ارماء
[اِ] (ع مص) ربا دادن. || افزون کردن. || انداختن. (منتهی الارب). افکندن. بیوکندن. (زوزنی). || ارماء از فَرَس؛ فرودافکندن از اسب. اِلقاء. || ارماء بر ستین و غیره؛ افزون شدن بر شصت و جز آن. (از منتهی الارب). || ارماء ببلاد؛ بیرون آوردن کسی و دور انداختن او از...
ارمائیل
[اِ] (اِخ) اَرمایِل. نام پادشاه زاده ای است. آورده اند که دو پادشاه زاده بودند یکی ارمائیل و دیگری کرمائیل و ایشان بواسطهء خیر خلق الله، مطبخی ضحاک شدند و از آن دو تن آدمی که ضحاک میفرمود بکشند و مغز سر ایشان را بجهت مارانی که از کتف او...
ارمائیل
[اَ] (اِخ) ارمئیل. شهری است از حدود مکران. شهری است با خواستهء بسیار و بدریا نزدیک و بر کران بیابان نهاده. (حدود العالم). رجوع به ارمئیل شود.
ارماتیقون
[] (اِ) بزرالبنج. رجوع به بزرالبنج شود.
ارماث
[اَ] (ع اِ) جمع گونه ای از رِمث که نام گیاهی است در بادیه. || (اِخ) (یوم...) نخستین روز از ایام جنگ قادسیه را یوم ارماث گویند و آن در زمان عمر بن الخطاب و امارت سعدبن ابی وقاص بود و یاقوت گوید من نمیدانم که آن موضعی است یا...
ارماث
[اَ] (ع ص، اِ) جِ رَمَث. || حبل ارماث؛ رسن کهنه. (منتهی الارب). ریسمان کهنه. || چیزهای از چوب ساخته شده که به آن برنشینند و بدریا روند. (کنزاللغات).
ارماث
[اِ] (ع مص) باقی گذاشتن در پستان ناقه شیر را. بقیهء شیر دست بداشتن در پستان. (تاج المصادر بیهقی). || افزون گردانیدن. || نرم گردانیدن. (منتهی الارب). || زاید از داده گرفتن. زائد گرفتن از آنچه داده باشد. (منتهی الارب). || ارماث کسی را در مال او؛ باقی گذاشتن او...
ارماح
[اَ] (ع اِ) جِ رُمح. نیزه ها : بصواعق بوارق صفاح و لوامع شوارع ارماح(1) او را در کورهء دمار و تنور بوار می سوزانید. (ترجمهء تاریخ یمینی نسخهء خطی).
(1) - در نسخهء چاپی (ص 285): رِماح.
ارماح
[اَ] (اِخ) دو راه در کوهند دراز، به دَهناء. (منتهی الارب).
ارماخ
[اِ] (ع مص) فربه شدن. فربه گردیدن. || نرم شدن و رام گردیدن. || ارماخ نخله؛ غوره برآوردن خرمابن. || ارماخ دابه؛ دندان برآوردن آن. (منتهی الارب).
ارماد
[اِ] (ع مص) درویش شدن. (تاج المصادر بیهقی). محتاج و درویش شدن. (منتهی الارب). || ارماد قوم؛ بقحط و خشکسال رسیدن آنان و هلاک شدن مواشی ایشان. (از منتهی الارب). || ارماد ناقه؛ پستان کردن او و همچنین گوسفند و گاو. (از منتهی الارب). شیر از پستان چکانیدن گوسفند و...
ارماذن
[ ] (اِخ) نام کاهنی که زبان بطعن مذهب ارسطو دراز کرده، عبدهء اصنام را بر ایذای او اغوا می کرد. (حبط ج 1 ص 59). و او همانست که شهرزوری دربارهء وی گفته، پس از فوت اسکندر ارسطو به آتن بازگشت و مدت ده سال مشغول تعلیم و تدریس...
ارماس
[اَ] (ع اِ) جِ رَمس. گورها.
ارماس
[اِ] (ع مص) دفن کردن مرده. (منتهی الارب). در گور کردن. (تاج المصادر بیهقی).
ارماش
[اِ] (ع مص) برگ برآوردن درخت. || شکافته شدن. || بسیار نگریستن بسستی و بر هم زدن چشم. || اندک اشک ریزه ریختن: اَرْمَشَ فی الدّمع؛ ای ارَش قلیلاً. (منتهی الارب).
ارماض
[اِ] (ع مص) دردناک ساختن. || سوختن. || سوزاندن ریگ و زمین پای را. (منتهی الارب). بسوزانیدن ریگ گرم مردم را. (تاج المصادر بیهقی). پس اذیت رسانیدن. سوزانیدن ریگ گرم. (زوزنی). || سوزانیدن خشم و مصیبت مردم را. (از زوزنی). سوزانیدن اندوه و درد و غضب کسی را. (شمس اللغات)...
ارماط
[اَ] (اِ) بلغت اهل یمن درخت کادی را گویند و آن درختی است مانند درخت خرما و کادی گل آن درخت است در نهایت خوشبوئی و آن در ملک دکن بسیار است. (برهان). کادی. کدر. (اختیارات بدیعی). کیوره.
ارماطس
[اَ طُ] (اِخ) نام یکی از پادشاهان یونان است. گویند گل مختوم در زمان او یافته شد و صورت او را بر آن نقش میکرده اند. (برهان).
ارماق
[اَ] (ع اِ) جِ رَمق، به معنی باقی جان. || (ص) حبلٌ ارماق؛ رسن سست. (منتهی الارب).
ارماق
[اُ] (ترکی، مص) زدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). وورمق.
