اسأم
[اَ ءَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از سؤم. ملول تر. بستوه آمده تر.
اسب
[ اَ ] (اِ) (از پهلوی اسپ ) چارپائی از جانوران ذوحافر که سواری و بار را بکار آید. اسپ. فَرَس. نوند. برذون. نونده. باره. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). بارگی. ریمن. (برهان ). بارگیر. شولک. (صحاح الفرس ). ابوالمضاء. (السامی فی الاسامی ). ابوالمضا. (مهذب الاسماء)....
اسب
[اِ] (ع اِ) موی زهار و دبر. (جهانگیری). موی حلقهء دبر. موی زانو. موی بُن. (مهذب الاسماء). موی نرم. || عانه. ج، آساب.
اسب آبی
[اَ بِ آ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)(1) جانوری چارپا و بزرگ جثه و ذوحیاتین، از طایفهء سطبرپوستان، در سواحل رودهای افریقا و مصر علیا و سِنِگال. طول آن به 4 گز رسد و سر وی بزرگ و قوی است و اغلب در آب باشد. فرس النیل. فرس البحر. اسپ دریائی.
(1)...
اسب آموز
[اَ] (نف مرکب) رایض. رائض. (مهذب الاسماء).
اسباء
[اِ] (ع مص) نرم شدن دل بر. شیفته و مایل گشتن به. شیفته و مایل کاری گردیدن: اسبأ علی الشی ء. (منتهی الارب). || فروتنی کردن: اسبأ لامرالله. (منتهی الارب).
اسباءه
[اِ ءَ] (ع اِ) راه خون. ج، اسابی: اسابی الدماء؛ طرائقها. (قطر المحیط). راههای خون. (منتهی الارب).
اسباب
[اَ] (ع اِ) جِ سبب. مایه ها. سِلعه. (منتهی الارب). حماله. جامل. (منتهی الارب). رسن ها. اواخی. پیوندها. اطراف. درها. (وطواط). وسایل. ساز. برگ. لوازم. آلات. همهء چیزهای غیرخوردنی :
همه مال و اسباب و این زیب و فر
کنیزان مه روی با تاج زر.فردوسی.
و از جملهء اسباب و تجمل او دوازده...
اسباب النزول
[اَ بُنْ نُ] (ع اِ مرکب) علم اسباب النزول من فروع علم التفسیر و هو علم یبحث فیه عن سبب نزول سوره او آیه و وقتها و مکانها و غیر ذلک و مبادیه مقدمات مشهوره منقوله عن السلف و الغرض منه ضبط تلک الامور و فائدته معرفه وجه الحکمه الباعثه...
اسباب چینی
[اَ] (حامص مرکب)(1) تهیهء مقدمات عملی برعلیه کسی. توطئه. و با فعل کردن استعمال شود.
(1) - Machiner.
اسباب کشی
[اَ کَ / کِ] (حامص مرکب)(1) در تداول عامه، نقل اثاثه از خانه ای بخانهء دیگر.
- امثال: سه بار اسباب کشی، برابر یک حریق است.
(1) - Demenagement.
اسبات
[اِ] (ع مص) به شنبه درآمدن جهودان. (منتهی الارب). شنبهی کردن جهودان. در شنبه شدن جهودان. (تاج المصادر بیهقی). || آرمیدن. (منتهی الارب). آسایش کردن. آرام و قرار گرفتن. خواب کردن. || خوابانیدن. ارقاد.
اسباجه
[] (اِخ) مؤلف منتهی الارب گوید: مشهد؛ لقب اسباجه از خراسان مدفن امام ثامن. (منتهی الارب ذیل ش ه د). و این نام را در جائی نیافتیم.
اسباح
[اِ] (ع مص) شنا کنانیدن کسی را. (منتهی الارب).
اسباخ
[اِ] (ع مص) شورناک گردیدن زمین. (منتهی الارب). || به زمین شوره رسیدن. (تاج المصادر بیهقی). به زمین شور رسیدن. (زوزنی) (منتهی الارب). به زمین شوره دررفتن.
اسباد
[اِ] (ع مص) نو برآمدن گیاه نصی در بنهء خشک آن. نو برآمدن گیاه نصی در قدیم آن. (منتهی الارب). || موی ستردن. (منتهی الارب).
اسباد
[اَ] (ع اِ) جامه های سیاه. || سرهای گیاه نصی که اول روید. (منتهی الارب).
اسبار
[اَ سَ] (پهلوی، ص) اسوار. سوار. رجوع به فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 223 شود.
اسبار
[اَ] (اِخ) قریه ای است بر باب حیّ(1)شهر اصفهان و آنرا اسباردیس(2) گویند و از آنجاست ابوطاهر سهل بن عبدالله بن الفرخان الاسباری الزاهد، مجاب الدعوه. متوفی بسال 296 ه . ق. (معجم البلدان).
(1) - در مراصدالاطلاع جی و در معجم البلدان: حیّ. روایت مراصد صحیح است.
(2) - در مراصد...
اسبار
[اَ] (اِخ) یا اسپار یا اسفاربن شیرویه الدیلم. مؤلف مجمل التواریخ و القصص گوید: آغاز دولت آل بویه و اخبار ایشان، آگاه باش که چون اسباربن(1)سیرویه(2) الدیلم، بر شهر ری و نواحی آن مستولی شد مرداویج بن زیار(3) الجیلی با وی بود از فرزندان پادشاه گیلان، و نسبت ایشان به...
