ارفع
[اَ فَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رفعت. بلندتر. رفیع تر. برتر. اعلی. برداشته تر. || ارزنده تر. قیمتی تر. ارجمندتر. || بلندقدرتر. اشرف.
ارفع
[اَ فَ] (اِخ) شیخ عماد تبریزی. وی از مشاهیر شعرای ایران است (!) و در لطایف و هزلیات شهرت دارد. این بیت ازوست :
قطع نظر ز ساقی و ساغر نمیکنی
شرم از خدا و ساقی کوثر نمیکنی.
(قاموس الاعلام ترکی).
ارفع الدوله
[اَ فَ عُدْ دَ لَ] (اِخ) رجوع به رضا دانش شود.
ارفع ده
[اَ فَ دِهْ] (اِخ) رجوع به ارفه ده شود.
ارفغ
[اَ فُ] (ع اِ) جِ رَفغ،نکوهیده ترین وادی و بدترین آنها از حیث خاک وناحیه.
ارفغ
[اَ فَ] (اِخ) موضعی است. (معجم البلدان از ابن درید).
ارفق
[اَ فَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رِفق. برفق تر. نرمتر. بامداراتر. || (ص) بعیر ارفق؛ شتر آرنج برتافته. (منتهی الارب). آن اشتر که وارن وی از پهلو دور بود. (تاج المصادر بیهقی). اشتر که زونگک (آرنج) وی از پهلو دور بود. (مهذب الاسماء). مؤنث: رَفْقاء.
ارفکشاد
[] (اِخ) قلعهء کلدانیان. (قاموس کتاب مقدس). رجوع به ارفحشد شود.
ارفل
[اَ فَ] (ع ص) آنکه نیکو نتواند جامه پوشید. (منتهی الارب). آنکه جامه را نیکو پوشیدن نتواند. || آنکه نیکو نتواند کاری کردن. آنکه نتواند هر کاری را نیکو کند. (منتهی الارب). آنکه هرکاری را نیکو کردن نتواند. مؤنث: رَفلاء.
ارفند
[اَ فَ] (اِخ) رجوع به اروند شود.
ارفود
[اَ] (اِخ) یکی از قرای کرمینیه از اعمال سمرقند بر طریق بخارا و بدان منسوب است ابواحمد محمد بن محفوظ ارفودی، متوفی در حدود سنهء 380 ه . ق. (معجم البلدان).
ارفودی
[اَ] (ص نسبی) منسوب به ارفود از قرای کرمینیه. (انساب سمعانی).
ارفورت
[اِ] (اِخ)(1) شهری است به پروس (ساکس) در کنار ژِرا در 280 هزارگزی جنوب غربی برلن، دارای 135000 تن سکنه. دارای دارالفنون تاریخی و کتابخانهء مکمل و انجمنهای علمی و فنی و صنایع نساجی و کاغذسازی و تکمه سازی و آبجوسازی است و گلهای آن معروفست. در سال 1808م. ناپلئون...
ارفه
[اُ فَ] (ع اِ) حدّ فاصل میان دو زمین. حد زمین. (مهذب الاسماء). || علامت. || گِره. عُقدَه. (اقرب الموارد). ج، اُرَف.
ارفه
[اَ فَهْ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَفه و رُفوه. برفاه تر. تن آسان تر. فراخ زندگانی تر.
ارفه ده
[اَ فَ دِهْ] (اِخ) ارفه رودبار. از قرای بلوک دوآب بالا، در ناحیهء راست پی مازندران. رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 115 شود. ارفع ده.
ارفه رودبار
[اَ فَ] (اِخ) رجوع به ارفه ده شود.
ارفههم الله
[اَ فَ هَ هُ مُلْ لاه] (ع جملهء فعلیهء دعایی) برآسوده و تن آسان داراد ایشان را خدای. (منتهی الارب).
ارفی
[اُ فی ی] (ع ص، اِ) شیر آهو ماده. || شیر خوش بی آمیغ. (منتهی الارب). شیر خالص. || پیمایش کنندهء زمین. (منتهی الارب). ماسح. مسّاح.
ارفی
[اَ فا] (ع ص) بزرگ گوش با فروهشتگی. (منتهی الارب). مؤنث: رَفْواء.
