ازمیرار
[اِ] (ع مص) سخت خشمگین شدن. (منتهی الارب). غضب کردن تا آنجا که چشمها سرخ شود.
ازمیرنا
[اِ] (اِخ) اسمیرینا. یکی از بلاد یونان قدیم آسیای صغیر. در محل شهر ازمیر کنونی. این شهر زمانی بدست سادیات، پادشاه لیدی ویران شد و مردم آن چهارصد سال در بلاد پراکنده بودند، ولی پس از مرگ اسکندر مجدداً آباد گشت. در شهر ازمیرنای قدیم معبدی به نام اُمِروس شاعر...
ازمیری
[اِ] (ص نسبی) منسوب به ازمیر.
ازمیری
[اِ] (اِخ) سلیمان. رجوع بسلیمان ازمیری و معجم المطبوعات شود.
ازمیکاک
[اِ] (ع مص) سخت خشم گرفتن. (منتهی الارب).
ازمیل
[اِ] (ع اِ)(1) نشگرده. (تفلیسی) (مهذب الاسماء). نشگردهء کفشگران که بدان چرم تراشند. (منتهی الارب). و بهندی آنرا «راپنی» گویند. (غیاث اللغات). شفره. شفره الاسکاف. (قطر المحیط). محذی. ج، ازامیل. (مهذب الاسماء). || آهن پاره ای که در طرف نیزه کنند برای صید گاو کوهی. (منتهی الارب). حدیده فی طرف...
ازمیم
[اِ] (ع اِ) شبی از شبهای محاق. (منتهی الارب). ماه که چون باریک شود و به آخر رسد. (مؤید الفضلاء). || ماه آخر ماه. (منتهی الارب). الهلال آخر الشهر. (قطر المحیط).
ازمیم
[اِ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).
ازن
[اِ زُ] (اِخ)(1) پدر ژازُن که بسحر مِدِهء جادوگر، جوانی از سر گرفت.
(1) - Eson.
ازن
[اَ] (اِخ) قلعه ای در جبال همدان. (معجم البلدان). و مؤلف مرآت البلدان گوید: گویا «ازنا» و «ازناوه» هم بنویسند.
ازنا
[ ] (اِخ) محلی در 419 هزارگزی طهران، میان مأمون و دربند، و آنجا ایستگاه راه آهن است.
ازنا
[اَ] (اِخ) رجوع به اَزْن (قلعه) شود.
ازناء
[اِ] (ع مص) ملتجی و مضطر کردن. (منتهی الارب). الجاء. (از قطر المحیط). || بالابردن. (منتهی الارب). تصعید. (از قطر المحیط). || بازداشتن کسی را. (منتهی الارب). حَقن. (قطر المحیط).
ازناد
[اَ] (ع اِ) جِ زَند.
ازناد
[اِ] (ع مص) زیادت کردن. افزودن. (منتهی الارب). || رجعت. برگردیدن. عود: ازند فی وجعه؛ برگردید در درد خود. (منتهی الارب).
ازناق
[اِ] (ع مص) تنگی کردن در نفقه بر عیال خود. (منتهی الارب). تقتیر. تضییق بر عیال.
از ناگه
[اَ گَهْ] (ق مرکب) ناگهان. غفلهً :
پس از ناگه آن تیغ کش بد بمشت
بزد بر شکم برد بیرون ز پشت.اسدی.
از ناگهان
[اَ گَ] (ق مرکب) غفلهً. ناگاه. از ناگه :
برآساید از ما زمانی جهان
نباید که مرگ آید از ناگهان.فردوسی.
ازنام
[اِ] (ع مص) برگ برآوردن گرفتن درخت: ازنم الشجر. (منتهی الارب).
ازنان
[اِ] (ع مص) گمان بردن بکسی نیکی یا بدی را. || تهمت کردن. (منتهی الارب). اتهام. متهم کردن. (تاج المصادر بیهقی). متهم گردانیدن. (زوزنی). تهمت زدن. تهمت افکندن. اتهام. زَنّ. زنون.
