از آنجا بر راه گیلان زد [سلطان محمد خوارزمشاه]صعلوک امیری بود از امرای گیلان بخدمت استقبال کرد و...
اسپیدبا
[اِ] (اِ مرکب)(1) آشی را گویند که در آن ترشی نباشد. آش بی ترشی. آش ساده. || شوربای ماست را گویند. اسفیدباج. اسفیدباجه. ماست با. (شعوری).
(1) - Blanc-manger.
اسپیدجوی
[اِ] (اِخ) موضعی که بنقل ابن اسفندیار محلی نزدیک بحر خزر در یکساعته راه چالوس واقع بوده است. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص154 بخش انگلیسی).
اسپیدچشمه
[اِ چَ / چِ مَ / مِ] (اِ مرکب)نوعی از بیجاذی از اشباه یاقوت. ابوریحان بیرونی در الجماهر آرد: اما اسپیدچشمه(1) را حمزه در جواهر ذکر کرده و گوید آن جوهریست همچون بیجاذی. و نصربن احمدبن الخطیبی آرد که آن سنگی است که از زمین مغرب بمصر آرند پست تر...
اسپیدخار
[اِ] (اِ مرکب)(1) بادآورد. بادآور.
(1) - epine blanche. Cirsium.
اسپیددار
[اِ] (اِ مرکب) سپیدار. غیشام. قشام. (محمودبن عمر ربنجنی). رجوع به اسپیدار شود.
اسپیددارستان
[اِ رِ] (اِخ) رابینو این موضع را جزو مواضع غیرمعینهء مازندران و غیرمذکوره در منابع یاد می کند. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 135 بخش انگلیسی).
اسپیددز
[اِ پیدْ، دِ] (اِخ) (قلعهء...) قلعه ای بفارس. ابن البلخی در فارسنامه آرد: قلعهء اسپیددز بقدیم بوده بود، امّا از سالهای دراز باز خراب شده بود چنانک کسی نشان نتواند داد که بچه تاریخ آبادان بوده ست و ابونصر تیر مردانی پدرِ باجول(1) در روزگار فتور آنرا عمارت کرد و...
اسپیددشت
[اِ پیدْ، دَ] (اِخ) رجوع به اسفیددشت شود.
اسپیدرگ
[اِ رَ] (اِ) اسبیدرک. سبیدرک. دستارچه. دستمال. حوله. مندیل. رجوع به سپیدرک شود.
اسپیدرود
[اِ] (اِخ) رودخانه ای است از آذربایجان و به دیلمان و گیلان گذرد. (برهان). رجوع به سفیدرود و اسبیدرود شود.
اسپی دز
[اِ دِ] (اِخ) طبق روایات محلی، نام آق قلعهء استراباد بزمان قابوس و ترکمانان اسپی دز را آق قلعه ترجمه کرده اند. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 86 بخش انگلیسی).
اسپیدزر
[اِ زَ] (اِ مرکب)(1) پلاتین. پلاطین.
(1) - Platine این نام را مؤلف لغت نامه وضع کرده است.
اسپیدکار
[اِ] (ص مرکب) شخصی را گویند که ظروف مس را سفید کند و او را قلعی گر و سفیدگر نیز گویند. (برهان). مسگر.
اسپیدگاو
[اِ] (اِخ) (اثفیان) ابن اثفیان سهرگاو. بقول ابن البلخی جدّ هفتم فریدون پادشاه پیشدادی است. (فارسنامهء ابن البلخی چ کمبریج ص 12). و اثفیان در اوستا اثویّه است که در فارسی آتبین و بتحریف آبتین شده است.
اسپیدگر
[اِ گَ] (ص مرکب) اسپیدکار. رجوع به اسپیدکار شود.
اسپیدمرد
[اِ مَ] (اِ مرکب) در تحفه و فهرست مخزن: سفیدمرز. سفیدمرد. ابوالحسن ترنجی گوید: سفیدمرد آن است که صیادنه او را بعوض فلفل سفید میفروشند. (ترجمهء صیدنهء بیرونی).
اسپیده
[اِ دَ / دِ] (اِ) سپیده. لک سپید. سپیدی چشم. (رشیدی): و اسپیدهء چشم که از قرحه پدید آمده باشد زائل گرداند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || تخمهء اطفال از شیر که چون پنیری شیر خورده برگرداند. || سپیدی صبح. (رشیدی). || سپیدآب که زنان بر روی مالند و آن قلعی و...
