ازکات
[اِ] (ع مص) پر کردن مشک. (منتهی الارب). پر کردن مشکیزه. (آنندراج). || بیاد دادن حدیث کسی را. || بچه زادن زن. (از منتهی الارب). زائیدن.
ازکاره
[اَ رَ / رِ] (ص) آنکه سخنان گذشته را یاد کند مانند قصه خوان. و مؤلف مؤیدالفضلاء گوید: این (کلمه) مشتق از ذکر است و در فارسی ذال را ذکر نکرده اند.
ازکاک
[اِ] (ع مص) ازکاک بر امری؛اصرار کردن و ستیهیدن بر آن: اَزَکَّ علی الشی ء. (از منتهی الارب). چیره شدن بر. || ازکاک ببول؛ بازداشتن گمیز خود را: اَزَکَّ ببوله. (منتهی الارب).
ازکام
[اِ] (ع مص) بازکام گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). مبتلی بزکام کردن کسی را: ازکمه الله. (از منتهی الارب).
ازکان
[اِ] (ع مص) دانستن چیزی را و دریافتن. (از منتهی الارب). شناسیدن. (زوزنی). || آگاه گردانیدن. (منتهی الارب). بیاگاهانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || گمان بردن یا گمان قوی بردن. || بگمان گفتن و راست برآمدن آن. (منتهی الارب).
ازکان
[اَ] (ص) اژکان. (مؤید الفضلاء). رجوع به اَژْکان شود.
ازکایرون
[ ] (اِخ) یکی از توابع بادغیس خراسان قدیم. (نزهه القلوب جزء 3 ص 153). ازکرسا. رجوع به انکرسا شود.(1)
(1) - در یادداشتها شرحی بدست نیامد.
ازکشیه
[اَ کَ شی یَ] (اِخ)(1) اَزْکَش. قومی در ساحل بحر اسود، در شمال شبه جزیرهء تمن. رجوع بنخبه الدهر دمشقی ص 145، 146، 189، 262، 263 شود.
(1) - Les Zikhes.
ازکن
[اَ کَ] (ع ن تف) زیرکتر. (منتهی الارب).
- امثال: ازکن من ایاس.
ازکند
[اُ کَ] (اِخ) رجوع به اوزکند و فهرست نزهه القلوب جزء 3 (ازکند) شود. ازگند.
ازکوداری
[اَ] (اِ مرکب) (از کجا داری) ریشهء کلمهء اسکداری. الاسکدار لفظه فارسیه و تفسیره «از کو داری»؛ ای من این تمسک و هو مدرج یکتب فیه عدد الخرائط و الکتب الوارده و النافذه و اسامی اربابها. (مفاتیح خوارزمی ص 41).(1)
(1) - بگمان این بنده لفظ اسکدار نامی است که ایرانیان...
ازکی
[اَ کا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زکی. پاکتر. (غیاث اللغات). صالحتر. (مجمل اللغه). پاکیزه تر. زکی تر: برسولی فرستاده آمد [ حصیری ] تا سلام و تحیت ما [ مسعود ] را اطیبه و ازکاه بخان رساند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 209). || لذیذتر. (غیاث اللغات). ||...
ازکی
[اِ] (اِخ) نام قریه ای بعمان ازارقه را، و در آن آبهای بسیار و باغهاست.
ازکیاء
[اَ] (ع ص، اِ) جِ زکی. (منتهی الارب). پاکان. صاحبان ذهن صافی. (غیاث اللغات) :
ازبس مکان که داده و تمکین که کرده اند
خشنودم از کیای ری و ازکیای ری.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 454).
تا این بشارت به امرا و اکابر و صدور معارف و قضاه و رؤساء و مشایخ و...
ازکیتمور
[ ] (اِخ) سیزدهمین خان از سلسلهء چنگیزخان که بسلطنت رسید. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص25).
ازگ
[اَ] (اِ) شاخ خرد. شولان. ترکه: بر هر شاخ هزارهزار ازگ است، و بر هر ازگی هزارهزار برگ. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ 1 ج 5 ص 177 س 7). رجوع به ازغ شود.
ازگات
[اَ] (ص) مردم بددل و بداندرون. (آنندراج). ازکات.
ازگل
[اُ گُ] (اِخ) یکی از قرای شمیران واقع در مشرق درّهء دارآباد.
ازگل
[اَ گِ] (اِ)(1) ازگیل. و در لاهیجان، کلاردشت و گرگان بنام کُنوس، کُنُس، کُندُز، و در کتول باسم کُندُس نامیده میشود. و رجوع به ازگیل شود.
(1) - Mespilus germanica. Neflier.
ازگلدی
[اُ گَ] (ترکی، ص مرکب) (از: اُز، خود + گلدی، آمد) دشنامی است که زنان بزنی بی سروپا گویند. بی پدر و مادر. خسیس. فرومایه. بی اصل.
