اسبرنگ
[اِ بِ رَ] (اِ) اسب شطرنج. اسبرنج (معرب آن).
اسبره
[اَ بَ رَ] (اِخ) ناحیه ای در اقصی بلاد شاش (چاچ) در ماوراءالنهر. یاقوت گوید: و ازین بلاد نفط و فیروزه و آهن و روی و زر و سرب استخراج شود و آنجا کوهی است دارای سنگ سیاه که مانند زغال محترق شود که یکبار و دوبار از آن را...
اسب ریز
[اَ] (اِ مرکب) میدان. (صحاح الفرس). اسب ریس. اسپ ریس :
ببر کرده هر یک سلیح ستیز
نهادند رو جانب اسب ریز.فردوسی.
اسب ریس
[اَ] (اِ مرکب) عرصه و میدان. میدان اسب دوانی. اسپ ریس. اسپ ریز. اسب رز. اسب رس. رجوع به اسپ ریس شود.
اسبزار
[اَ] (اِخ) اسفزار. ناحیتی [ بخراسان ]او را چهار شهر است چون، کواژان، ارسکن، کوژد، جراشان، و این هر چهار اندر مقدار شش فرسنگ است. جائی بانعمت است و مردمان او خوارج اند و جنگی و در این ناحیت کوه بسیار است و استوار. (حدود العالم). رجوع به اسفزار شود.
اسب ساران
[اَ] (اِ مرکب) جانوران که سر اسب و تن آدمی دارند. رجوع به اسپ ساران شود.
اسبست
[اَ بِ/ اِ بِ] (اِ) یونجه. و معرب آن فصفصه و جمع فصافص است. (المعرب جوالیقی ص 240). و رجوع به اسپست شود.
اسبستان
[اَ بِ] (اِخ) نام محلی کنار راه سراب به اردبیل، میان سراب و کاروان، در 128300گزی تبریز.
اسبسکث
[اِ بَ کَ] (اِخ) قریه ای است به دوفرسنگی سمرقند. و ابوحامد احمدبن بکر اسبسکثی از آنجاست. (معجم البلدان).
اسبسکثی
[اِ بَ کَ] (ص نسبی) منسوب به اسبسکث. (انساب سمعانی). و رجوع به به اسبسکث شود.
اسب شناسی
[اَ شِ] (حامص مرکب)(1)فنّ معرفت انواع اسب و حالات آن. فُروسه. فروسیت. (منتهی الارب).
(1) - Hippologie.
اسبط
[اَ بَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از سبط و سُبوط. فروهشته موی تر.
اسبطرار
[اِ بِ] (ع مص) بر پهلو خفته یازیدن. (منتهی الارب). پهن واشدن. پهلو خفتن. کشیده شدن و دراز شدن. || شتاب رفتن شتران. (منتهی الارب). تیز رفتن شتر. || راست و درست شدن بلاد. (منتهی الارب): اسبطرّ البلاد؛ استقامت. (قطر المحیط). || یازیدن و دراز شدن ذبیحه. (منتهی الارب).
اسبع
[اَ بُ] (ع اِ) جِ سَبُع.
اسبغ
[اَ بَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از سبوغ. یازیده تر. فراخ نعمت تر.
اسبغلال
[اِ بِ] (ع مص) اسبغلال ثوب؛ تر شدن جامه و مانند آن. (از منتهی الارب). || اسبغلال شَعر؛ چرب و تر شدن موی به روغن: اسبغل الشعر بالدهن. (منتهی الارب).
اسبغول
[اَ] (اِ)(1) بذرقطونا. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). و وجه تسمیهء او به اسبغول آنست که چون معنی غول گوش باشد و این گیاه شبیه به گوش اسب است اسبغول گویند و این در صیدنهء ابی ریحان مسطور است. (فرهنگ خطی) (فرهنگ سروری). اسفیوش. (فرهنگ سروری). فسلیون. سبیوس. اشجاره. اسفرزه. اسپرزه....
اسبق
[اَ بَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از سبقت. پیش تر. جلوتر. سابق تر. سبقت گیرنده تر. پیش تر از پیش... از پیش پیش تر.
-امثال: اسبق من الاجل.
اسبق من الافکار. (مجمع الامثال میدانی).
|| افضل.
اسبک
[اَ بَ] (اِ) پَره. دندانه (در کلید).
اسبک
[اَ بَ] (اِخ) شهرکی بشمال شرقی طبس.
