ارموله
[اُ لَ] (ع ص) غلامٌ ارموله؛ پسر محتاج مسکین. (منتهی الارب).
ارمون
[اَ] (اِ) زری باشد که پیش از کار کردن بمزدور دهند و آنرا بعربی عربون و اربون خوانند. (جهانگیری) (برهان). مزدی را گویند که پیش از کار کردن بگیرند یا بدهند. سیمی که پیش از کار از بابت مزد به مزدور دهند. ربون. پیش مزد. بیعانه که بعربی اربون گویند...
ارمونتن
[اَ نَ تَ] (هزوارش، مص) بلغت زند و پازند، خوابیدن. آرام گرفتن. (برهان). آرمیدن. آسودن.
ارمونی
[] (اِ) شقیق. شقر. شقایق. شقایق النعمان. کاسه بشکنک. لالهء نعمان. لالهء دلسوخته. لالهء داغدار.
ارمونیا
[] (اِ) بیونانی اقاقیاست. (تحفهء حکیم مؤمن). و در فهرست مخزن الادویه «اریونیان» آمده است.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (ص نسبی) منسوب به ارمیه(1) از بلاد آذربایجان و جماعتی از علماء بدان نسبت دارند. (انساب سمعانی). اهل ارمیه. از ارمیه.
(1) - در انساب چاپی: ارمنه، و غلط است.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) او راست کتابی در غریب الحدیث و آن تتمهء کتاب ابن الجوزیست. (کشف الظنون).
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) ابن حامد. یکی از ائمهء لغت عربست.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) تاج الدین. رجوع بتاج الدین و عیون الانباء شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به حسین بن عبدالله... شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به سراج الدین... شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به صفی الدین عبدالمؤمن فاخر... شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به فرح بن ابی بکر... شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به محمد بن الحسین شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به محمد بن عمر بن یوسف... شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به محمد بن قحطان... شود.
ارموی
[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به نعیم بن مسافر... شود.
ارمه
[اُ مَ] (اِخ) مخفف ارمیا. (غیاث) (آنندراج). و او را با خضر یکی دانسته اند (!). (غیاث). رجوع به ارمیا شود.
ارمه
[اُ رَمْ مَ] (ع اِ) دندان. ج، اُرمّ. (مهذب الاسماء).
ارمهان
[اَ مَ] (معرب، اِ مرکب) ظاهراً صورتی از نرم آهن، و یؤخذ علی الحدّادین الاّ یضربوا سکیناً و لامقراضاً... من ارمهان فأنّه لاینتفع به. (معالم القربهء ابن الاخوه ص148). و اما المسلاّتیین فیؤخذ علیهم الاّ یعملوها الاّ من الفولاد او الحدید الارمهان. (معالم القربه ص224). فی الحسبه علی الابارین... یمنعهم...
