ازدیار
[اِ زِدْ] (اِخ) ابن سلیمان بن داودبن عیسی مکنی بابی محمد الفارسی. وی از فقهای مذهب حجازیین و از متصوفه است. و ابونعیم اصفهانی گوید او در سنهء 367 ه . ق. نزد ما آمد و حدیثی از او روایت کند. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن سال 1931 ج 1...
ازدیال
[اِ] (ع مص) دور کردن از جای. (منتهی الارب).
ازدیان
[اِ] (ع مص) آراسته شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). زینت گرفتن.
ازذ
[اَ زَ] (اِخ) از اعلام عربست، از جمله نام پدر جابر و پدر امّبکر که از رواه حدیث اند.
ازر
[اَ] (ع مص) احاطه. احاطه کردن. || اعانت. (آنندراج). یاری کردن. معاونت. || نیرومند کردن. (تاج المصادر بیهقی). || (اِ) قوّت. || ضعف. ناتوانی. || پشت. (مهذب الاسماء). ظهر. ج، اُزور. (مهذب الاسماء). قوله تعالی: اشدد به ازری (قرآن 20/31)؛ ای ظهری.
ازر
[اِ] (ع اِ) اصل. || چادر.
ازر
[اُ] (ع اِ) جای بستن ازار. محل بستن بند تنبان.
ازر
[اُ زُ] (ع اِ) جِ اِزار.
ازر
[ ] (اِخ) موضعی در جنوب غربی خلیج فارس: شهرستان آنرا [ بحرین را ] هجر گفته اند اردشیر بابکان ساخت و در زمان سابق آنرا بالحسا و قطیف و ازر و الاره و فروق و بینونه و سابون و دارین و غابه از ملک عرب شمرده اند اکنون جزیرهء...
ازراء
[اِ] (ع مص) خشم گرفتن بر: ازری علیه. || عتاب کردن. (از منتهی الارب). || عیب کردن: ازری باخیه. || عیبناک کردن. عیب بر کسی افکندن. معیوب کردن کسی را. افکندن امری که ارادهء تلبیس کسی بدان دارد. (منتهی الارب): و له خط یزری بخط ابن مقله علی طریقته. (یاقوت...
ازراب
[ ] (اِخ) یا ارزآب. موضعی در حوالی رود ارس. (حبیب السیر جزو سیم از ج 3 ص 197 متن و حاشیه).
ازرار
[اَ] (ع اِ) جِ زِرّ، به معنی گویک گریبان و جز آن. دگمه. تکمه.
ازرار
[اِ] (ع مص) دم فروبردن ملخ بزمین تا بیضه نهد. (منتهی الارب). || بند بکردن پیراهن را. (تاج المصادر بیهقی). تکمه ساختن. دگمه بر جامه گذاشتن.
ازراع
[اِ] (ع مص) فرازشدن زراعت. (منتهی الارب): ازرع الزرع؛ نبت ورقه و احصد. || ازراع ناس؛ قدرت یافتن مردم بر زراعت. (منتهی الارب).
ازراعیل
[اِ] (اِخ) دشتی است فراخ در میانهء فلسطین وسطی، ممتد از بحر متوسط تا اردن و فاصل جبال کرمل و سامره از جبال جلیل. عرب آنرا بنام مرج بن عامر میخوانند. جهت غربیهء وی از عکاست و شکل منظم آن مثلثی است با زوایای حاده و بعضی سیاحان آنرا از...
ازراف
[اِ] (ع مص) زرّافه خریدن. || پیش درآمدن مرد. || شتابانیدن. شتاباندن. (منتهی الارب). بر شتافتن داشتن. (تاج المصادر بیهقی). || برانگیختن. (منتهی الارب). حریص گردانیدن. برآغالیدن. || شتافتن. (تاج المصادر بیهقی). بشتاب رفتن. ازراف ناقه؛ بشتافتن آن. (منتهی الارب).
ازراق
[اِ] (ع مص) ازراق عین؛ برگردیدن چشم و ظاهر شدن سپیدی او. || ازراق ناقه؛ سپس انداختن ناقه بار خود را. (منتهی الارب).
ازرام
[اِ] (ع مص) قطع کردن کلام کسی را. بریدن سخن کسی. || منقطع کردن بول بر کسی. (زوزنی). قطع کردن بول و گمیز بر کسی: لاتزرموا ابنی (حدیث)؛ ای لاتقطعوا علیه بوله.
ازران
[ ] (اِخ) ابن اشقان بن اش الحیاربن سیاوش بن کیکاوس. وی بروایت ابن البلخی جدّ اشک بن اشه است. (فارسنامه ص 16).
ازرباب
[اِ رِ] (ع مص) ازرباب نبت؛ زرد شدن گیاه. || سرخ سبزی آمیز گردیدن گیاه. (منتهی الارب).
