اریطس
[ ] (معرب، اِ) بیونانی نوره است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).
اریغارون
[اِ] (معرب، اِ)(1) ایریغارون. بیونانی به معنی الشیخ فی الربیع است و آن نباتی است ساقش قریب بذرعی مایل بسرخی و برگش شبیه به برگ ترتیزک و بسیار کوچکتر از آن و گلش مایل به بنفشی و انبوه و در بو شبیه بسیب و در وسط گلش چیزی بباریکی موی...
اریغ بوکا
[اَ] (اِخ) ابن تولی بن چنگیزخان، که در عهد امیر ارغون بمقام بیتکچی رسید. (جهانگشای جوینی چ لیدن ج 2 ص 255، 256). و رجوع به اریق بوکا شود.
اریغونه
[اِ نِ] (اِخ) (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به اریگن شود.
اریف
[اُ] (ص) صورتی از اریب در تداول زنان. وُریب. مورب. کج. قناس: اریف بریده؛ یعنی یک سوی آن پهن تر و یک سوی باریکتر و تنگ تر است. ابن العوام در کتاب الفلاحه خود(1) کلمهء «وُراب» را آورده است و دزی در ذیل قوامیس عرب «فی وراب» بمعنی جهت مورب(2)...
اریفالو
[اَ] (اِخ)(1) شهری است باسپانیا. رجوع به حلل السندسیه ج 1 ص 340 و 343 شود.
(1) - Arevalo.
اریفلام
[اُ] (فرانسوی، اِ)(1) (از لاطینی اُرِآ فلاما، به معنی شعلهء زرّین) رایت و سنجاق قدیم سلاطین فرانسه است که در جنگها پیشاپیش آنان برده میشد و ازین جهت بدین نام خوانده شد که درفشی سرخ رنگ بود و شعله ای یا ستاره های زرین بر روی آن نقش کرده بودند...
اریفی
[اُ] (حامص) کجی. اریبی.
اری فیل
[اِ] (اِخ)(1) زوجهء آمفیارائُس غیبگو. وی بپاداش گردن بندی که از پُلی نیس دریافت داشت بشوهر خود، که برای احتراز از شرکت در محاربهء تبس خود را مخفی داشته بود، خیانت ورزید و راز او را فاش کرد. و پسر وی آلکمِئُن او را بکشت.
(1) - eriphyle.
اریق
[اُ رَ] (ع ص مصغر) مصغرِ اَوْرَق. اشتُرک خاکسترگون. وُرَیق: جاءنا باُمّالرُّبیق علی اریق؛ آورد بما بلای عظیم بر اریق (از قول شخصی که غولی را بر شتر اورق دید). (منتهی الارب).
اریق
[اِ] (اِخ) رجوع به اریک شود.
اریق
[اُ رَ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).
اریقاق ابکجی
[ ] (اِخ) بنت تنکیر کورکان مادر اجای. رجوع بحبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص 35 شود.
اریقان چایدان
[اَ] (اِخ) (ظ. از مغولی اریقون تسایدام، به معنی شیر خالص) موضعی از مغولستان. رجوع بجامع التواریخ رشیدالدین فضل الله چ بلوشه ج 2 ص 565 متن و 58 تعلیقات فرانسهء آن شود.
اریق بوکا
[اَ] (اِخ) اَریغ بوکا. ابن تولی بن چنگیزخان. وی در غیاب برادر خویش منگوقاآن (متوفی به سال 655 ه . ق.) در مغولستان نیابت او میکرد و منگو خیال داشت که ریاست مغول و اولوس اربعهء چنگیزی بعد از او به اریق بوکا برسد ولی قوبیلای با این نقشه موافقت...
اریقش
[اُ رَ قِ] (ع ص مصغر) مصغر اَرْقَش، به معنی آنکه نقطه های سیاه و سفید دارد. رجوع بارقش شود.
اریقط
[اُ رَ قِ] (ع ص مصغر) مصغر اَرْقَط، بمعنی پیسه و سیاه خجک سپید آمیخته. پیسگک. || (اِ) از اعلام است.
اریقه
[ ] (اِخ) موضعی بشمال احسا.
اریقی
[ ] (اِ)(1) خَلَنگ. خلنج. اخلنج.
(1) - La Bruyere.
اریک
[اِ] (اِخ)(1) نام چند تن از سلاطین سوئد و دانمارک. 14 تن از اینان در سوئد حکمفرما بوده اند و ترجمهء حال هشت کس نخستین مجهول است لذا بترجمهء حال شش تن آخری می پردازیم. از سلاطین سوئد: اریک نهم پسر یکی از امرای موسوم به ایوار بود و در...
