اساقع
[اَ قِ] (ع اِ) جِ اسقع.
اساقف
[اَ قِ] (ع اِ) جِ اسقف(1). اَساقِفه. مهتران و پیشوایان ترسایان.
(1) - از یونانی Episcopos.
اساقفه
[اَ قِ فَ] (ع اِ) جِ اسقف.
اساقه
[اَ قَ] (ع اِ) دوال رکاب زین. (منتهی الارب). (مهذب الاسماء). دوال رکیب. بند رکاب.
اساقه
[اِ قَ] (ع مص) چاروا به کسی دادن برای راندن. دادن شتران کسی را: اسقته ابلاً؛ دادم او را شتران که میراند آنها را. (از منتهی الارب). اشتر فرا کس دادن تا براند. (تاج المصادر بیهقی). || راندن فرمودن. || دست پیمان راندن بسوی عروس. (منتهی الارب).
اساقی
[اَ] (ع اِ) جِ سِقاء(1)، بمعنی سبو یا مشکی که در آن شراب و آب نگاه دارند. خیکها.
(1) - ججِ سِقاء. (دهار).
اساک
[اَسْ سا] (اِخ) شهری در ایالت استائوئن(1) که آتشکدهء مهمی بدانجا بود و ارشک مؤسس سلسلهء اشکانی در حضور آن بتخت شاهنشاهی نشست و هوفمان حدس زده است که آن آتشکده نسبتی با آذر برزین مهر دارد. (ایران در زمان ساسانیان ترجمهء یاسمی ص 107). بعضی این شهر را قبل...
اساک
[اُ] (اِخ) سردار پارتی معاون پاکر که در جنگ با کاسیوس کشته شد. (ایران باستان ص 2335).
اساکارتی ی
[اَ یَ] (اِخ) ساگارتی (در جنوب پارت) در کتیبهء داریوش. (ایران باستان ص 2178). و رجوع به سارگاتی شود.
اساکفه
[اَ کِ فَ] (ع ص، اِ) جِ اسکاف. کفش دوزان. کفشگران.
-زاج الاساکفه؛ قسمی از زاج ابیض. رجوع به تحفهء حکیم مؤمن و زاج الاساکفه شود.
اساکید
[] (اِخ) عمّ کیخسرو پدر اساورزن. (مجمل التواریخ و القصص ص 91).
اسالق
[اَ لِ] (ع اِ) جِ سلق. (دهار). || آنچه متصل کام است از داخل دهن. (منتهی الارب).
اسالم
[اَ لَ] (اِخ) ناحیه ایست در گیلان از بلوکات طوالش. حدّ شمالی آن گرگانرود، حد جنوبی طالش دولاب، حد شرقی بحر خزر و حد غربی خلخال. و آن در کنار راه رشت به آستارا میان امیرمحله و کیکاربیشه در 94500 گزی رشت است. طول این ناحیه 35 هزارگز و عرض...
اسالم
[اَ لِ] (اِخ) یکی از کوههای سراه که بنوقسربن عبقربن انماربن نزار بدانجا فرودآمدند و اعمّ اشهر آنست که آن قسر است و نام وی مالک بن عبقربن انماربن اراش بن عمروبن الغوث بن نیت بن مالل بن زیدبن کهلان بن سبأبن یشجُب بن یعرب بن قحطان است. (معجم البلدان).
اساله
[اَ لَ] (ع مص) کشیده رخسار شدن. اَسیل الخدّ گشتن. کشیده روئی. کشیده روی شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
اساله
[اِ لَ] (ع مص) راندن آب و اشک. روان کردن آب و آنچه بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || دراز کردن، چنانکه نوک و تیزی پیکان را: اسال غرارالنصل؛ دراز کرد نوک و تیزی پیکان را. (منتهی الارب).
اساله
[اَ لَ] (اِخ) نام آبی است در بادیه. (معجم البلدان).
اسالیب
[اَ] (ع اِ) جِ اسلوب. شیوه ها. راهها. طرق. فنها. گونه ها. طرزها. وضع ها. انواع. اقسام : و انواع کرامات و صلات و اسالیب مبرّات که نطاق تقریر از شرح آن تضایق گیرد. (جهانگشای جوینی). و به نیابت آن ممالک عزالدین حسین خرجل را به انواع اصطناع و اسالیب...
اسالیطوس
[اَ] (اِ) بیونانی گِلی است که آنرا بعربی طین کرمی خوانند و آن گلی باشد سیاه رنگ و آنرا طین کرمی از آن جهت گویند که در اول برگ برآوردن درخت انگور از آن گل بر درخت مالند تا کرمی که برگ آنرا میخورد برگ آنرا نخورد و چشمهای تاک...
اسالیون
[اَ] (از یونانی، اِ)(1) تخم کرفس کوهی. (برهان) (مؤید الفضلاء). || سعتر. (مؤید الفضلاء). رجوع به کرفس و کرسب شود.
(1) - Semence de celeri.
