ازناو
[اَ] (اِخ) ازناوه. ناحیه ای است از نواحی همدان. (برهان) (مؤید الفضلاء) (سروری) (آنندراج). قلعه ای است از ناحیهء اجم از نواحی همدان و از آنجاست ابوالفضل عبدالکریم بن احمد الازناوی معروف به بآری، فقیه شافعی. (معجم البلدان). و رجوع به ازناوه شود.
ازناور
[ ] (گرجی، ص) بقول کاترُمِرمردی بسیار شجاع و پهلوان : گرجیان را خوش آمد و آن روز تا شبانگاه کروفری می کردند از طرفین، آخرالامر از ازناوران دلاور یکی پیش آمد و سلطان، منکروار:
ز لشکر برون تاخت برسان شیر
به پیش هجیر اندر آمد دلیر.
(جامع التواریخ رشیدی چ بلوشه ج...
ازناورد
[ ] (گرجی، ص) رجوع به ازناور شود.
ازناوله
[ ] (اِخ) نام کاریزی در ملایر.
ازناوه
[اَ وَ] (اِخ) ازناو. ناحیه ای از همدان. (برهان) (آنندراج). قلعه ای از ناحیهء احیم همدان. (انساب سمعانی). و در معجم البلدان ذیل کلمهء ازناو بجای احیم اجم آمده است. و رجوع به نزهه القلوب جزء 3 ص 63 شود.
ازناوی
[اَ وی ی] (ص نسبی) منسوب بازناوهء همدان. و از آنجاست ابوالفضل عبدالکریم بن احمدبن علی بن احمدبن علی الازناوی معروف بالبآری(1). (انساب سمعانی).
(1) - در معجم البلدان: بئاری.
ازنایم
[اَ] (اِخ)(1) رجوع به زنائیم و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Znaim. Znaym. Znojmo.
ازنب
[اَ نَ] (ع ص) فربه. (منتهی الارب). سمین.
ازنب
[اَ نَ] (اِ) رنجش. (برهان) (جهانگیری) (شعوری). رنجیدن.
ازنبیژ
[اَ زَمْ] (اِ) طرخون. (السامی فی الاسامی ص 101 س 22). داروئی است که آنرا بطم و بقم خوانند و بوی مادران و نیز شرر آتش. (مؤید الفضلاء). و رجوع به ارنبیز و ارنبیژ شود.
ازند
[اَ نُ] (ع اِ) جِ زَند.
ازن دائی
[اَ زَ] (اِ) قسمی انگور.
ازندریان
[ ] (اِخ) نام کاریزی در ملایر.
ازن رود
[اَ زَ] (اِخ) موضعی در «راست آب پی کوچک» در سوادکوه مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 115 بخش انگلیسی).
ازنکمید
[اِ نِ] (اِخ) نام شهر قدیم نیکومدیا از شهرهای اناطولی که نیکومد اول پادشاه بیطینی آنرا بنا کرد. و رجوع به ازمید شود.
ازن کوه
[اُ زُ] (اِخ) کوهی است در لاریجان. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 157 بخش انگلیسی از نقشه های شتال و دمرگان).
ازنگ
[اَ زَ] (اِ) آژنگ. شکنج روی و پیشانی. رجوع به آژنگ شود.
ازنم
[اَ نَ] (ع ص) بعیرٌ ازنم؛ شتر زنمه دار، یعنی آنکه پاره ای از گوش او بریده معلق گذارند و این کار با شتران نجیب کنند. مؤنث: زَنْماء. (منتهی الارب).
ازنم
[اَ نَ] (اِخ) بطنی است از بنی یربوع. (منتهی الارب).
ازنم
[اَ نَ] (اِخ) ابن جشم. پدر بطنی است از تمیم. (منتهی الارب).
