اسبکرار
[اِ بِ] (ع مص) بر پهلو خفته یازیدن. || یازیدن شیر وقت برجستن. || تمام بالا شدن دختر. (منتهی الارب). تمام بالا شدن جوان. (زوزنی). || متکبر شدن. (زوزنی).
اسبکشان
[اَ بِ] (اِخ) قضائی است در ولایت و سنجاق قونیه. مرکز این قضا قریهء این اوی میباشد که در ساحل رود این صویی واقع است. این رود به طوزکولی (دریاچهء نمک) میریزد. قضای مزبور اراضی بسیار وسیع و دامنه داری دارد حتی ناحیهء قوچ حصار را هم که در مشرق...
اسب کلان
[اَ بِ کَ] (اِخ) (اصطلاح نجوم) فرس ثانی. فرس اعظم.
اسب گدار
[اَ گُ] (اِ مرکب) رجوع به مادهء بعد شود.
اسب گذار
[اَ گُ] (اِ مرکب) اسب گدار. اسکدار. اسکوتاری(1). رجوع به اسکدار شود.
(1) - کلمهء اسکوتاری، گمان میکنم نامی است که ایرانیان به اینجا داده اند چنانکه نام بُسفر، یعنی گاوگدار را یونانیان به محل نزدیک آن گفته اند.
اسبل
[اَ بَ] (ع ص) درازبروت: رجلٌ اسبل؛ مرد درازبروت. (منتهی الارب).
اسبل
[اَ بُ] (ع اِ) جِ سبیل.
اسبل
[اُ بُ] (اِ) (در تداول عامه) سِپرز. اسپرز. طحال.
اسبل تو
[اُ بُ تَ / تُو] (اِ مرکب)(1) (از: اسبل، مصحف سپرز + تو، صورتی از تب) خون میز سپرزی. زهره تو. بیماری اسب و گوسفند و بز و شتر.
(1) - Fievre charbonneuse.
اسبله
[اَ بِ لَ] (ع اِ) جِ سبیل.
اسبن
[اَ بِ] (اِخ) بزرگترین واحه در صحرای افریقا پس از «فزان» واقع بین 16 و 20 درجهء عرض شمالی و 5 و 10 درجهء طول شرقی تا جنوب جنوب شرقی واحهء «توات» حدّ شمالی آن بلاد طوارق یا تواریک و حدّ جنوبی بلاد سودان است. مساحت در حدود 400 هزار...
اسبناج
[اِ بِ] (اِ) اسفناج. اسفاناج. اسفناخ.
اسبناخ
[اِ بِ] (اِ) اسفناج. (دُزی).
اسبنتمان
[اِ بِ] (اِخ) اسپنتمان. محرّف اسپیتمان. نام خانوادهء زرتشت. رجوع به اسپیتمان شود.
اسبندان
[اَ بَ] (اِخ) (بحیرهء مرغزار...) «بحیرهء مرغزار شیدان» بولایت فارس. حمدالله مستوفی گوید: در بهار بوقت آب خیز بحیره شود و بهنگام گرما خشک شود. دورش فرسنگی بود. (نزهه القلوب ج 3 ص 241).(1)
(1) - و صور دیگر این نام، مسهدان، سدان، سندان، سیدان، سعدان است.
اسب نمد
[اَ نَ مَ] (اِ مرکب) پوشش اسب. برگستوان: رکابدار را فرموده آمده است پوشیده تا آنرا [ملطفه را] در اسب نمد یا میان آستر موزه چنانکه صواب بیند پنهان کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 405 و چ فیاض ص 389).
اسبوبه
[اُ بو بَ] (ع اِ) دشنام معتاد: بینهم اسبوبه یتسابون بها. (منتهی الارب).
اسبوت
[اُ] (اِخ) نام کوهی است.
اسبوختن
[اِ تَ] (مص) رجوع به سپوختن شود.
اسبور
[اَ] (ص) احمق. (آنندراج). کم ذهن. || کج سلیقه. || بسیارغضب.
