ارناء
[اِ] (ع مص) بر پیوسته نگریستن داشتن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). نمودن. (زوزنی). || شادمان کردن. (منتهی الارب). بطرب آوردن(1).
(1) - در منتهی الارب چ 1296 «بطرف آوردن» آمده است.
ارناف
[اِ] (ع مص) بشتافتن. شتافتن. (منتهی الارب): ارنف الرجل. || سست کردن ستور گوش را از ماندگی. (منتهی الارب). گوش فرواوکندن اشتر از ماندگی. (تاج المصادر بیهقی): کان اذا نزل علیه الوحی و هو علی القصواء(1) تذرف عیناها و ترنف باذنیها من ثقل الوحی. (حدیث). || ارناف بعیر؛ رفتن و...
ارناق
[اِ] (ع مص) جنبانیدن علم را از بهر حمله کردن. || ارناق ماء؛ تیره کردن آب. (تاج المصادر بیهقی). || ارناق قوم بمکان؛ اقامت کردن آنان بیک جای. || ارناق نوم در چشم؛ خواب گرفتن چشمان را: ارنق النوم فی عینیه. (منتهی الارب). || ارناق عین از قذی؛ پاک کردن...
ارنان
[اِ] (ع مص) فریاد کردن. (منتهی الارب). بانگ کردن. (تاج المصادر بیهقی). بانگ و زاری کردن. بانگ کردن بزاری. (زوزنی) (شمس اللغات) (کنز اللغه). || بانگ کردن کمان. آواز کردن کمان. (شمس اللغات) (کنز اللغه). || بزاری آوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (کنز اللغه). || گوش کردن بسوی کسی. (منتهی...
ارناود
[اَ وو] (اِخ) آرناوود. آلبانی. رجوع به آرناوود و آلبانی شود.
- مِثلِ ارناود؛ زنی بی شرم و دشنام گوی و بلندآواز.
ارناودستان
[اَ وو دَ] (اِخ) آلبانی. رجوع به ایران باستان ص 2478 و آلبانی شود.
ارنب
[اَ نَ] (ع اِ)(1) خرگوش. (صراح) (غیاث). توشقان. دوشان. خرگوش نر یا خرگوش ماده. و یا خرگوش ماده را ارنب و نر را خزز گویند. (منتهی الارب). ج، اَرانِب، اَران. (منتهی الارب). ارنب بالیونانیه لاغوس(2) و اللطینیه لابره و العربیه خزز و البربریه بابرزست و السریانیه أرنبا و العبریه أرنبست...
ارنب
[اَ نَ] (اِخ)(1) صورتی فلکی از صور جنوب و آنرا بر مثال خرگوش توهم کرده اند و کواکب آن دوازده است. (جهان دانش). نام صورت چهارم از چهارده صورت فلکی جنوبی. (مفاتیح). و آن در زیر پای جبار است و چهار ستارهء عرش الجوزا و ستارهء ارنب در همین صورت...
ارنب
[اَ نَ] (ع اِ) نامی از نامهای زنان عرب. (منتهی الارب) (شمس اللغات) (آنندراج).
ارنبانی
[اَ نَ نی ی] (ع اِ) جامهء خز مایل بسیاهی. (منتهی الارب).
ارنب الحنفیه
[اَ نَ بُلْ حَ نَ فی یَ] (اِخ)زوجهء قتاده بن مغرب که چون پسری نزاد، قتاده او را طلاق گفت. رجوع بعیون الاخبار چ قاهره سال 1349 ج 4 ص 126 حاشیهء 2 شود.
ارنب بحری
[اَ نَ بِ بَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)(1) حیوانی است صدفی شکل مایل بسرخی و مابین اجزاء او چیزی سبز مانند برگ اشنان و سر او در صلابت مثل سنگ و آن سمّ قتال و در نهایت حرارت و احراق است و ضماد کوبیدهء او بتنهائی و با تخم انجره...
ارنب بری
[اَ نَ بِ بَرْ ری] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) بفارسی خرگوش نامند و بعربی خُزَز گویند و ارنب معرب از ارنبا سریانی است و آن حیوانیست معروف و گویند مثل زنان حایض شود و منقلب میگردد نر او بمادگی و بالعکس و بهترین او سفید است. در اول سیم گرم...
ارنبتین
[اَ نَ بَ تَ] (ع اِ) تثنیهء اَرْنَبَه. دو پرهء بینی.
ارنبر
[] (اِخ) موضعی است قرب توخته (ماوراءالنهر). و نسخه بدل آن در حبیب السیر «اریر» است. (حبیب السیر جزو 3 از ج 3 ص 318).
ارنب رومی
[اَ نَ بِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)(1) خوک هندی. خوکچه. قسمی از پستانداران قارِض.
(1) - Cobaye.
ارنبژ
[اَ نَ بِ] (اِ) بقم باشد و آنرا ترخون و تبرخون نیز گویند و به تازی طبرخون خوانند. (فرهنگ رشیدی). و رجوع به ارنبیز شود.
ارنب و القلولی
[اَ نَ بُ وَلْ قَ لَ لا](اِخ)(1) (ال ....) از صور فلکیهء شمالی، واقع بین دجاجه و فرس اول و دلفین و سهم و شلیاق.
(1) - Le Renard et I'Oie.
ارنبوی
[اَ رَمْ بُ وی ی] (ص نسبی)سمعانی گوید این نسبت را در تاریخ نیشابور حاکم در طبقهء اخیره دیده ام و گمان برم منسوب ببعض قرای نیشابور است و ابوعبدالله محمد بن ابراهیم بن نصر ارنبوی است. (انساب سمعانی). و ظاهراً ارنبوی، منسوب به ارنبویه قریه ای به ری باشد....
ارنبویه
[اَ رَمْ یَ] (اِخ) یکی از قراء ری و ابوالحسن علی بن حمزه کسائی نحوی مقری و محمد بن حسن شیبانی فقیه، صاحب ابی حنیفه در یک روز از سال 189 ه . ق. بدانجا درگذشتند و در همانجا هر دو را بخاک سپردند و ایشان با هارون الرشید از...
