اساسه
[اِ سَ] (ع مص) سوس یعنی پت و شپشه افتادن. کرمک درافتادن در چیزی. (منتهی الارب). شپشه درافتادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). شپشه درافتادن گندم و برنج را. کرم درافتادن پشم را. || بسیارکنه شدن گوسپند. (منتهی الارب). شپشه شدن گوسفند. (تاج المصادر بیهقی).
اساسه
[اَ / اِ سَ / سِ] (اِ) نگریستن به گوشهء چشم و واپس دیدن. (برهان) (سروری) (مؤید الفضلاء) (جهانگیری). || سامان و جمعیت بسیار. (برهان).
اساسی
[اَ] (ص نسبی) منسوب به اساس.
-قانون اساسی؛ قانونی که اساس و پایهء حکومت مملکتی است.
اساطیر
[اَ] (ع اِ) جِ اِسطار و اسطاره و اسطیر و اسطیره و اسطور و اسطوره. سیوطی در المزهر گوید: اساطیر، جمعی باشد بی واحد. ابوعبیده گوید واحد آن اسطاره است و بعضی دیگر بر آنند که جمع سطر اسطار باشد و جمع اسطار اساطیر. سخنهای پریشان. بیهوده ها. افسانه ها....
اساطیرالاولین
[اَ رُلْ اَوْ وَ] (ع اِ مرکب)(1) افسانه های قدما. خرافات پیشینیان : یقول الذین کفروا اِن هذا الاّ اساطیرالاولین. (قرآن 6/25).
آن اساطیر اوّلین که گفت عاق
حرف قرآن را بد آثار نفاق.مولوی.
(1) - Mythologie.
اساطیری
[اَ] (ص نسبی)(1) منسوب به اساطیر.
(1) - Fabuleux.
اساطیل
[اَ] (ع اِ) جِ اسطول، بمعنی دسته ای از کشتی : و لهذا الملک [ الملک غلیام ] بمدینه مسینه المذکوره دارصنعه [ البحر ] تحتوی من الاساطیل علی ما لایحصی عدد مراکبه. (رحلهء ابن جبیر).
اساطین
[اَ] (ع اِ) جِ اسطوانه، بمعنی ستون. (غیاث اللغات) (کنز اللغات). || ارکان.
-اساطین علم و حکمت؛ بزرگان دانش و فلسفه.
اساعه
[اِ عَ] (ع مص) اِسْواع. مهمل گذاشتن ستور را. (منتهی الارب). ضایع کردن ستور را. (از منتهی الارب). فروگذاشتن چهارپای. (تاج المصادر بیهقی). بی تیمار گذاشتن، چنانکه اشتران خود را بر سر خود گذاشتن و رها کردن. || ساعتی در ساعت دیگر آمدن، یا یک ساعت پس ماندن: اَسْوَعَ و...
اساغه
[اِ غَ] (ع مص) بگواریدن. گوارانیدن شراب را. (منتهی الارب). به حلق فروبردن شراب بطور سهل و لینت. به گلو فروبردن. (تاج المصادر بیهقی). رفتن آب و طعام به گلو. || مهلت دادن: اَسِغْ لی غصتی؛ ای امهلنی. (منتهی الارب). || تمام و کامل شدن چیزی به چیزی: اساغ فلان...
اساف
[اِ] (اِخ) گویند که صفا و مروه نام مردی و زنی بوده است که در زمان جاهلیت در خانهء کعبه زنا کردند، حق تعالی ایشان را سنگ گردانید. اهل مکه مرد را بر سر کوه صفا و زن را بر سر کوه مروه بردند تا بینندگان را عبرت باشد و...
اساف
[اَ] (اِخ) ابن انمار. صحابی است. (قاموس الاعلام ترکی).
اساف
[اِ] (اِخ) ابن نهیک. صحابی است. (قاموس الاعلام ترکی). یا اساف پدر نهیک است. (منتهی الارب).
اساف
[اَسْ سا] (اِخ) مصنف کتاب ینبوع الحکمه که آنرا بفارسی ترجمه کردند و اساف نامه نام نهادند. (آنندراج).
اسافل
[اَ فِ] (ع ص، اِ) جِ اسفل. پائین ترین ها. کمینها. (غیاث اللغات). پائین ها. زبون تران. ضد اعالی. || سرینهای مردم. (غیاث). سوأه : زن قدری زهر در ماشوره نهاد یک جانب در اسافل برنا... (کلیله و دمنه). || شتران ریزه. (منتهی الارب). شتران خرد. || عَبل الاَسافل؛ ضخم...
اسافه
[اَ فَ] (ع اِمص) اسم مصدر است از اَسف. اندوهناکی. غمگینی. || خشمگینی. || رقت قلب. || اسارت. || بندگی. || عدم صلاحیت زمین رُستن گیاه را.
اسافه
[اَ / اِ / اُ فَ] (ع ص) اَسیفه. زمین تنک و یا زمینی که چیزی نرویاند. زمین نارویاننده.
اسافه
[اِ فَ] (ع مص) هلاک شدن مال کسی. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || مردن فرزند مادر و پدر را. (منتهی الارب). || اساف الخارز؛ اثأی فانخرمت الخرزتان. (اقرب الموارد)؛ درفش سطبر زده دوخت پس تباه گردیدند هر دو درز. (منتهی الارب). || شکافتن و باز کردن، چنانکه درز دوخته...
اسافه
[اَ فَ] (اِخ) نام قبیله ای از عرب.
اساقط
[اِسْ سا قُ] (ع مص) افتادن. (منتهی الارب).
