ارفی
[اُ] (اِخ) شهر اورفا، بضبط سیاحان ونیزی معاصر سلطان ابوسعید ایلخانی. (تاریخ ادبیات برون ترجمهء حکمت ج3 ص423).
ارفید
[ ] (اِخ) نام کوهی است. (مؤید الفضلاء).
ارفینان
[اِ] (ع مص) رجوع به ارفئنان شود.
ارق
[اَ] (اِ) نهر و گذر آب. و در لهجهء آذری اَرخ است به معنی جوی و نهر.
ارق
[اَ رَ] (ع مص) بیداری شب. بیخواب ماندن بشب. بی خواب شدن. (زوزنی). بیخوابی.
ارق
[اَ رِ] (ع ص) بیخواب. بیخواب شده. بیدار. آرِق.
ارق
[اَ رَق ق] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رقیق. رقیق تر. تُنُک تر. اَدَق. شفاف تر. باریکتر. (غیاث اللغات).
- امثال : ارقُّ من الماء.
ارقُّ من النسیم.
ارقُّ من الهواء.
ارقُّ من دمع الغمام.
ارقُّ من دمع المستهام.
ارقُّ من دمعه الشیعیه.
ارقُّ من دین القرامطه.
ارقُّ من رداءالشجاع.
ارقُّ من رقراق السراب.
ارقُّ من ریق النحل.
ارقُّ من...
ارق
[ ] (اِخ) موضعی به سیستان. (نخبه الدهر دمشقی چ لیبسک ص 183).
ارقاء
[اِ] (ع مص) خشک و ساکن گردانیدن اشک را. (منتهی الارب). واایستادن خون و اشک. (تاج المصادر بیهقی). استادن اشک و خون. (زوزنی). || ارقاء عَرَق؛ برداشتن خوی. || ابوالشرف ناصح بن ظفربن سعد منشی جرفادقانی، مترجم تاریخ یمینی، ارقاء را به معنی بلند گردانیدن و ارتقاء دادن آورده است:...
ارقاء
[اَ رِقْ قا] (ع ص، اِ) جِ رقیق. بندگان. مملوکان: نخاس... کنیزکی را بر دیگری مزیّت میدهد و چون از وی وجه رجحان و مزیّت این بر آن میطلبیم آنچ بکثرت دربت و طول ممارست از مزاولت بیع و شراء دوابّ و ارقّاء بذوق یافته است در عبارت نمیتواند آورد....
ارقاب
[اِ] (ع مص) رُقبی کردن با کسی. (منتهی الارب). رُقبی دادن. (زوزنی). به رقبی دادن خانه یا زمین را. (منتهی الارب). برقبی دادن خانه یا جائی، کسی را. مال را موضوع رقبی قرار دادن. بخشیدن چیزی کسی را بدین وجه که این چیز بعد از وفات من از آن تو...
ارقاتوبا
[اَ] (اِ) نوعی از پیرهن. (آنندراج).
ارقاد
[اِ] (ع مص) بخواب بردن کسی را. (منتهی الارب). خوابانیدن. بخوابانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). خواب آوردن. || ارقاد در مکان؛ اقامت کردن در آنجای. بجای ایستادن. (تاج المصادر بیهقی). ایستادن. (تاج المصادر بیهقی).
ارقادیا
[اَ] (اِخ)(1) ناحیه ای در جنوب یونان قدیم، در بخش مرکزی پِلُپُنِز: ینبت [ الجاوشیر ] فی البلاد التی یقال لها بوطیا(2) و بالمدینه التی یقال لها فزفیس(3) من البلاد التی یُقال لها ارقادیا. (ابن البیطار). و تزوّج امرأتین اِحداهما یقال لها الستانیا من بلاد ارقادیا... (تاریخ الحکماء قفطی چ...
ارقاص
[اِ] (ع مص) پویه دوانیدن شتر. (منتهی الارب). در پویه داشتن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). || برجهانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). برجهانیدن و ببازی داشتن کودک را. (منتهی الارب).
ارقاع
[اِ] (ع مص) حماقت آوردن. (منتهی الارب). احمقی نمودن. || اِرقاع ثوب؛ درپی خواه شدن جامه. (منتهی الارب). محتاج وصله و رقعه گشتن لباس.
ارقاف
[اِ] (ع مص) لرزه گرفتن از سرما. (منتهی الارب). لرزه گرفتن کسی را. (مجهو مستعمل است).
ارقاق
[اِ] (ع مص) رقیق کردن. تُنُک گردانیدن. (منتهی الارب). تُنُک کردن. (تاج المصادر بیهقی). مقابل تغلیظ. || بنده کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). رِقّ کردن. بنده گردانیدن. به بندگی گرفتن. || نیکو کردن سخن را. (منتخب اللغات). || بدحال گشتن. بدحال گردیدن. (منتهی الارب). || ارقاق عنب؛ به آخر...
ارقال
[اِ] (ع مص) بشتاب و پویه رفتن شتر. (منتهی الارب). پویه دویدن شتر. پوییدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). پوئیدن شتر. (زوزنی). نوعی دویدن. || ارقال مفازه؛ طی کردن بیابان. (منتهی الارب).
ارقام
[اَ] (ع اِ)(1) جِ رَقَم. خط ها. (غیاث اللغات). نوشته ها. (آنندراج). علائم موضوعه جهت نمودن اعداد.
- ارقام ابجدی.؛ رجوع به ابجد شود.
- ارقام اروپایی متداول در عصر حاضر:1 2 3 4 5 6 7 8 9 0
-ارقام اسطرلاب؛ گاه بر او (اسطرلاب) حدود کواکب و وجوه و مثلثات نبیسند...
