ارس کنار
[اَ رَ کِ] (اِخ) خرّه ای از ماکو.
ارسکین
[اِ] (اِخ)(1) ویلیام. او راست: تاریخ هندوستان در عصر بابر و همایون که در سال 1854 م. تألیف شده است.
(1) - Erskine, William.
ارسکین
[اِ] (اِخ)(1) ابنزر. حکیم الهی از مردم اِکُسّ و یکی از مؤسسین کنیسهء مخالف عقاید رسمی اکس. (1680-1754م.).
(1) - Erskine, Ebenezer.
ارسکین
[اِ] (اِخ)(1) تماس لرد. سیاستمدار انگلیسی، متولد در ادمبورگ. وی یکی از خطبای بزرگ عصر خویش بود. (1750-1823م.).
(1) - Erskine, Thomas, Lord.
ارسل
[اَ سُ] (ع اِ) جِ رَسول.
ارسلان
[اَ سَ] (ترکی، اِ) شیر. (مؤید الفضلاء). شیر درنده. (غیاث). اسد. (غیاث) (آنندراج). مجازاً مرد شجاع :
آنچه منصب میکند با جاهلان
از فضیحت، کی کند صد ارسلان.مولوی.
چشم می مالم که آن هفت ارسلان
تا کیانند و چه دارند از جهان.مولوی.
|| نامی از نامهای ترکی. و گاه این نام با کلمهء دیگر مرکب...
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) رجوع به رسلان و معجم المطبوعات شود.
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) نام پدر کسری خرماز بقول ابن البلخی در فارسنامه. (چ کمبریج ص 24).
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) از غلامان سرای سلطان محمود غزنوی. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 133).
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) در تاریخ بیهقی (چ فیاض ص 519) آمده: و روز چهارشنبه چهارم جمادی الاولی بکوشک دشت لنگان بازآمد [ احمدحسن ] و روز دیگر نامه رسید بگذشته شدن ساتلمش حاجب ارسلان و امیر او را برکشیده بود... و نخست کس او بود که از خراسان پذیره برفت...
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) مؤلف مجمل التواریخ آرد (ص 388): «در سال سیصد و هشتاد و نه... ابوالفوارس عبدالملک بن نوح بنشست و فایق خادم بمرد و کار محمود و سبکتکین اندر خراسان بزرگ شد، و لشکر سیمجور و فایق هزیمت کرد و بپراکند، و اندر بخارا کار ارسلان الک [...
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) امیرزاده ای در بلخ در فتنهء مغول. (جهانگشای جوینی چ لیدن ج 1 ص 131).
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) از نوینان و سرداران عهد غازان خان که با دیگر امراء، قصد قتل غازان و امیرنوروز کرد. (حبط ج 2 ص 50).
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) (شیخ...) از امرای تیمور در جنگ با سلطان احمدبن شیخ اویس ایلخانی و با هندوان. (حبط ج 2 ص 147، 154).
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) (شیخ...). او راست: رساله ای در تصوف.
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) (ملک...). رجوع به ارسلانشاه بن طغرل اول شود.
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) آخُرسالار از امرای فایق. نوح بن منصور به والی جوزجان ابوالحرث فریغونی مثال فرستاد تا بدفع او [ فایق ] قیام کند. ابوالحرث بوش بسیار فراهم آورد و بجنگ او رفت و فایق ارسلان نامی که به آخُرسالار معروف بود، با پانصد سوار گزیده از ترک و...
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) ابن سلجوق. بروایت ابن اثیر وی برادر میکائیل و موسی از سران سلاجقه است. در شجره النسب سلاجقه در طبقات سلاطین اسلام نام او ارسلان یبغو [ کذا ] آمده است. در تاریخ سلاجقه عمادالدین محمد بن محمد بن حامد، بیغوارسلان را یکی از رؤسای سلاجقه که...
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) ابن طغرل (سلطان...). رجوع به ارسلانشاه ابن طغرل شود.
ارسلان
[اَ سَ] (اِخ) ابن عبدالله البساسیری الترکی مکنی به ابوالحرث. مقدّم اتراک بغداد. گویند او در اول مملوک بهاءالدوله بن عضدالدوله ابن بویه بود و این بساسیری همان کس است که بر امام القائم بامرالله به بغداد خروج کرد و خلیفه او را مقدم و رئیس همهء اتراک کرده بود...
