از آنگاه باز
[اَ] (ق مرکب) منذ. مذ. از آن زمان.
از آنگونه
[اَ گو نَ / نِ] (ق مرکب) از آن قبیل : باز اعمال خیر و ساختن توشهء آخرت از علت گناه از آنگونه شفا میدهد. (کلیله و دمنه).
از آن وقت
[اَ وَ] (ق مرکب)(1) از آنگاه.
- از آن وقت باز؛ مُنذُ. مُذ. از آن زمان پس.
(1) - Des lors.
ازا
[اَ] (اِ) رجوع به آزا شود. || در فرهنگ شعوری بنقل از وسیله المقاصدمصطکی و ژاژ آمده است. گمان میکنم ازوا و ازوی باشد و ژاژ هم وُژ و وج باشد.
ازء
[اَزْءْ] (ع مص) سیر کردن گوسپندان بچرانیدن. سیر چرانیدن گوسپندان: اَزَأَ الغنم. (منتهی الارب). || بددل و ترسان شدن از کاری آغازیده و بازماندن از آن. بددل شدن و بازماندن از حاجت: اَزأَ عن الحاجه. (منتهی الارب).
ازاء
[اِ] (ع ص، اِ) مقابل. برابر. (منتهی الارب). حِذاء. روبروی. رویاروی. قِبال. تِجاه. || سبب زندگانی یا سبب فراخی عیش و افزونی آن. (منتهی الارب). || آنچه از نورد و سنگ و چرم و بوریای خرما که برای حفاظت حوض یا چاه باشد یا محل ریختن آب در حوض. (منتهی...
ازاء
[اِ] (ع مص) مقابل و برابر شدن. (منتهی الارب). مقابله. (غیاث). برابر شدن چیزی با چیزی. (وطواط). موازات.
ازاب
[اِ] (اِخ) آبی است بنی عنبر را. (از منتهی الارب).
ازابی
[اَ بی ی] (ع اِ) جِ اُزبی.
ازاته
[اِ تَ] (ع مص) بسیارروغن زیت شدن. بسیارزیت گردیدن. (منتهی الارب).
ازاحه
[اِ حَ] (ع مص) اِزاحَت. دور گردانیدن. (زوزنی). دور گردانیدن از جای. (منتهی الارب). دور کردن. (تاج المصادر بیهقی). اِزاخَه: ازاح الشی ء؛ ازاغه من موضعه و نحاه. (تاج العروس). || زایل کردن. از میان برداشتن. (اقرب الموارد) : امیر ابوالحرث در ازاحت و ازالت آن سعی نمود و ذات...
ازاحیف
[اَ] (ع اِ) جِ اَزحاف. ججِ زَحف. تغییرات ارکان بحور شعر. (غیاث اللغات).
ازاخه
[اِ خَ] (ع مص) دور کردن. یکسو گردانیدن. (منتهی الارب). اِزاحه.
ازاد
[اَ] (ع اِ) نوعی خرما در عراق و فلسطین: و بها [ بالسافیه ] رطب شبیه بالبرنی و الازاد بالعراق. (نخبه الدهر دمشقی ص 213).
ازادرخت
[اَ دِ رَ] (اِ مرکب) و آنراطاحک نامند و بمصر زنزلخت و در شام جرود گویند و آن درختی است شبیه به صفصاف، برگ آن املس و سیاه، طعم وی تلخ و ثمرهء آن مانند زعرور و دارای خوشه هاست و در آخر بهار بدست آید و دیر بپاید و...
ازادماهی
[اَ] (اِ مرکب)(1) آزادماهی. بزرگترین نوع ماهی فلس دار است که در دریای خزر باشد. روی بدن نوع تابستانی آن نقطه های سیاه دیده میشود. گوشت آن بسیار لذیذ است. درازای وی از یک گز تا یک گز و نیم و وزن آن بین سه تا بیست وشش کیلو باشد....
ازاده
[اِ دَ] (ع مص) توشه دادن. (منتهی الارب).
ازاذ
[اَ] (ع اِ) نوعی از خرما. رجوع به ازاد شود.
ازاذان
[اَ] (اِخ) قریه ای است پیوسته بشهر هرات.
ازاذمرد
[اَ مَ] (اِخ) ابن الهربذ. قیل لازاذمردبن الهربذ حین احتضر: ما حالک؟ فقال: ما حال من یرید سفراً بعیداً بلا زاد، و ینزلُ حفرهً من الارض موحشه بلامؤنس، و یقدم علی ملکٍ جبار قد قدّم الیه العذر بلاحُجه. (عیون الاخبار ج 2 ص 310).
