ارمهزاز
[اِ مِ] (ع مص) دادن چیزی: هو لایَرْمَهِزُّ بشی ء؛ او نمیدهد چیزی را. (منتهی الارب).
ارمی
[اَ ما] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَمْی. چابک تر و باقوت تر در زدن نیزه و انداختن تیر.
-امثال: اَرمی مِن اِبن تَقن؛ و هو رجل من عاد کان ارمی من تعاطی الرمی فی زمانه و قال یرمی بها ارمی من ابن تقن. (مجمع الامثال میدانی).
ارمی
[اَ رَ می ی / اِ رَ می ی] (ع اِ) أیرمی. یَرَمیّ. علم و نشان که در بیابان برای راه بر پا کنند، یا نشانهء عاد. (از منتهی الارب). || احدی. کسی: ما به ارمی؛ نیست در آن کسی و نه اثری و نه نشانی. (منتهی الارب).
ارمی
[اُ رَ ما] (اِخ) گویند موضعی است و یاقوت گوید در کلام عرب بر وزن فُعَلی جز اُرَمی و شُعَبی که نام دو موضع است نیامده است. (معجم البلدان).
ارمی
[اُ] (اِخ) ارمیه. (معجم البلدان). رجوع به ارمیه شود.
ارمی
[اَ رَ] (ص نسبی، اِ) لغت و لسان قدیم سوریه و کلدانیان بود که در دانیال 2:4 مذکور است. کلدانیان را عادت بود که بزبان ارمی تکلم کنند تا با زبان دیوانیان مطابق باشد، ولکن زبان مخصوص و زبان اصلی ایشان نبود و دانیال نیز کتاب خود را تا آخر...
ارمیا
[اَ / اِ / اُ] (اِخ)(1) ارمیاء. نبی است. (منتهی الارب). نام یکی از پیغمبران بنی اسرائیل. (برهان). یرمیا. لفظ یرمیا یعنی یهوه بزیر می اندازد. وی پسر حلقیا و دومین از انبیای اعظم عهد عتیق بود که در زمان سلطنت یوشیا و یهویاقیم و صدقیا و هم در زمان...
ارمیا
[اِ] (اِخ)(1) (سِفْرِ...) نام کتابی است از توراه. (الفهرست چ مصر ص 34). ترتیب این کتاب در احکام نبوت های متنوعه و وعده های الهیه اش امری مشکل است، اما بقاعدهء طبیعی صحیح و کافی و بچهار قسم عام منقسم میشود که مشتمل بر نبوت هائی است که در زمان...
ارمیا
[اِ] (اِخ)(1) (نیاحات...) مرثیهء منطوی است که ارمیا در زمان انهدام اورشلیمتصنیف کرد و مطالب ابواب آن چنین است: باب اول و دوم در بیان بلاهای محاصرهء اورشلیم. باب سوم اظهار تأسف و افسوس بر زحماتی که ارمیا خود متحمل شد. باب چهارم ملاحظهء انهدام و خرابی شهر و هیکل...
ارمیاجی
[اُ] (ص نسبی) اُرْمَجی. از اُرمیه. اهل اُرمیه. اُرْمَویّ.
ارمیاس
[] (اِخ) الخادم. لما توفی فلاطن سار [ ارسطو ] الی ارمیاس الخادم الوالی کان علی اترنوس ثم لما مات هذا الخادم رجع الی اثینس. (عیون الانباء ج 1 ص 54).
ارمیان
[اِ] (اِ) نشادر. رجوع به ارمینا شود.
ارمیان
[] (اِخ) نورد(1) بن سام (ابن نوح) را دو پسر بود: یکی را نام آذرباد و دیگر را ارمیان، و ایشانند که آذربایگان و ارمنیه بنامشان منسوبست، و نسل مردم این هر دو زمین به آذرباد و ارمیان ابنا نورد کشد والله اعلم. (مجمل التواریخ و القصص ص 149).
(1) -...
ارمی الکلبه
[اِ رَ می یُلْ کَ بَ] (اِخ) یا اِرَم الکلبه. موضعی است میان بصره و مکه. (منتهی الارب).
ارمیتاژ
[اِ] (اِخ)(1) تاکستان دُرْم واقع در ساحل یسار رود رُن در جنوب فرانسه و مرکز شرابهای خوبست.
(1) - Ermitage.
ارمیتاژ
[اِ] (اِخ)(1) (کاخ و موزهء ...) قصری که به امر کاترین دوم در سن پترزبورگ (لنین گراد) در سال 1785 م. ساخته شده و موزهء آن دارای یکی از زیباترین تالارهای نقاشی اروپاست.
(1) - Palais et Musee de l'Ermitage.
ارمیج
[] (اِ) نعلین. (در نسخه ای از فرهنگ اسدی و جای دیگر دیده نشده) (لغت فرس اسدی ص 70).
ارمیج کلا
[اَ کَ] (اِخ) موضعی است در پازوار از مشهدسر مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 117 بخش انگلیسی).
ارمیج کلامری
[اَ کَ مَ] (اِخ) موضعی است در پازوار از مشهدسر مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 117 بخش انگلیسی). و آن جز ارمیج کلای سابق الذکر است.
ارمیدن
[اَ دَ] (مص) مخفف آرمیدن. قرار گرفتن. ساکن شدن. (برهان در کلمهء ارمید). رجوع به آرمیدن شود.
