اسبارته
[اِ تَ] (اِخ) قضائی است در لواء حمید، در ولایت قونیهء اناطول، کرسی آن شهر اسبارته دارای 29 قریه و 522 خانه. سکنهء آن 13152 تن. این شهر در مغرب شهر قونیه بین 37 درجه و 45 دقیقه و 15 ثانیه عرض شمالی بمسافت 64 میلی شمال اضالیا واقع، شهریست...
اسباری
[اَ] (ص نسبی) منسوب به قریهء اسبار. (انساب سمعانی).
اسباس
[] (اِخ) ابن کنعان. مؤلف مجمل التواریخ و القصص گوید: حناور از بعد اس پاس بن کنعان [ ملک ] کنعان مستولی [ شد ] - انتهی. و ظاهراً کلمهء مصحف یایین ناقش بن کنعان است و از مدت پادشاهی وی که با قول حمزه و طبری مطابق است نیز...
اسباسیوس
[اَ] (اِخ)(1) کتاب اسباسیوس فی اتحاد الاخوان و آنرا سهل بن هارون ترجمه کرده است.
(1) - Aspasius.
اسباش
[ ] (اِخ) از امرای معتصم خلیفهء عباسی که با گروهی از امراء از او رنجیده دل بر خلافت عباس بن مأمون بستند و معتصم ایشان را مؤاخذ و مقید ساخت و پس از ثبوت گناه همه را بقتل رسانید. (حبیب السیر جزو3 از ج2 ص 96 و 97).
اسباط
[اَ] (ع اِ) جِ سِبط. پسران پسر و پسران دختر. (غیاث). فرزندان فرزند. || امم. || گروه ها از یهود.
- اسباط بنی اسرائیل؛(1) قبایل آن. (منتهی الارب). فرزندان یعقوب پیغمبر علیه السلام. (مهذب الاسماء). امت موسی (ع) زیرا که امت او اولاد دوازده پسر یعقوب (ع) بود. استعمال لفظ اسباط...
اسباط
[اِ] (ع مص) خاموش شدن از بیم و سر فرودافکندن. (منتهی الارب). || بر زمین دوسیدن از ضرب و زخم یا بیماری. دوسیدن به زمین و دراز گشتن از ضرب. (منتهی الارب). || چشم فروخوابانیدن در خواب: اسبط فی نومه. (منتهی الارب). || اسباط از امری؛ غفلت ورزیدن از آن:...
اسباط
[اَ] (اِخ) ابن ابراهیم المعدل المدینی. متوفی بسال 340 ه . ق. وی از احمدبن خشنام و ابراهیم بن سعدان و ابن ابی عاصم روایت دارد. ابونعیم از او به وسایطی حدیثی از رسول (ص) روایت کرده است. (ذکر اخبار اصبهان تألیف ابی نعیم چ لیدن سال 1931 م. ج...
اسباط
[اَ] (اِخ) ابن عبدالله. اسماعیل بن عبدالله سمویه از او روایت دارد و وی از ابی داود روایت کند. ابونعیم از او به وسایطی خبری نقل کند. (ذکر اخبار اصبهان ج 1 ص224).
اسباط
[اَ] (اِخ) ابن نصر، مکنی به ابی یوسف. محدث است.
اسباط
[اَ] (اِخ) ابن واصل الشیبانی. جاحظ در البیان و التبیین (چ سندوبی ج 1 ص 38) بیتی ازو نقل کرده است.
اسباط
[اَ] (اِخ) شیخ یوسف. متوفی بسال 300 ه . ق. (حبیب السیر جزو3 از ج2 ص105).
اسباطی
[اَ] (ص نسبی) منسوب به اسباط که نام بعض اجداد منتسب الیهم است. (سمعانی).
اسباع
[اِ] (ع مص) هفت عدد شدن قوم. هفت شدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || هفتم به آب آمدن اشتر. || هفت ماهه زادن. (تاج المصادر بیهقی). || صاحب رمهء گرگ درآمده شدن. || به دایه دادن بچه را. (منتهی الارب). فرزند فرا دایه دادن. (تاج المصادر بیهقی). || به...
اسباع
[اَ] (ع اِ) جِ سُبع. هفت یکها.
- اسباع قرآن؛ هفت سُبع. قراء قدیم قرآن را هفت قسمت کرده در هر روز یک سُبع و هر هفته یک بار قرآن را ختم میکرده اند :
زین سحر سحرگهی که رانم
مجموعهء هفت سُبع خوانم.نظامی.
اگر خود هفت سُبع از بر بخوانی
چو آشفتی الف با...
اسباعاً
[اَ عَنْ] (ع ق) هفت یک هفت یک.
اسباغ
[اِ] (ع مص) تمام گردانیدن نعمت را بر کسی. (منتهی الارب). توسعه: یقابل مولم الرزیه بما اسبغ الله تعالی علیه من الصبر(1). || تمام کردن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). کامل کردن. (کنزاللغات) (غیاث). || رسانیدن آب وضو را به مواضع آن. تمام آوردن وضو را: اسبغ الوضوء؛ اذا بلغه مواضعه...
اسباق
[اَ] (ع اِ) جِ سَبق.
اسبال
[اِ] (ع مص) جاری کردن. (غیاث). - اسبال دمع؛ پیاپی ریختن اشک. پیاپی آمدن اشک. (منتهی الارب).
- اسبال سما؛ باریدن آسمان. باریدن باران. (منتهی الارب).
- اسبال مطر؛ پیاپی آمدن باران. (منتهی الارب). باران باریدن. (زوزنی).
|| اسبال زرع؛ برآمدن خوشهء کشت. (منتهی الارب). خوشهء کشت بیرون آمدن. (تاج المصادر بیهقی). صاحب...
اسبال
[اَ] (ع اِ) اسبال دلو؛ دهانه های دلو. (منتهی الارب)؛ لبهای آن.
