ازواد
[اَزْ] (ع اِ) جِ زاد. (دهار).
ازوادالرکب
[اَزْ دُرْ رَ] (اِخ) سه تن از معاریف و اسخیاء قریش که هم سفران بودند و قافله ای که در آن بسفر میشده اند زاد با خود نمی برده اند برای جود ازوادالرکب. یکی از آنان مسافربن ابی عمرو و دیگری زمعه بن اسود و سوم ابوامیه بن مغیره است....
ازوار
[اَزْ] (ع ص، اِ) جِ زیر.
ازواره
[اُزْ رَ] (اِخ) شهرکیست بنواحی اصفهان بر جانب دشت، و بدان منسوبست ابونصر احمدبن علی الازواری. (معجم البلدان). زواره. (سمعانی ذیل نسبت اردستانی).
ازوال
[اَزْ] (ع ص، اِ) جِ زَول.
ازوپ
[اِ زُپْ] (اِخ) رجوع به ازپ و ایران باستان ص 2324 شود.
ازوپوس
[اِ زُ] (اِخ)(1) رجوع به ازپ شود.
(1) - Aesopus.
ازوتیاو
[اَ] (اِخ) رجوع به تسویتا و قاموس الاعلام ترکی شود.
ازوج
[اُ] (ع مص) بشتافتن. (منتهی الارب). || ازوج از؛ کاهلی کردن آنگاه که یاری از وی خواهند.
ازو جز
[اَ جُ] (حرف اضافه + ضمیر + حرف اضافه) جز از او :
جز او هرگز اندر دل من مباد
ازو جز بر من میارید یاد.فردوسی.
از و چز
[اِزْ زُ چِزز] (اِ مرکب، از اتباع) در تداول عامه و زنان، ابتهال. تضرع. زاری. خواهش در نهایت خشوع.
-از و چز کردن؛ با نهایت خضوع و استرحام خواستن چیزی را. نهایت درجه تمنی کردن با استکانت و تضرع.
ازوح
[اَ] (ع ص) سرکش. || تخلف کننده از مکارم. (منتهی الارب). واپس ایستنده از چیزی.
ازوح
[اُ] (ع مص) ترنجیدن. بهم درکشیده شدن. (منتهی الارب). با هم آمدن. (تاج المصادر بیهقی). درهم گرفته شدن. فراهم آمده شدن. || درنگ کردن. || پس ماندن. واپس ایستادن. || لغزیدن، چنانکه قدم: ازحت القدم. || جنبیدن، چنانکه رگ: ازح العرق. (منتهی الارب).
ازودی
[ ] (اِ) گیاهی طبی است. دارشیشعان. (فهرست مخزن الادویه).
ازور
[اَ وَ] (ع اِ) لشکر. || (ص) مایل. کج. کژ. || آنکه یک جانب سینهء او برآمده و جانب دیگر درآمده باشد. پهن سینه. ج، زور. (منتهی الارب). || کژسینه. (مهذب الاسماء). || سگ باریک سینه و یکرویه و بدنبالهء چشم نگرنده. || آنکه گاه شتافتن یک سوی سینهء خویش...
ازور
[اَ وَ] (اِخ) کوهی است در افریقا اندر بلاد کزوله، طول آن ده روزه راه است و آن از بحرالمحیط خارج شود و در وی قطعات آهن یافت شود. (نخبه الدهر دمشقی ص 239).
ازورار
[اِ وِ] (ع مص) اِزْویرا. برگشتن از چیزی. میل کردن از چیزی. (منتهی الارب). بچسبیدن از. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بگردیدن از چیزی. کژ شدن. (منتهی الارب).
ازوران
[اَ وَ] (اِخ) (بصیغهء تثنیهء ازور بمعنی مائل) اَزْوَرَین. روضه الازورین نام باغی است. مزاحم العقیلی راست:
فلیت لیالینا بطخفه فاللوی
رجعن و ایّاماً قصاراً بمأسل
فان تُؤثری بالودّ مولاک لاأَقُلْ
أسأت و ان تستبدلی اتبدّل
عذاری لم یأکلن بطّیخ قریه
و لم یتجنّینَ العرار بثهلل
لهنّ علی الریّان فی کل صیفه
فماضم میث الازورین فصلصل
خیام اذا خبّ...
ازورد
[اَ وَ] (اِ)(1) نام خندقوقی در زبان برابرهء افریقا. (ابن البیطار). دوائیست که آنرا بفارسی انده قوقو گویند و بعربی حندقوقی خوانند، اگر آب آنرا بگیرند و با روغن بجوشانند و بر طفلی که دیر بحرکت آید بمالند زود به حرکت آید و جمیع بادها را نافع است. (برهان). بلغت...
ازوره
[اَ وِ رَ] (ع اِ) جِ زِوار.
