ارمجی
[اُ مَ] (ص نسبی) اُرموی. از ارومیه.
ارمجی
[اَ مَ] (اِ) بلهجهء طبری، خارپشت.
-ارمجی بَرّی(1)؛ خارپشت بَرّی. کوله.
-ارمجی کوهی(2)؛ خارپشت جبلی. تشی.
(1) - Herisson.
(2) - Porc-epic.
ارم خاست
[اُ رَ / اُ] (اِخ) ارم خاست اعلی و ارم خاست سفلی دو خرّه است بطبرستان. و ابوسعد گوید ابوالفتح خسروبن حمزه بن وندرین بن ابی جعفر الارمی القزوینی ساکن ارم، بلدهء نزدیک ساریهء مازندران بود و در ادب معرفت داشت. (معجم البلدان). رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو، ص...
ارمد
[اَ مَ] (ع ص) خاکسترگون. (منتهی الارب). خاکستررنگ. خاکستری. || صاحب رَمَد، یعنی کسی که چشم او درد کند با سرخی و سیلان آب. (غیاث اللغات). چشم دردگرفته. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رمدیافته. چشم دردمند. خداوند درد چشم. دردگین چشم. مرد بیمارچشم. (منتهی الارب). رَمِد. مُرمَد(1) :
مرد هنرمند کش خرد...
ارمداء
[اَ مِ] (ع اِ) خاکستر. (منتهی الارب).
ارمداد
[اِ مِ] (ع مص) بدرد آمدن چشم. (منتهی الارب). || خاکسترگون شدن. (زوزنی) (منتهی الارب). اربداد.
ارمدان
[اَ رَ] (اِ)(1) نفی. انکار. حاشا. رجوع به ارندان شود.
(1) - Desaveu.
ارم دنت
[اُ رُ مِ دُ] (اِخ)(1) نام پدر سواِنِّسیس کیلیکی از صاحبمنصبان بحریهء ایران بزمان خشایارشا. (ایران باستان ص 742).
(1) - Oromedonte.
ارم ذات العماد
[اِ رَ مِ تِلْ عِ] (اِخ)دمشق یا اسکندریه و یا موضعی بفارس. (منتهی الارب). و آن ارم عاد است گاه غیر مضاف و گاه مضاف آید چنانکه در قرآن مجید آمده «الم تر کیف فعل ربک بعاد، ارم ذات العماد». (قرآن 89/7). بعضی گویند سرزمینی بود که مندرس گردید و...
ارمز
[اُ مُ] (اِخ) هرمز. ارمزد. هرمزد. اورمزد. اهورمزدا. نام فرشته ایست که امور و مصالح روز ارمز بدو تعلق دارد. (برهان). باید دانست که ارمز یا اهورمزدا (سرور دانا) نام خدای یگانهء ایرانیان است که روز اول هر ماه بنام او خوانده شده است. || ستارهء مشتری. برجیس. || (اِ)...
ارمز
[اُ مُ] (اِخ) پسر اسفندیار. (برهان قاطع). پسرزادهء اسفندیار. (شعوری).
ارم زار
[اِ رَ] (اِ مرکب) گلزار. لاله زار. (بهار عجم) (آنندراج) :
پریخانه هر گوشه، از روی خوش
ارم زار هر سو ز گیسوی خوش.طغرا.
و این کلمه و شاهد آن هر دو بی معنی و معمول عامیان هند است.
ارمزد
[اُ مُ] (اِخ) ارمز. هرمز. هرمزد. اورمزد. اهورمزدا. || مشتری. برجیس :
قوس و حوتست و طائر و ارمزد
جدی و دلو از زحل بجوید مزد.سنائی.
|| (اِ) روز اول از هر ماه شمسی. (برهان) (غیاث) :
روز ارمزد است شاها شاد زی
بر کت شاهی نشین و باده خور.
بوشکور بلخی.
یکی کودک آمدْش ارمزدروز
بنیک اختر...
ارمس
[اِ مِ / اُ مُ] (اِخ) هرمس. ادریس پیغمبر. (برهان). و رجوع به هرمس و هرمس مثلث و اخنوخ و ادریس و فهرست عیون الانباء شود.
ارمش
[اَ مَ] (ع ص) مرد مختلف رنگ. (منتهی الارب). اربش. || آنکه پلک او سرخ و با سیلان آب باشد. (منتهی الارب).
ارمش
[ ] (اِخ) (رودخانهء...) در بلوک رامهرمز، آبش شیرین و گواراست. آب چشمهء تنک سروک و چشمهء امام زاده بابا احمد بهم پیوسته رودخانهء ارمش گردد.
ارمص
[اَ مَ] (ع ص) چشم که خیم آورد. کسی که در گوشهء چشمان او چرک و خیم گرد آید. (آنندراج). آنکه چشم آلوده به رمص دارد. کیکن. (مهذب الاسماء). چشم باخم.
ارمض
[اَ مُ] (ع اِ) جِ رمضان، ماه نهم قمری عربی.
ارمضاء
[اَ مِ] (ع اِ) جِ رَمضان، ماه نهم سال عربی.
ارمضه
[اَ مِ ضَ] (ع اِ) جِ رمضان، ماه نهم عربی.
