ازم
[اُزْ زَ] (ع اِ) جِ آزِم. دندانهای نیش.
ازم
[اُ زُ] (ترکی، اِ) انگور. (غیاث اللغات) :
آن یکی کز ترک بد گفت ای گزم
من نمی خواهم عنب، خواهم اُزُم.مولوی.
ازم
[اَ] (اِخ) ناحیه ای از نواحی سیراف، دارای آبهای شیرین و هوای نیک و بدانجا منسوبست بحربن یحیی بن بحر الازمی الفارسی و حسن بن علی بن عبدالصمدبن یونس بن مهران ابوسعید البصری معروف بالازمی. (از معجم البلدان). || منزلی بین سوق الاهواز و رامهرمز و از آنجاست محمد بن...
ازمائیل
[اَ] (اِخ) نام وزیر ضحاک. (آثارالباقیه). رجوع به التفهیم بیرونی ص 258 و رجوع به ارمائیل شود.
ازمابهتران
[اَ بِ تَ] (اِ مرکب) در تداول زنان، پریان. جن.
ازماع
[اِ] (ع مص) دویدن خرگوش. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || جای جای برآمدن گیاه و برابر ناشدن آن. || بزرگ شدن گره انگور که جای برآمدن خوشهء آن است. || عزم بر کاری کردن. (منتهی الارب). قصد کردن. دل بر کاری نهادن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || ثابت عزم...
ازماع
[اَ] (ع اِ) جِ زَمعه، به معنی پشته و آب راهه یا زمین نشیب.
ازمال
[اِزْ زِمْ ما] (ع مص) درپوشیدن جامه را و پیچیده شدن بدان. (منتهی الارب). ازملال.
ازمان
[اَ] (ع اِ) جِ زَمَن. (منتهی الارب). جِ زمان. (دهار). روزگارها. وقتها. (غیاث). اوقات قلیل یا کثیر. (منتهی الارب) :
ذکر آن اریاح سرد زمهریر
اندر آن ایام و ازمان عسیر.مولوی.
|| اجزاء ساعات معوجه.
- ازمان اربعه؛ ربیع و صیف و خریف و شتاء.
ازمان
[اِ] (ع مص) مزمن شدن بیماری. || دیرینه شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). آمدن روزگار بر کسی. (منتهی الارب). || انکار کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).
ازماوین.(1)
[ ] (اِخ) از نواحی همدان، چهل ویک پاره دیه است و دیه دروا و اقاباد و تبعاباد(2) و گرداباد و مارمهان و فایتی(3) معظم قرای آن ناحیه. (نزهه القلوب جزء 3 ص 72).
(1) - ن ل: ازنادرین، ازماردین، ارماروین، ازیاردین، ازمابین.
(2) - ن ل: داد و تاباد، دروذ اداباد،...
ازمئتات
[اِ مِءْ] (ع مص) رنگ برنگ شدن. (منتهی الارب).
ازمت
[اَ مَ] (ع ن تف) آهسته تر. باوقارتر: فلان ازمت الناس؛ ای اوقرهم. (منتهی الارب).
ازمجرار
[اِ مِ] (ع مص) بانگ و فریاد کردن. (منتهی الارب).
ازمخرار
[اِ مِ] (ع مص) ازمخرار صوت؛ نیک سخت شدن آواز. (منتهی الارب).
ازمع
[اَ مَ] (ع ص، اِ) آنکه انگشت زائد دارد. || بلا. || امر بد و قبیح. ج، اَزامع. (منتهی الارب).
ازمل
[اَ مَ] (ع اِ) آواز. (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء) (برهان) (جهانگیری). خروش. آوا. || آواز مختلط. (منتهی الارب). || آواز جوشن. || آواز نرهء ستور. (از منتهی الارب). ج، ازامل (مهذب الاسماء)، ازامیل. (منتهی الارب). || همه. (منتهی الارب). مجموع. (جهانگیری) (برهان). تام: اخذه بازمله؛ ای بتمامه. || (ص) بسیار....
ازملال
[اِ مِ] (ع مص) ازمال. درپوشیدن جامه را و پیچیده شدن بدان. (منتهی الارب).
ازملک
[اَ مَ لَ] (اِ) پیچکی است خاردار که در همهء جنگلهای شمال ایران و اراضی کم ارتفاع ساحلی و در آستارا تا 800 گزی دیده میشود. میوهء آن خوراکی و چوب وی برای سوخت بکار میرود. در لاطینی اسمیلاکس اکسلسا(1) نام دارد و در لاهیجان و شهسوار و رودسر ازملک...
ازمله
[اَ مَ لَ] (ع ص) بسیار. (منتهی الارب). || عیال بسیار. || (اِ) آواز کمان. (منتهی الارب). || همه: اخذ بازملته؛ ای باثاثه و کله. (منتهی الارب).
