ارمنی بافت
[اَ مَ] (ن مف مرکب)(جوراب...) قسمی از بافت جوراب.
ارمنی بافی
[اَ مَ] (حامص مرکب) عمل بافت جوراب نوع ارمنی بافت.
ارمنی دانه
[اَ مَ دا نَ / نِ] (اِ مرکب) آبلهء فرنگ. نار افرنجیه. آتشک. سیفلیس(1). کوفت. (از مجمع الجوامع).
(1) - Syphilis.
ارمنی فش
[اَ مَ فَ] (ص مرکب)ارمنی مانند (در فردوسی در مورد تحقیر استعمال شده است) :
ز دست یکی بدکنش بنده ای
پلید ارمنی فش(1)پرستنده ای.فردوسی.
(1) - ن ل: پلید و منش فش.
ارمنی کوس
[اَ مِ] (اِخ)(1) کاسّیوس رومی پس از فتح تیسفون و نواحی اطراف بطرف زاگرس راند و قسمتی از ماد را تسخیر کرد (بزمان بلاش سوم اشکانی) در نتیجه این بهره مندی امپراطوران روم بر القاب او، که ارمنیکوس و پارتیکوس(2) بود لقب مدیکوس(3) را هم افزودند یعنی بر القاب فاتح...
ارمنین
[اَ مَ] (اِ) بیونانی اسم نباتیست که بر دو نوع برّی و بستانی میباشد و بری او غیرمستعمل و بستانی او برگش شبیه ببرگ ابهل و ساقش مربع و بقدر نصف ذراع و غلاف ثمرش شبیه بغلاف لوبیا و مایل بطرف اسفل و تخمش سیاه و دراز و تخم برّی...
ارمنین
[اَ / اِ مَ] (اِخ) پسر لنطی بن یونان. (برهان).
ارمنیه
[اَ / اِ مَ نی یَ] (اِخ)(1) ارمن. ارمنستان. ارمینیه. مملکتی است وسیع که در مشرق دریای فرات و جانب شمال دیار بکر و کردستان و آذربایجان و سمت مغرب شروان و سمت جنوب گرجستان واقع است و آن منقسم است بدو قسمت: صغری و کبری. تفلیس و توابع آنرا...
ارمنیه
[اَ مَ نی یَ] (اِخ) (شاهان...) سُکمان که او را، بمناسبت نام مخدومش قطب الدین اسماعیل حکمران سلجوقی مرند آذربایجان، قطبی میخواندند. در سال 493 ه . ق./ 1100 م. شهر اخلاط را در ارمنیه از بنی مروان گرفت و فرزندان و ممالیک ایشان مدت یکقرن (493 - 604 ه...
ارمنیهء بزرگ
[اَ مَ نی یَ یِ بُ زُ] (اِخ)ارمنستان بزرگ. ارمنیهء کبیره. رجوع بارمنستان و ارمنیه شود.
ارمنیهء صغیره
[اَ مَ نی یَ یِ صَ رَ] (اِخ)سیلیسی(1). قُره مان. رجوع بارمنستان و ارمنیه و ارمینیه شود.
(1) - Cilicie.
ارمنیهء فارس
[اَ مَ نی یَ یِ] (اِخ)ارمنستان ایران، جزو چهارم این زمین، که منسوبست بپارس و لقب بلاد الخاضعین، میان جوی بلخ تا آخر بلاد آذربایگان و ارمنیهء فارس و فرات و خاک عرب تا عمان و مکران و از آنجا تا کابل و طخارستان. (نامهء تنسر باهتمام مینوی ص 40...
ارمنیهء کبیره
[اَ مَ نی یَ یِ کَ رَ] (اِخ)ارمنستان بزرگ. رجوع بارمنستان و ارمنیه و ارمینیه شود.
ارمنیهء کوچک
[اَ مَ نی یَ یِ چَ / چِ](اِخ) ارمنستان کوچک. ارمنیهء صغیره. رجوع بارمنستان و ارمنیه شود.
ارم والله
[اَ مَ وَلْ لاه] (ع سوگند) به معنی اَمَ والله است، یعنی قسم بخدای. (منتهی الارب).
ارموت
[اَ] (اِ) لحنی در امرود (در آستارا). (گااوبا). رجوع به امرود شود.
ارمود
[اَ] (اِ) امرود. (برهان). رجوع به امرود شود.
ارمودامانطیس
[] (اِخ) الحکیم. حکیم متأله مکنی بقراوفولیو از مردم ساموس(1) و فیثاغورس نزد او تلمذ کرد. (عیون الانباء ج 1 ص 39).
(1) - Samos.
ارمودامانیس
[] (اِخ) الحکیم. مکنی به افروقولیم. فیثاغورس در ساموس(1) با او ملاقات کرد و مدتی با او ارتباط داشت. (عیون الانباء ج 1 ص 39). رجوع به فقرهء قبل شود.
(1) - Samos.
ارموله
[اُ لَ] (ع اِ) ارموله العرفج؛ پاره ای از شاخ عرفج که بر تنه مانده باشد بعد از بریدن. ج، ارامل، ارامیل. (منتهی الارب).
