اسپهبذپهلو
[اِ پَ بَ پَ لَ] (اِخ) یکی از خانواده های ارجمند و ممتاز ارمنستان از اعقاب گشم دختر ارشاویر. (ایران باستان ص 2601 و 2618).
اسپهر
[اِ پِ] (اِ) سپهر. رجوع به سپهر شود.
اسپه رود
[اِ پَ] (اِخ) رودی به مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 6 و 26 بخش انگلیسی).
اسپه روز
[اِ پَ] (اِخ) قصری بطبرستان که در افسانه ها گویند بناکردهء دیوسفید است و آنرا بسال 867 ه . ق. / 1462 - 1463 م. ملک اسکندر مرمت کرد. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 154 بخش انگلیسی).
اسپهسالار
[اِ پَ] (ص مرکب، اِ مرکب)سپهسالار. سپاه سالار. فرمانده سپاه. سردار.
اسپیآر
[اِ] (اِخ) نام سپاهی که انگلیسیان در جنگ اوّل بین المللی در ایران تشکیل کردند. پلیس جنوب.
اسپی آو
[اِ] (اِخ) سفیدآب مازندران. رجوع به سفیدآب و سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 157 بخش انگلیسی شود.
اسپیار
[اِ] (اِ) نامی است که در نور و مازندران به سپیدار دهند. سفیدار. رجوع به سفیدار شود.
اسپیاربن
[اِ بُ] (اِخ) ناحیتی از آمل. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 44 و 113 بخش انگلیسی).
اسپ یام
[اَ پِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)اسپی که برای داک چوکی در منازل گذارند. علامی فهامی نوشته: میرزا کوکه را از گجرات به اسپ یام طلب فرمودند. (آنندراج). اسپ نوبتی. رجوع به یام شود.
اسپی انجیل
[اِ اَ] (اِخ) موضعی قرب ترک اسطلخ و بلنگان اسطلخ، که بمناسبت وجود درخت انجیری (در چمن چنگور) که مورد احترام اهالی است بدین نام خوانده شده است. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 61 بخش انگلیسی).
اسپی تاسس
[اِ تا سِ] (اِخ)(1) پسر اِسپی تاماس. وی طبق وصیت کوروش کبیر به حکومت مردم دِربیک منصوب شد. (ایران باستان ص 454).
(1) - Spitaces.
اسپی تاماس
[اِ] (اِخ)(1) پدر اسپی تاسس. رجوع به اسپی تاسس شود.
(1) - Spitamas.
اسپی تامن
[اِ مِ] (اِخ) سردار ایرانی که سِلُکوس دختر وی را بزنی کرد و بنام این سلسلهء سلوکیان بعدها سلسلهء مقدونی و ایرانی بشمار رفت، چه اعقاب سلکوس از طرف پدر مقدونی و از جانب مادر ایرانی بودند. (ایران باستان ص 2006).
اسپیتزبرگ
[اِ بِ] (اِخ)(1) (بمعنی کوه حاد و نوک تیز) نام گنگبار اقیانوس منجمد شمالی که مرکب است از سه جزیرهء بزرگ و چند جزیرهء کوچک که بزرگترین آنها نیز به اسپیتزبرگ موسوم است و نام دیگر آن «فریسلاندنو» است و در طرف مغرب واقع شده این جزیره ها در بین...
اسپیتلر
[اِ تِ لِ] (اِخ)(1) کارل. نویسندهء سویسی بزبان آلمانی، مولد لیستال (1845 - 1924 م.). مصنف منظومهء «بهار اُلَمفیائی»(2).
(1) - Spitteler, Carl.
(2) - Le Printemps Olympien.
اسپیتمان
[اِ] (اِخ) نام خانوادگی زرتشت. در سنت است(1) که سپیتَمَه نام نهمین جدّ زرتشت است، بهمین مناسبت نام خانوادگی او را اسپیتمان و گاه اسپنتمان گفته اند. (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص 69).
(1) - طبق بندهش و دینکرت و زادسپرم.
اسپیجاب
[اِ] (اِخ) شهری است از ولایت ماوراءالنهر که آنرا بترکی شبران بر وزن گبران گویند. (برهان). معرب آن اسفیجاب است. رجوع به اسفیجاب شود: ارسلان خان که ولیعهد بود، خان ترکستان گشت و ولایت طراز و اسپیجاب و آن نواحی جمله بغراخان برادرش را داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص...
اسپیچبرغ
[اِ بِ] (اِخ) رجوع به اسپیتزبرگ و قاموس الاعلام ترکی شود.
اسپی چشمه
[اِ چَ مَ] (اِخ) از نواحی سوادکوه مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 116 بخش انگلیسی بنقل از مِلگونُف).
