ازرق پوش
[اَ رَ] (نف مرکب) آنکه جامهء نیلگون پوشد. || مجازاً، صوفی :
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود.حافظ.
ازرق چشم
[اَ رَ چَ / چِ] (ص مرکب) که چشم کبود و زاغ دارد: و ایشان [ مردم اندلس ] مردانی اند سپیدپوست و ازرق چشم. (حدود العالم). و رجوع به ازرق شود.
ازرق فام
[اَ رَ] (ص مرکب) برنگ ازرق. کبودرنگ. نیلگون. آسمانگونی. آسمانجونی :
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را.حافظ.
ازرق لباس
[اَ رَ لِ] (ص مرکب) صوفیان که خرقهء ازرق پوشند :
غلام همت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند.
حافظ.
ازرقی
[اَ رَ] (ص نسبی) منسوب به ازرق :
هفت چرخ ازرقی در رق اوست
پیک ماه اندر تب و در دق اوست.مولوی.
|| (اِخ) یکتن از پیروان ابی راشد نافع بن ازرق. ج، ازارقه. رجوع به ازارقه و انساب سمعانی (کلمهء ازرقی) شود.
ازرقی
[اَ رَ] (اِخ) احمدبن الولیدبن عقبه بن الازرق بن عمروبن الحارث بن ابی شمر الغانی المکی، مکنی بابی محمد و معروف بازرقی، منسوب بجد اعلی. وی از داودبن عبدالرحمن العطار و سفیان بن عیینه روایت کند و از او حفید وی و یعقوب بن سفیان روایت کنند و او بسال...
ازرقی
[اَ رَ] (اِخ) محمد بن عبدالکریم مکنی به ابی الولید. رجوع به محمد بن عبدالکریم... شود.
ازرقی
[اَ رَ] (اِخ) محمد بن عبدالله بن احمدبن محمد بن الولیدبن عقبه بن الازرق. یکی از اصحاب اخبار و سیر. و کتاب مکه و اخبار و کوهها و اودیهء آن از اوست. (ابن الندیم). کنیهء او ابوالولید و نام و نسب ازرق، عثمان بن الحارث بن ابی شیمربن عمروبن عوف......
ازرقی
[اَ رَ] (اِخ) هروی ابوبکر(1)زین الدین بن اسماعیل الورّاق الازرقی الهروی. پدر وی اسماعیل ورّاق معاصر فردوسی بود و فردوسی هنگام فرار از سلطان محمود غزنوی چون بهرات رسید بخانهء او نزول کرد و مدت ششماه در منزل او متواری بود. از بعض ابیات او معلوم میشود که نام او...
ازرقیه
[اَ رَ قی یَ] (اِخ) نام فرقه ای از خوارج اصحاب نافع بن ازرق. رجوع به ازارقه شود.
ازرک
[اَ زَ رِ] (اِ) بز. معز.
ازرک
[اَ رَ] (اِخ) پسرعموی کیافخرالدین و کیاویشتاسپ، رؤسای خاندان جلال، که مدتی کوتاه پس از مرگ فخرالدوله حسن، در مشرق مازندران حکومت میکرد. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 46 از ظهیرالدین).
ازرم
[اَ رَ] (ع اِ) گربه. قِط. سِنّور. هِرّ.
ازرم
[اَ زَ] (اِ) مخفف آزرم. شرم. حیا.
ازرمیدخت
[اَ زَ دُ] (اِخ) آزرمیدخت. نام دختر پرویز که لشکر بدو بیعت کردند و ششماه ملک راند. (برهان). و رجوع به آزرمیدخت شود. || نام شهری که ازرمیدخت بناکرده است. (برهان). یاقوت گوید که این شهر بنام ملکهء اواخر عهد ساسانی نامیده شده و آن شهرکی است قرب قرمسین (کرمانشاه)...
ازرنقاف
[اِ رِ] (ع مص) شتافتن. (منتهی الارب). بشتافتن.
ازرنگ
[اَ رَ] (اِ) خیار. (جهانگیری). خیار بادرنگ. (برهان). خیار سبز. (سروری). آزرنگ. و رجوع به آزرنگ شود.
ازرنوق
[ ] (اِخ) قصبه ای از ماوراءالنهر. (حبیب السیر جزو اول از مجلد ثالث ص 11). و آن همان زرنوق است. رجوع بمعجم البلدان و زرنوق در همین لغت نامه شود.
ازرود
[اُ زِ] (اِخ) اوزرود. یکی از بلوک ناحیهء نور در مازندران. مرکز وی یوش یا بلده. عدهء قری 18 و جمعیت تقریبی 4450 تن. حدّ شمالی نیچرستاق کجور، شرقی کمررود، جنوبی لورا و شهرستانک و غربی بیرون بشم کلارستاق. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان ص 298 و 299). و آن شامل...
ازرود
[اِ] (اِخ) موضعی در نشتای تنکابن. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 6 و 24 و 106 و 151 بخش انگلیسی).
