ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن سعد السمان الباهلی بالولاء البصری. محدث است. وی از حمید طویل و از وی اهل عراق روایت کنند و از پیش آنکه ابوجعفر منصور بخلافت رسید، ازهر مصاحب وی بود و آنگاه که او تولیت خلافت یافت ازهر نزد وی شد و منصور او را بارنداد...
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن سعید. ابن قتیبهء دینوری بوسائطی از وی دعائی از رسول (ص) نقل کند. (عیون الاخبار ج 2 ص 278).
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن عامربن غوثبان. پدر قبیله ای است. (منتهی الارب در کلمهء زوف).
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن عبدالحارث بن ضراربن عمرو الضبی. عالمی ناسب و از خطبای بنی ضبه حنظله بن ضرار. وی درک اول اسلام کرد و عمری طویل یافت و یوم جمل را ادراک کرد. او را گفتند: مابقی منک؟ گفت: اذکر القدیم و انسی الحدیث و اَرق باللیل و انام...
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن عبدالعزیز مکنی بابی الهندی شاعر. رجوع بعقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 297 شود.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن عبدالله حرازی، از مردم روستا و قلعهء حراز [ یمن ]. (منتهی الارب). و مؤلف تاج العروس گوید: حرازبن عوف بن عدی بطن من ذی الکلاع من حمیر و من نسله الحرازیون المحدثون و غیرهم، منهم ازهر الحرازی و غیره.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن عبد عوف بن عبدبن الحرث بن زهره الزهری. صحابی است. (تاج العروس ). مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: ازهربن عبدعوف بن عبدبن حارث بن زهره بن کلاب بن مره القرشی الزهری یکی از صحابه بود و او عموی عبدالرحمن بن عوف که یکی از عشرهء مبشره...
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن قیس. صحابی است و حرزبن عثمان از او حدیثی روایت کرده و ابن عبدالبر ذکر او آورده است. (تاج العروس).
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن مِنقَر. مؤلف تاج العروس گوید: ازهربن منقر و یقال منقد من اعراب البصره اخرجه الثلاثه. و او را از صحابه یاد کند.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن نعمان. مکنی بابی الطبیب. وی از ابوالحسن علی بن رضوان طبیب سؤالاتی در باب اورام کرده و او رساله ای در جواب وی بپرداخته است. (عیون الانباء ج 2 ص 104).
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن الولید. محدث است و جریربن عثمان از او روایت کند.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن یحیی. مؤلف تاریخ سیستان آرد: «پس چون بزرگی یعقوب پیدا گشتن گرفت و ایزد تعالی فتحها همی کرد، ازهر را بر خوارج دوستی بوده بود. قصهء ازهر: ازهربن یحیی بن زهیربن فرقدبن سلیمان بن ماهان بن کیخسروبن اردشیربن قبادبن خسرو ابربیز الملک، پس ازهر نامه ها...
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابن یونس عبدی. محدث است و از ابراهیم شکستانی روایت دارد.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابومعاویه. تابعی است.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) ابومعبد. محدث است.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) الحمانی مکنی بابی النجم. او از ابی رجاء عطاردی و از او زیدبن الحباب روایت کند.
ازهر
[اَ هَ] (اِخ) خر. رجوع به ازهربن یحیی شود.
ازهراک
[اَ هَ] (اِخ) نام اصلی ضحاک ماران است. (برهان). و آن محرف ازدهاک و اژی دهاک است.
ازهران
[اَ هَ] (اِخ) (بصیغهء تثنیه) ماه و آفتاب. (منتهی الارب). شمس و قمر. خورشید و ماه. (مهذب الاسماء). مهر و ماه.
ازهری
[اَ هَ] (ص نسبی، اِ) فیروزه ای است نزدیک بفیروزهء بواسحاقی در صافی و شفافی. (جواهرنامه).
