اسبان
[اَ] (ع اِ) روپوشهای تُنُک.
اسبان
[اِ] (ع مص) پیوسته جامهء سَبَنیّه پوشیدن. (منتهی الارب). و سَبَن دهی است به بغداد.
اسباناخ
[اِ] (اِ) اسفناج.
اسبانبر
[اَ بامْ بَ] (اِخ) نام شهری است که انوشیروان بنا کرد و طاق کسری بدان شهر ساخت. (برهان قاطع) (سروری). یاقوت گوید: نام جلیل ترین و بزرگترین مدائن کسری و ایوان کسری که تاکنون بخشی از آن بجا مانده، بدانجاست. (معجم البلدان). بعضی اصل آنرا اسفابور یاد کرده اند. (سروری)...
اسبانج
[اِ نَ] (اِ) اسفناج. اسپناج. (جهانگیری). اسفَنَج. (شعوری). رجوع به اسپانج شود.
اسبان فرکان
[ ] (اِخ) بقول مؤلف مجمل التواریخ نام دیگر داراب گرد پارس منسوب به داراب پادشاه کیانی. (مجمل التواریخ و القصص ص 55). و در تاریخ حمزه (ص 29) استان فرکان آمده است.
اسبانیا
[اِ] (اِخ) اسپانیا به تلفظ عربی.
اسبانیکث
[اَ کَ] (اِخ) شهری به ماوراءالنهر از شهرهای اسپیجاب و بین آن دو یک منزل سنگین راهست. و بدان منسوبست ابونصر احمدبن زاهربن حاتم بن رستم الادیب الاسبانیکثی فاضل، که پس از سنهء 360 ه . ق. درگذشته است. (معجم البلدان).
اسبانیکثی
[اَ کَ] (ص نسبی) منسوب به اسبانیکث. (سمعانی).
اسباه
[اِ] (اِ) سپاه. لشکر. (سروری). لشکر انبوه و سپاه. (برهان) :
جوق جوق اسباه تصویرات ما
سوی چشمهء دل شتابان از ظما.
مولوی.
اگر دلیل وجود این صورت این بیت است، کافی نیست، چه اسپاه نیز میتوان خواند با باء فارسی. || سگ. (برهان) (سروری). کلب. (برهان). اسبه (مخفف آن است). رجوع به اسباهان...
اسباهان
[اِ] (اِخ) یاقوت در ذیل «اصبهان» گوید: و قال حمزه بن الحسن، اصبهان اسم مشتق من الجندیه و ذلک ان لفظ اصبهان اذا ردّ الی اسمه بالفارسیه کان اسباهان و هی جمع اسباه و اسباه اسم للجند و الکلب و انما لزمهما هذان الاسمان و اشترکا فیهما لان افعالهما لفقت...
اسب افکن
[اَ اَ کَ] (نف مرکب) دلاور و بهادر را گویند که یکه و تنها در میان فوج غنیم بتازد. (جهانگیری). رشید. اسب تازنده :
برآشفت از آن پور اسفندیار
جوانی بد اسب افکن و نامدار.فردوسی.
سواریم و گردیم و اسب افکنیم
کسی را که دانا بود نشکنیم.فردوسی.
از آن بد کز ایران ندیدم سوار
نه اسب...
اسب انگیز
[اَ اَ] (نف مرکب)اسب انگیزنده. آنکه اسب را به انگیز درآورد. (سروری). || (اِ مرکب)(1) مهماز. (سروری) (جهانگیری). مهمیز. آهنی باشد که بر پاشنهء کفش و موزه نصب کنند و بهنگام سواری بر پهلوی مرکوب زنند تا تیز رود. (جهانگیری).
(1) - eperon.
اسب باز
[اَ] (نف مرکب) که اسب را دوست دارد. اسب دوست.
اسبت
[اَ بُ] (ع اِ) جِ سبت، بمعنی شنبه و آسایش و روزگار و نوعی از رفتار شتر و سرگشتگی و بیهوشی و اسب نیکورو.
اسبتار
[ ] (اِخ) ابن ابی اصیبعه در ترجمهء عمّ خود رشیدالدین علی بن خلیفه گوید: و کانت وفاته فی لیله الخمیس الثانی و العشرین من ربیع الاَخر سنه تسع و اربعین و ستمائه (649 ه . ق.)... و ذلک فی ایام الملک الناصر یوسف بن محمد صاحب دمشق و لما...
اسب تاز
[اَ] (نف مرکب) که اسب تازد. اسب تازنده :
پری کی بود رودساز و غزلخوان
کمندافکن و اسب تاز و کمان ور.فرخی.
|| (اِ مرکب) نام روز هیجدهم از ماههای ملکی. (جهانگیری).
اسبح
[اَ بَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از سباحت. شناورتر.
-امثال: اسبح من نون؛ یعنون السمک. (مجمع الامثال میدانی).
اسب خرد
[اَ بِ خُ] (اِخ) (اصطلاح نجوم) قطعه الفرس. فرس اوّل.
اسبد
[اَ بَ] (اِخ) رجوع به اسبذ شود.
