ازنم
[اَ نُ] (اِخ) موضعی در قول کثیربن عبدالرحمن:
تأملت من آیاتها بعد اهلها
باطراف اعظام فأذناب أزنُم
محانی آناءٍ کأنَّ دروسها
دروس الجوابی بعد حَول مُجَرَّمِ.
و براء بجای زاء نیز روایت شده و ازنم، اکثر و اغلب است. (معجم البلدان).
ازنم الجذع
[اَ نَ مُلْ جَ ذَ] (ع اِ مرکب) (ال ...) اَزْلَم الجَذَع. روزگار. روزگار سخت. || سختی. بلا. (منتهی الارب).
از نو
[اَ نَ / نُو] (ق مرکب) از سر. دوباره. مجدداً. بار دیگر. باز.
ازنوا
[اِ نَ] (اِخ) جنگلی است قرب روشندون مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 48 بخش انگلیسی).
ازنی
[اَ زَ نی ی] (ص نسبی) منسوب به ذویَزَن. یَزَنی. یزانی. ازانی.
- رمح ازنی؛ نیزهء راست منسوب بذی یزن، و هو ملک من ملوک حمیر. (مهذب الاسماء).
ازنی
[اَ نا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زانی. زانی تر.
- امثال: ازنی من حَمامَه.
ازنی من سجاح؛ هی امرأه من بنی تمیم بن مره کانت ادعت فیهم النبوّه. ثم حملتهم علی ان زفوها الی مسیلمه المتنبی لعنهما الله فوهبت نفسها له فقال لها:
الا قومی الی المخدع
فقد هیی لک المضجع...
و قال...
ازنیا
[اُ زُ] (اِخ)(1) یکی از نواحی قدیم ایطالیا در ساحل غربی شبه جزیرهء مزبور که قوم اُزُن در آنجا مسکن داشتند و پای تخت آن شهر سوئسا اُرونکا بود که اکنون شهر سِزا بجای آن بناشده است. چون مردم اُزُنیا از ساکنین بسیار قدیم ایطالیا بوده اند گاه شعرا مملکت...
ازنیق
[اِ] (اِخ) قصبهء مرکزی در قضای ینی شهر از سنجاق ارطغرل در ولایت خداوندگار. این قصبه در ساحل شرقی دریاچه ای موسوم بهمین نام و در 55 هزارگزی شمال شرقی بروسه و 90 هزارگزی جنوب شرقی استانبول و در 47 هزارگزی مشرق اسکله موسوم به کملیک واقع است. و آن...
ازنیق
[اِ] (اِخ) (دریاچهء...) دریاچه ای است در مغرب قصبهء ازنیق و 20 هزارگزی مشرق خلیج کملیک و در ازمنهء قدیمه «آسکانیوس» نامیده میشد. مساحت این دریاچه طولا از طرف مشرق بمغرب 34 هزارگز و عرضاً از سوی شمال بجانب جنوب 14 هزارگز است. این دریاچه دارای دنباله ای است که...
ازنیقی
[اِ] (اِخ) محمد بن قطب الدین. رجوع به محمد... و معجم المطبوعات شود.
ازنیک
[اِ] (اِخ)(1) گگپی. کشیش ارمنی که در مائهء پنجم میلادی میزیسته و او را کتابی است موسوم به «رد بر فرقه ها» که میان سالهای 445 و 448 م. تألیف شده و در ضمن آن شرحی از عقاید ایرانیان آورده و آنها را رد کرده است، از جمله در باب...
ازنیک
[اَ] (اِخ) شهری است بر ساحل بحر قسطنطنیه و مماطر ازنیکیه در غایت جودت است. (معجم البلدان).
ازو
[اَ] (حرف اضافه + ضمیر) مخفف از او :
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها.
حافظ.
ازو
[اَزْوْ] (ع مص) منقبض و کوتاه گشتن سایه. (اوقیانوس).
ازو
[اَ] (اِخ) موضعی است در بالا لاریجان از ناحیهء لاریجان. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 114 بخش انگلیسی).
ازوٍ
[اَ وِنْ] (ع اِ) اَزْواء. جِ زای یا زاء اخت راء.
ازوا
[اَزْ] (اِ) اَزْوی. بترکی صبر است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).
ازواء
[اَزْ] (ع اِ) اَزْوٍ. جِ زای یا زای اخت راء.
ازواء
[اِزْ] (ع مص) آمدن و با خود دیگری را آوردن. آمدن و با خود دیگری داشتن. (منتهی الارب).
ازواج
[اَزْ] (ع اِ) جِ زَوج. جفتها. زنان. شوهران.
