اسب دوالی
[اَ بِ دَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) اسبی که آنرا بضرب تسمه و دوال رانند :
گر زهد همی جوئی چندین بدر میر
چون میدوی ای بیهده چون اسب دوالی؟
ناصرخسرو.
اسب دوانی
[اَ دَ] (حامص مرکب) سبق. مسابقه.
اسب دوست
[اَ] (ص مرکب) اسب باز.
اسب دوم
[اَ بِ دُوْ وُ] (اِخ) (اصطلاح نجوم) یکی از صور شمالی. || (ترکیب وصفی، اِ مرکب) یکی از اسبان دهگانهء سباق عرب. رجوع به مصلی شود.
اسبذ
[اَ بَ] (اِخ) (شاید معرب اسب پد) جوالیقی گوید: «فارسی عربه طرفه، و الاصل «اسب» و هو ذکرالبراذین» یخاطب بهذا عبدالقیس و یروی «عبیدالعصا» نامی از نامهای مردان ایرانی. یاقوت گوید در وجه تسمیهء اسبذیین اختلاف است. رجوع به اسبذیون شود. طرفه در عتاب قوم خویش گوید:
فاقسمت عندالنصب انی لهالک
بملتفه...
اسبذ
[اَ بَ] (اِخ) قریه ای است به بحرین و صاحب آن منذربن ساوی بود. (معجم البلدان). شهریست به هجر. (منتهی الارب).
اسبذی
[اَ بَ] (ص نسبی) منسوب به اسبذ. یک تن از اسابذه و مشهور بدین نسبت عبدالله بن زیدبن عبدالله بن دارم بن مالک بن حنظله بن مالک بن زیدمناه بن تمیم الاسبذی است. (انساب سمعانی). رجوع به اسابذه و اسبذین و اسبذیون شود.
اسبذین
[اَ بَ] (اِخ) نسبت ملوک عمان بحرین است. فارسی معرب و معنی آن پرستندگان اسب باشد. (تاج العروس نقل از رشاطی). رشاطی(1) گمان برده که کلمه از اسب و دین مرکب است و این معنی را بکلمه داده است و من گمان می کنم اصل آن اسب بَد و بصورت...
اسبذیون
[اَ بَ ذی یو] (اِخ) اسبذیین. گروهی از مجوس اهل بحرین. (المعرب جوالیقی ص40 س2). در وجه تسمیهء اسبذیین از بنی تمیم اختلاف است. هشام بن محمد بن السائب گوید که ایشان فرزندان عبدالله بن زیدبن عبدالله بن دارم بن مالک بن حنظه بن مالک بن زیدمناه بن تمیم باشند....
اسبر
[اِ بِ] (اِ) درختی است که در جنگلهای ایران یافت میشود. برگ آن برای پوشش بام و چوبش برای زغال و میوهء آن برای تغذیهء گاو است.
اسبر
[اِ بِ] (اِخ) قصبهء کوچکی در سنجاق بایبورد از ولایت ارضروم (ارزنه الروم) در 60 هزارگزی شمال غربی ارضروم و 87 هزارگزی شمال شرقی بایبورد در ساحل راست چوروق صو. قریب 1000 تن سکنه دارد. در زمانهای قدیم شهری بزرگ و مشهور بوده. مورخین رومی آنرا هیسیراتیس و جغرافیون عرب...
اسبرخا
[اِ بِ] (اِ) زرنیخ سرخ. (ناظم الاطباء). در تحفهء حکیم مؤمن استرخا آمده(1).
(1) - در فرهنگ ناظم الاطباء استرخا نیز بهمین معنی یاد شده است.
اسب رز
[اَ رِ] (اِ مرکب) رجوع به اسب ریس شود.
اسب رس
[اَ رِ] (اِ مرکب) رجوع به اسب ریس شود.
اسبرسب
[اَ رَ] (اِ مرکب) اسپ رس که عرصه و میدان باشد. (مؤید الفضلاء).
اسبرطه
[اِ بَ طَ] (اِخ) رجوع به اسپارت و ضمیمهء معجم البلدان شود.
اسبرک
[اِ بَ رَ] (اِ) رجوع به اسپرک شود.
اسبرن
[اُ بُ] (اِخ)(1) قصری به انگلستان، در ساحل جزیرهء وایت(2).
(1) - Osborne.
(2) - Wight.
اسبرن
[اُ بُ] (اِخ)(1) سر توماس. سیاستمدار انگلیسی، طرفدار فعّال گیوم دُرانژ و رئیس حکومت بسال 1690 م. (1631 - 1712 م.).
(1) - Osborne, Sir Thomas.
اسبرنج
[اِ بَ رَ] (معرب، اِ) رجوع به اسفراج و ذیل قوامیس عرب تألیف دزی شود.
