ارفاغ
[اَ] (ع ص، اِ) جِ رفغ، به معنی زمین بسیارخاک. جای خشک بی نبات. ریم ناخن. ریم بنهای ران. فراهم آمدنگاه ریم از بدن. بن ران. فراخی عیش. مشک رقیق تنک پوست متوسط بین جید و ردی. مرد ناکس و فرومایه. مرد سفله. آدمیان زبون.
- ارفاغ ناس؛ سفله. ارذال ناس.
ارفاف
[اِ] (ع مص) گستردن ماکیان بال را بر بیضه ها: ارفت الدجاجه علی بیضها.
ارفاق
[اِ] (ع مص) سود رسانیدن کسی را. (منتهی الارب). منفعت رسانیدن. (زوزنی). فائده رسانیدن. || نرمی کردن با کسی. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). نرمی و مهاوَنه: در باب ارفاق و مجانبت از ارهاق او وصیت رفته بود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 345). || نفع کردن. (تاج المصادر بیهقی).
ارفاق
[اَ] (ع اِ) جِ رُفقَه و رَفقه و رِفقَه،گروه همسفر.
ارفاقاً
[اِ قَنْ] (ع ق) از روی اِرفاق. به رفق و مدارا.
ارفال
[اِ] (ع مص) خرامیدن. دامن کشان رفتن. (منتهی الارب). || ارفال رِفل؛ فروهشتن دامن را. (منتهی الارب).
ارفاؤس
[اُ ئو] (اِخ) ارفه(1). شاعر و موسیقی دان از مردم تراکیه. بقولی فرزند اُآگر(2)پادشاه و بقول دیگر پسر افولون و پری مسماه به کالّیُپ. وی بوسیلهء آوازهای خود، حیوانات و نباتات و صخره ها را مسحور میکرد. و در سفر آرگنوت ها(3) شرکت کرد و پس از مراجعت به تراکیه،...
ارفاه
[اِ] (ع مص) برآسوده و تن آسان داشتن. || روغن مالیدن مرد هر روز. (منتهی الارب). خود را همه روزه روغن مالیدن. || موی شاندن. (منتهی الارب). || ارفاه ابل؛ بر آب آوردن شتران را هرگاه که خواهد. (منتهی الارب). به آب آوردن اشتر هر گه که خواهد. (تاج المصادر...
ارفئنان
[اِ فِءْ] (ع مص) رمیدن و باز آرمیدن. || سست و فروهشته گردیدن. (منتهی الارب). || فرونشستن خشم: اِرفأنَّ غضبه.
ارفتات
[اِ فِ] (ع مص) بریده شدن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || ریزه ریزه گردیدن. (منتهی الارب).
ارفح
[اَ فَ] (ع ص) دابّه ای که هر دو شاخ وی بجانب هر دو گوش او برآمده باشد با دوری میان هر دو شاخ. (منتهی الارب).
ارفحشد
[اَ فَ شَ] (اِخ) ارفخشد(1). ارفخشذبن سام بن نوح بن لامک بن متوشلخ بن اخنوخ بن ادریس بن ماردبن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم: سام را هفت پسر بودند، نام ایشان ارفخشد و... ارفحشدبن سام [ را ] پسر سالح(2) بود و نسب رسول اکرم را...
ارفخش
[اَ فَ] (اِخ) نام پیغمبری است. رجوع به ارفحشد شود.
ارفخشد
[اَ فَ شَ] (اِخ) ارفخشذ. رجوع به ارفحشد و رجوع بقاموس الاعلام ترکی شود.
ارفده
[اَ فَ / فِ دَ] (اِخ) (بنو...) گروهی از حبشه، و آن لقب ایشانست و گفته شده نام پدر قدیم آنان بوده و بدان نام معروف شده اند. (منتهی الارب).
ارفس
[اُ فِ] (اِخ)(1) رجوع به ارفاؤس شود.
(1) - Orphee.
ارفش
[اَ فَ] (ع ص) پهن گوش. کلان گوش. (تاج المصادر بیهقی): ارفش الاذنین. (منتهی الارب).
ارفش
[اَ فَ] (اِ) رجوع به ارقش شود.
ارفش
[] (اِخ) (... کابلی) از پهلوانان گرشاسب نامه :
بقلب اندرون هرکه بد زاولی
پس پشتشان ارفش کابلی.اسدی.
هم اندر بَرِ کُه رده برکشید [ گرشاسب ]
سزا جای ده پهلوان برگزید
سوی راست آذرشن و برزهم
سوی چپ چو بهپور و ارفش بهم.اسدی.
میان اندرون ارفش شیرفش
سوی تیو و توپال شد کینه کش.اسدی.
ارفضاض
[اِ فِ] (ع مص) پراکنده شدن. پریشان شدن. (منتهی الارب). || برشاشیده شدن و پریشان شدن سرشک. (منتهی الارب). چکیدن سرشک. پاشیده شدن اشک و آب و آنچه بدان ماند. (زوزنی). || رفتن هر چیزی. || روان شدن خوی. (منتهی الارب).
