اس
[اُس س] (ع اِ) بنیاد. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). شالُده. شالوده. پی. بن. بنیان. ج، اِساس. بنوره. (زمخشری). اصل چیزی. اصل بناء. اَساس. آساس: اُس اساس. || اول: اُس دهر. || همیشگی. (منتهی الارب). || اوّل زمانه. ازل: کان ذلک علی اُسّالدهر؛ بود آن بر همیشگی زمانه و اول آن....
اسآل
[اِسْ] (ع مص) روا کردن حاجت کسی را. (منتهی الارب). حاجت روا کردن. (تاج المصادر بیهقی). برآوردن حاجت.
اسآم
[اِسْ] (ع مص) بستوه آوردن. (زوزنی). بستوه آوردن کسی را. (از منتهی الارب).
اسا
[اَ] (اِ) خمیازه و دهان دره باشد و آن بسبب خواب یا خمار یا کاهلی بهم رسد. (برهان). آنکه دهن از هم باز شود بجمع فضلات در اجزاء یا از غلبهء خواب. (مؤید الفضلاء). گشاده شدن دهان باشد بسبب خواب یا خمار و کاهلی. خامیازه. پاسک. باسک. تثاوب. فاژ. (جهانگیری)....
اسا
[اَ] (ع مص) دوا کردن: اسا الجرح؛ دوا کرد زخم را. (منتهی الارب). || اصلاح کردن: اسا بین القوم؛ اصلاح کرد میان قوم. (منتهی الارب). || اندوهگین شدن بر و به: اسا علیه و له.
اسا
[اُ / اِ] (ع اِ) جِ اُسوه و اِسوه.
اسا
[اَ] (ع اِ) اندوه. (منتهی الارب). حزن.
اسا
[اَ] (اِخ) یکی از قلاع حصینهء هند که آنرا یمین الدوله محمودبن سبکتکین بسال 407 ه . ق. بگشود و صاحب آن جندپال نام داشت چون محمود بقلعه درآمد و بفرمود تا آنرا خراب کردند. (ضمیمهء معجم البلدان).
اسا
[اُ] (اِخ)(1) کوهی در تِسالی و این کوه نزد شعرا شهرت دارد و امروزه آنرا کیسوو نامند. و رجوع به پِلیون شود.
(1) - Ossat.
اسا
[اُ] (اِخ)(1) کاردینال آرنو د... سیاستمدار فرانسوی، مولد لارُک مانیوآک، قرب اُش، سفیر هانری چهارم در روم. نامه هائی گران بها از وی بجا مانده است. (1536 - 1604م.).
(1) - Ossat, Le cardinal Arnaud d'...
اسا
[ ] (اِخ) ابن ابنا (یا ابیا) از احفاد سلیمان. او چهل ویک سال پیغمبری داشت. رجوع به فهرست مجمل التواریخ و القصص شود. خوندمیر نیز گوید: ابنا در میان بنی اسرائیل لوای ریاست افراشته در میان سبط ابن یامین و یهود مدت سه سال به ریاست گذرانید و این...
اساء
[اِ] (ع مص) مواسات. به مال و تن با کسی غمخوارگی کردن. || بدی کردن. (غیاث).
اساء
[اِ] (ع اِ) دوا. دارو. ج، آسیه. (قطر المحیط).
اساء
[اِ] (ع ص، اِ) جِ آسی. پزشکان. (منتهی الارب). طبیبان.
اسائش
[ ] (اِخ) شروانی ملقب به کمال الدین. او راست: مفتاح السعاده در فروع، و آن کتابی است مشتمل بر عبادات و الفاظ کفر و استحسان و ایمان و توبه. مؤلف در این کتاب گوید که وی مسائل صلاه و صوم و صید و اضحیه و ذبائح و مسائل مربوط...
اسائن
[اَ ءِ] (ع اِ) جِ اَسینه.
اسائو
[اَ] (اِخ)(1) عیسو. رجوع به عیسو شود.
(1) - Esau.
اساءه
[اِ ءَ] (ع مص) اِسائه. اِسائت. بدی کردن با. (منتهی الارب) (صراح). بدی، مقابل احسان و نیکی: اساءه اَدَب :
چه اسائت ز من آمد که بدین تشنه دلی
بسوی مشرب احسان شدنم نگذارند.
خاقانی.
|| گمان بد بردن به کسی. (تاج المصادر بیهقی): اساءه ظن. || تباه کردن چیزیرا. (منتهی الارب).
اسائه
[اِ ءَ] (ع مص) اِساءه. اِسائت. رجوع به اساءه شود.
- اسائهء ادب؛ بی ادبی.
- اسائهء ظن؛ بدگمانی.
اساباد
[اَ] (اِخ) شاید صورت اولی اسدآباد: اساباد، کرمانشاهان، مرج، شهرکهائی اند [ از جبال ] بر ره حجاج، انبوه و آبادان و بانعمت. (حدود العالم).
