ارسوس
[اِ رِ] (اِخ)(1) قصبه ای است در جنوب غربی جزیرهء مدللی، و آن موطن تئوفرسطس از حکمای یونان است و امروز بنام هرسه مشهور است و در قضای مولوه در سنجاق مدللی قصبهء کوچکی است که مرکز آن ناحیه است. رجوع به هرسه و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
(1)...
ارسوسه
[اُ سو سَ] (ع اِ) کلاه. (منتهی الارب).
ارسوف
[اَ / اُ] (اِخ)(1) شهری است بساحل بحر شام. (منتهی الارب). شهری است بر ساحل بحرالشام بین قیساریه و یافا و در آن گروهی از مُرابطین بودند و از آن جمله است ابویحیی زکریابن نافع الارسوفی و غیره و آن در اقلیم سوم است. طول وی 56 درجه و 50...
ارسوفی
[اَ / اُ] (ص نسبی) منسوب به ارسوف که شهری است در ساحل بحر شام و گروهی بدان نسبت دارند. (انساب سمعانی).
ارسووا
[اُ سُ] (اِخ)(1) اُرْسُووَه. نام دو شهر است در ملتقای دو نهر «جرنا» و «طونا» یکی از آن دو بر یسار جرنا واقع است و آن قدیم است و شهری است حصین و کوهها آنرا احاطه کرده اند و قریب هزار تن سکنه دارد. دیگری جدید است بنام «اطه قلعه...
ارسی
[اُ رُ] (ص نسبی) روسی. اهل روسیه. از روسیه: قند اُرُسی. || (اِ) کفش. پاپوش. چَموش. قسمی کفش پاشنه دار. نوعی از کفش که از چرم دوزند. || قسمی در که عمودی باز شود. قسمی در که گشودن و بستن آن به بربردن و فرودآوردن است برخلاف درهای عادی که...
ارسی
[اَ سا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَسو. استوارتر. ثابت تر.
- امثال: ارسی من رصاصه؛ الرسو الثبوت یریدون به الثقل. (مجمع الامثال).
ارسیجانس
[اَ نِ] (اِخ)(1) ارخیجانس. ارشجانس. طبیبی اقدم بر جالینوس زماناً و او راست: کتاب طبیعه الانسان، و آن بعربی نقل شده و ناقل مجهول است. (ابن الندیم). و کتاب التفرس. و رجوع به ارخیجانس شود.
(1) - Archigenes.
ارسیخ
[اَ] (اِخ) بیرونی در آثارالباقیه در جدول ملوک کلدانی این نام را آورده و این نام پادشاه هخامنشی است که یونانیها آنرا آرسس(1) می آورند و بیرونی در نام داریوش کدمان گوید: داریوش بن ارسیخ. و رجوع به ارسیس و آرسس شود.
(1) - Arses.
ارسی دوز
[اُ رُ] (نف مرکب)(1) کفشگر. کفاش. اسکاف. کفش دوز. حَذّاء.
(1) - Cordonnier.
ارسی دوزی
[اُ رُ] (حامص مرکب) عمل ارسی دوز. کفاشی.
ارسیدیاقن
[اَ قُ] (معرب، اِ)(1)اَرشیدیاکر. یکی از صاحبمنصبان کلیساست که دارای حق مراقبت کشیشانی است که بخدمت خلق و تفقد اعمال ایشان قیام دارند و رتبهء مزبور را ارشیدیاکونا(2) گویند و صاحب این رتبه را ارسیدیانو(3) میگفتند و عرب آنرا «ارسیدیاقن» خوانده است. (حلل السندسیه ج 1 ص 366 متن و...
ارسیس
[اَ] (اِخ)(1) ابن اخوس در آثارالباقیه در جدول سلاطین ایران بدین صورت آمده و در جدول سلاطین کلدانی ارسیخ ذکر شده است. رجوع به آرسس و ایران باستان ص 1186 ببعد شود.
(1) - Arses.
ارسیسطراطس
[اِ رَ را طِ] (اِخ)(1) الثانی القیاسی. ابن ابی اصیبعه نام او را در زمرهء اطبای دورهء فترت بین ابقراط و جالینوس یاد کند. (عیون الانباء ج 1 ص 133). و رجوع به اراسسطراطس شود.
(1) - Erasistrate.
ارسیسطراطیس
[اِ رَ را] (اِخ) ابن البیطار در مفردات خود در ذیل کلمهء افیون از این طبیب روایت می آورد. و رجوع به اراسسطراطس شود.
ارسی شاه
[] (اِخ) ملک تاج الدین. ملک معظم نصیرالحق والدین خسرو نیمروز او را به اوق با یکهزار مرد از سوار و پیاده از غور و هراه و اسفزار و نیه و فراه نشانید (در 661 ه . ق.). (تاریخ سیستان ص 401). و او چون از حرکت ملک الامراء و...
ارسیلا
[اِ سیلْ لا] (اِخ)(1) آلنسو دِ. رجوع به ارزیا و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Ercilla, Alonso de.
ارسیلاوس
[] (اِخ) او راست: رسالهء ذات الرؤیا. رجوع به ارخلاوس شود.
ارسیموس
[] (اِخ) ریسموس الیونانی. بقول جاحظ در البیان و التبیین (چ السندوبی ج 1 ص 295 و ج 2 ص 178) وی از مجانین شعرای یونان بوده است.
ارسی نس
[اُ نِ] (اِخ)(1) طبق روایت کنت کورث. و ارکسی نس بروایت آریان. فرمانده سپاهیان ایران در زمان داریوش سوم و او نژاد خود را به کوروش بزرگ میرسانید و از اعقاب هفت تن پارسی بود و در جنگ با اسکندر بر دو سردار موسوم به آریُبَرزن و اُرُبات ریاست داشت....
