ازفاف
[اِ] (ع مص) برانگیختن بر شتاب. (از منتهی الارب). شتابانیدن. در پوئیدن داشتن. (تاج المصادر بیهقی). || بشتاب راندن. (منتهی الارب). || فرستادن بیوک را بخانهء شوی. فرستادن عروس بخانهء شوهر. (منتهی الارب). زن به خانهء شوهر فرستادن. زِفاف. (تاج المصادر بیهقی). || زن بخانه آوردن. || شتاب رفتن شترمرغ،...
ازفر
[اَ فَ] (ع ص) اسب بزرگ پهلو. ج، زُفْر. (منتهی الارب).
ازفل
[اَ فَ] (ع اِ) خشم. تیزی. (منتهی الارب).
ازفله
[اَ فَ لَ] (ع اِ) گروه. جماعت. همه. اجفله: جاؤا ازفله و بازفلتهم؛ ای بجماعتهم و عامتهم. (منتهی الارب).
ازفله
[اِ فَلْ لَ] (ع اِ) سبکی عقل. (منتهی الارب).
ازفلی
[اَ فَ لا] (ع اِ) جماعت از هر چیزی. (منتهی الارب). اَجْفَلی.
ازفنداک
[اَ فَ] (اِ) رجوع به آزفنداک شود.
ازفی
[اَ فا] (ع اِ) سرعت. || نشاط. (منتهی الارب).
ازق
[اَ زَ / اَ] (ع مص) تنگ شدن، چنانکه سینه: ازق صدره. || غمگین گردیدن. || تنگ آمدن در جنگ. (منتهی الارب).
ازق
[اَ زَ] (ع اِ) تنگی. (منتهی الارب). ضیق.
ازقاق
[اَ] (ع اِ) جِ زِقّ.
ازقام
[اِ] (ع مص) فروخوراندن چیزی بگلو. (تاج المصادر بیهقی). فروخورانیدن کسی را زقوم یا عام است. (منتهی الارب).
ازقان
[اِ] (ع مص) یاری دادن کسی را بر برداشتن بار. (منتهی الارب). مدد کردن کسی را در چیزی برداشتن.
ازقبان
[اَ قُ] (اِخ) موضعی است در قول اخطل:
أزبُّ الحاجبین بعوفِ سَوءٍ
من النفر الذین بازقبان.
و مراد او «ازقباذ» بوده، برای استقامت بیت ذال را به نون تبدیل کرده است، چه قصیده نونیه است. (معجم البلدان).
ازقر
[ ] (اِخ) قضائی است در سنجاق فزان از ولایت طرابلس غرب، و در جهت غربی لوا واقع شده، سکنه آن از اقوام بربریه موسوم به توارق اند و زبانی مخصوص دارند و بعربی نیز تکلم کنند. اراضی آن خشک و ریگزار است و فقط در بعض وادیها درختان سرو...
از قضا
[اَ قَ] (ق مرکب) اتفاقاً. قضا را: از قضا روزی دو صیاد بر آن آبگیر گذشتند. (کلیله و دمنه).
ازقه
[اَ زِقْ قَ] (ع اِ) جِ زُقاق.
ازقیالیغ
[ ] (اِخ) پسر چوچی. (جامع التواریخ رشیدی ج 3 ص 15). و بلوشه مصحح آن کتاب گوید اصلاح کلمه میسر نشد. (تعلیقات فرانسهء همان کتاب ص 24).
ازکاء
[اِ] (ع مص) پاکیزه گردانیدن. (منتهی الارب). || بالانیدن کشت. گوالانیدن زرع. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). افزایش کردن کشت و افزایش دادن. || گوالیدن. (منتهی الارب).
ازکات
[اَ] (ص) مردم بددل و بداندرون را گویند. (برهان). اَزگات.
