ارشام
[اَ] (اِخ) والی ایرانی مصر بزمان داریوش دوم. (ایران باستان ص 963).
ارشام
[اَ] (اِخ) یکی از پادشاهان ارمنستان. وی پس از تیگران بسلطنت رسید و 38 سال سلطنت کرد. (ایران باستان ص 2598).
ارشام
[اَ] (اِخ) یا اَردشام. پسر آرتاشس دوم و برادر تیگران اول، نخستین شاه از شاخهء دوم سلسلهء اشکانیان که در جنوب ارمنستان حکومت کرده اند. و او را ماآنوسافلول نامیده اند (38 ق. م.). (ایران باستان ص 2636 و 2633).
ارشاناک
[اَ] (اِخ) پنجمین پادشاه اشکانی ایران بقول موسی خورنی مورخ ارمنی و سبه اوس، وی با مهرداد دوم تا فرهاد سوم تطبیق میکند. (ایران باستان ص 2612).
ارشاویر
[اَ] (اِخ) آرشاویر. هفتمین از پادشاه اشکانی ایران بقول موسی خورنی مورخ ارمنی و سِبه اوس. وی با فرهاد چهارم و پنجم مطابق است. (ایران باستان ص2613).
ارشت
[ ] (اِخ) محلی است کنار جادهء قزوین و رشت میان آق بابا و سعیدآباد در 170400 گزی تهران و در مرآت البلدان آمده: ارشت و تاشفین دو مزرعه است حاصلخیز از اعمال قزوین و مسافت این دو تا قزوین سه فرسخ است. از عجایب ارشت و تاشفین این است...
ارشتناب
[ ] (اِخ) نام محلی کنار راه تبریز به سراب میان قهوه خانهء یوسف آباد و گردنهء جهانیان در 448000 گزی تبریز.
ارشجانس
[اَ شِ نِ] (اِخ) رجوع به ارسیجانس و ارخیجانس شود.
ارشح
[اَ شَ] (ع ن تف) اذکی: هو ارشح فؤاداً. (منتهی الارب). || تیزخاطر. (منتهی الارب).
ارشد
[اَ شَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رشد. رشیدتر. راه راست یابنده تر. (غیاث) (آنندراج). || به رشدرسیده.
- ارشد اولاد یا اولاد ارشد؛ آنکه در میانهء اولاد کسی بارشدتر و باهوشتر از همه باشد. و در تداول عوام فارسی زبان، اسن و اکبر فرزندان: حسن بن علی علیهما السلام...
ارشد
[اَ شَ] (اِ) حجرالنور است. (اختیارات بدیعی). جوهری است که آنرا مرقشیشا خوانند و بعربی حجرالنور گویند. (برهان قاطع). حجرالروشنائی. (قانون ابوعلی سینا در ادویهء مفرده ذیل: مارقشیشا(1)). اثلق. (فهرست مخزن الادویه). سنگ روشنائی.
(1) - Marcassite.
ارشد
[اَ شَ] (اِخ) ابن احمد برسوی. او راست: ارشاد الطالبین فی شرح وصایا المهتدین.
ارشذونه
[اُ شُ نَ] (اِخ)(1) ارجیذونه. آرشیدونه. (قاموس الاعلام ترکی). شهری است به اندلس از اعمال رَتیه در جهت قبلی قرطبه و بین آن دو بیست فرسنگ است. (معجم البلدان). شهری است به اسپانیا (از ایالت مالقه)، دارای 7800 تن سکنه. و رجوع به حلل السندسیه ج 1 ص 74 و...
ارشطرخش
[ ] (اِخ) حاج خلیفه گوید که اصل اسم وی ارشطو به معنی صالح و ارخش بمعنی رئیس است، پس این دو را ترکیب کردند و واو و الف را بتخفیف ساقط کردند. او راست: کتاب جرمی النیرین و بعدیهما، حاوی 19 شکل. (کشف الظنون). ظاهراً مصحف ارسطرخس(1).
(1) - Aristerque.
ارشق
[اَ شَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رشاقت. خوش قامت تر. زیبااندام تر. (غیاث).
ارشق
[اَ شَ] (اِخ) کوهی است بزمین موقان از نواحی آذربایجان نزدیک بذّ. شهر بابک خرّمی. (معجم البلدان). موضعی است بمغرب طالش.
ارشک
[اَ رَ] (اِ) رشک. حسد. (برهان قاطع) (جهانگیری).
ارشک
[اَ شَ] (پارسی باستان و پهلوی اشکانی، اِ) از مادهء اَرشَن به معنی مرد و نر در مقابل زن. (یشتها تألیف پورداود ج 2 ص 226). و آن نام بسیاری از ایرانیان قدیم بوده است. رجوع به ارشک در ذیل شود.
ارشک
[اَ شَ] (اِخ) ارزاس. والی مملکتی در جوار آبیسارِس بزمان اسکندر. آنگاه که اسکندر بهند سفر میکرد در کنار رود آسِه زین هفِس تیون را بساخت. در خلال این احوال ارزاس (ارشک) مزبور با برادر و سرداران عمدهء آبیسارس پادشاه آن ناحیت وارد شهر شده هدایای گرانبها و نفیس از...
ارشک
[اَ شَ] (اِخ) پسر بزرگتر داریوش دوم هخامنشی که پس از جلوس بتخت سلطنت به اردشیر موسوم گردید. رجوع به ایران باستان ص 961 و 962 و 990 و 992 و اردشیر دوم شود.
