ارمانگارد
[اِ] (اِخ) دختر آدالبرت دوم، مارکی دُتُسکان و زوجهء ادالبرت، مارکی دیورِه، متوفاه به سال 947 م. وی زنی فعّاله و محتاله بود و زندگانی پرآشوب داشت و در پایان عمر منزوی گردید.
ارمانگارد
[اِ] (اِخ) دختر آدالبرت مارکی دُسپُلِت، دوک کامِرینو. وی در مائهء دهم میلادی میزیست و با ژیُوانّی، کنت بُلُنی ازدواج کرد. ارمانگارد به نیکوئی سیرت و ازخودگذشتگی و احسان معروف بود و در اواخر مائهء دهم میلادی درگذشت و از او پسری بماند بنام لامبرتو درمانگارد.
ارمانگارد
[اِ] (اِخ)(1) ماتیلد. نوادهء ارمانگارد، مارکیز دیورِه. وی در مائهء یازدهم میلادی میزیست و دارای تربیتی عالی بود و با فردریک تُرِلُّو، پسر لودُلف دُساکس ازدواج کرد و پسر او گیدُ تُرِلُّو مشهور است که بنام سالین گِرّا معروف می باشد.
(1) - Ermengarde, Mathilde.
ارمانگارد
[اِ] (اِخ) ویکنتس آلبی اِدُنیم، دختر پیرریموند، کنت کارکاسُن و رانگارد دلامارش، متوفاه به سال 1110م. وی با ریموند برنارد، ویکنت آلبی اِدُنیم ازدواج کرد و پس از مرگ برادر خود، رژهء سوم (بسال 1067م.) وی کنتس کارکاسن گردید و حقوق این تاج و تخت را به ریموند بِرانژِهء اول،...
ارمانگارد
[اِ] (اِخ) ویکنتس ناربُنّ، متوفاه در پِرپینیان در 1194 م. وی دختر اِمِری دوم بود و در 1134م. جانشین پدر شد و در 1142 با یک سنیور اسپانیائی بنام آلفُنس ازدواج کرد و شوهر مزبور پس از سه سال درگذشت و ارمانگارد بار دیگر با برنارد داندوز ازدواج کرد و...
ارمان و اروند
[اَ نُ اَ وَ] (اِ مرکب، از اتباع) رنج و تعب. رنجگی. ارمان به معنی رنج و اروند تجربت. (فرهنگ اسدی) :
به ارمان و اروند مرد هنر
فرازآورد گونه گون سیم و زر.فردوسی.
رجوع به ارمان شود.
ارمانوس
[ ] (اِخ) سردار و قیصر روم در جنگ با آلب ارسلان سلجوقی در سنهء 463 ه . ق. سلطان آلب ارسلان که معمورهء عالم را در حیطهء تصرف داشت بجانب عراق عرب میرفت و در حدود خوی خبر متواتر شد که پادشاه روم ارمانوس نام، سیصد هزار یا دویست...
ارمانی
[اِ] (ص نسبی) منسوب به ارمان.
ارمانیا
[ ] (اِ) بیونانی لاجورد است. (تحفهء حکیم مؤمن).
ارمانیان
[ ] (اِ) بیونانی لاجورد است. (فهرست مخزن الادویه).
ارمانیان
[اِ] (اِخ) جِ ارمانی، منسوب به ارمان :
ز پرده درآمد یکی پرده دار
بنزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز ایران و تورانیان
همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه...
برفتند یکسر بنزدیک شاه
غریوان و گریان و فریادخواه
بکش کرده دست و زمین را بروی
برفتند زاری کنان پیش اوی
که ای...
ارمانیدن
[اَ دَ] (مص) آرزو و حسرت بردن. (برهان) (سروری). افسوس و پشیمانی خوردن. (برهان). رجوع به آرمان و ارمان شود.
ارمانیوس
[ ] (اِخ)(1) رومانوس اول لکاپن امپراطور روم شرقی (919-944 م.). وی آغاز ترقی خود را مدیون لئون ششم بود. آنگاه که کنستانتن هفتم بسلطنت رسید (913م.)، وی امیرالبحر بزرگ بود. او دختر خود هِلِن را به امپراطور جوان تزویج کرد و خود بلقب سزار ملقب گردید و سپس در...
ارمانیوس
[ ] (اِخ) (عازر، افندی) الصیدلی. وی در قاهره شهرت داشت و در ادارهء طبی عساکر مصر صیدلی و در بیمارستان قصرالعینی اجزاچی باشی بود و در مدرسه الحکیمات مدرس فن اقرباذین بود. او راست: 1- تذکره الاطباء و الصیدلیین فی الماده و الاقرباذین که در مطبعه التوفیق بسال 1898...
ارما والله
[اَ وَلْ لاه] (ع سوگند) اَرمَ والله. بمعنی اما والله است، یعنی قسم بخدای. (منتهی الارب).
ارماویر
[اَ] (اِخ) آرماویر. موضعی در ارمنستان که وال ارشک در آنجا هیکلهائی بیاد نیاکان خود و نیز برای آفتاب و ماه ساخته بود. (ایران باستان 2608).
ارمایل
[اَ یِ] (اِخ) نام یکی از دو پارسا که بخوالیگری ضحاک رفتند: و بعد هفتصدسال [از پادشاهی ضحاک] ارمایل و کرمایل بخدمت آمدند، و از آن دو مرد که هر روز بکشتندی یکی را خلاص دادند و سوی صحرا فرستادند از میان مردمان، و کُردان از نژاد ایشان اند. (مجمل...
ارم الکلبه
[اِ رَ مُلْ کَ بَ] (اِخ) یا ارمی الکلبه. موضعی است میان بصره و مکه. (منتهی الارب). اِرَم موضعی است قریب نِباج بین بصره و حجاز، و کلبه نام زنی است که پس از مرگ وی را بدانجا دفن کردند پس آن موضع بنام وی منسوب شد. (معجم البلدان).
- یوم...
ارمئیتی
[اَ مَ] (اِ) رجوع به ارمتی شود.
ارمتی
[اَ مَ] (اِ) از لغت اوستائی آرمئیتی(1)(ارم - متی) به معنی فروتنی و بردباری و سازگاری و همین کلمه است که با ترکیب با «سپنتا» به معنی مقدس در اوستا «سپنتا آرمتی» و در فارسی سپندارمذ شده یعنی فروتنی پاک یا تواضع مقدس و آن نام دوازدهمین ماه است. (فرهنگ...
