ازوری
[اَ وَ] (اِ) بلغت بربری نام درختی است سطبر و خاردار، پوست آن سرخ و گنده میباشد، در دواها بکار برند. (برهان). دارشیشعان. (تحفهء حکیم مؤمن).
ازوس
[اِ] (اِخ)(1) هِزوس. الههء جنگ، نزد مردم گُل.
(1) - Esus ou Hesus.
ازوسیر
[ ] (اِخ) یکی از قرای ناحیهء لورا و شهرستانک در ایالت طهران. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان ص 354).
ازوش
[اَ وَ] (ع ص) مرد متکبر فخار. (منتهی الارب).
ازوغ
[اَ] (اِ) رجوع به آزغ و ازغ و ازگ شود.
ازوف
[اُ] (ع مص) نزدیک رسیدن وقت کاری. اَزَف. نزدیک آمدن. (زوزنی). نزدیکی.
ازول
[اَ] (ع ص) سخت. ج، اُزْل.
ازولال
[اِ وِ] (ع مص) دور گشتن و دور شدن از جای. (منتهی الارب): ازول الشی ء؛ زال. (قطر المحیط).
ازوم
[اُ] (ع مص) سخت گزیدن بتمام دهن. (منتهی الارب). || گرفتن بدندان. بریدن بدندان نیش. (منتهی الارب). بریدن بگاز. || بازایستادن از چیزی. (منتهی الارب). ترک اکل. (قطر المحیط). || خاموشی. (منتهی الارب). صمت. (قطر المحیط). || نخوردن طعام بر طعام. (منتهی الارب). || سخت شدن قحط و جدب. (منتهی...
ازوم
[اَ] (ع اِ) دندان نیش. ج، اُزُم. || (ص) لازم گیرندهء چیزی. || سخت گیرنده بتمام دهن. آزم.
ازوم گدوگ
[ ] (اِخ) محلی در جنوب چیپان قزقان در خوارزم.
ازومه
[اَ مَ] (ع ص) سنه ازومه؛ سال قحطناک. (منتهی الارب).
ازونا
[اُ] (اِخ) رجوع به ازنیا و لغت نامهء تمدن قدیم شود.
ازونتیبولد
[اَ وِ] (اِخ) رجوع به تسونتیبلد(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwentibold.
ازون کیو
[ ] (اِخ) موضعی است در جنوب بیو، از نواحی شمال غربی ترکستان روس.
ازوورنیق
[اِ وُ] (اِخ) اِزوورنیک. رجوع به سورنیک(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Swornik.
ازوول
[اَ وُ] (اِخ) رجوع به تسوُل(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwoll.
ازوی
[اَ وا] (اِ) صَبر: دمام؛ ازوی است که بر چشمخانه و پشت و پیشانی کودک مالند. (منتهی الارب).
ازویرار
[اِزْ] (ع مص) ازورار. (زوزنی) (منتهی الارب). رجوع به ازورار شود.
ازویقاؤ
[اَ وی] (اِخ) اَزْویکا. رجوع به تسویکا(1) و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Zwickau.
