ارسطوخس
[] (اِخ) یونانی. او راست: کتاب الشمس و القمر. (کشف الظنون). رجوع به ارسطوخسنوسیه شود.
ارسطوخس
[] (اِخ) یونانی. او راست: کتاب الشمس و القمر. (کشف الظنون). رجوع به ارسطوخسنوسیه شود.
ارسطور
[ ] (اِ) بیونانی نبات بزرالبنج است. (فهرست مخزن الادویه).
ارسطوس
[اِ رَ] (اِخ)(1) از علمای یونان تلمیذ افلاطون. (تاریخ الحکمای قفطی چ لیبسک ص 24 س 6).
(1) - Erastus.
ارسطوس
[اِ رَ] (اِخ) منجم و معلم بطلمیوس بدلّس پادشاه (از بطالسه). (تاریخ الحکمای قفطی ص99).
ارسطوس
[اِ رَ] (اِخ) (محبوب) شخص عیسوی... قرنتسی که ایشک آقاسی یعنی ناظر یا صندوقدار بود و بواسطهء دوستی که با پولس (حواری) داشت وی را بدرقه کرد و با تیماتاوس به مقدونیه رفت. (کتاب اعمال رسولان 19:22). و در هنگام نامه نوشتن پولس برومیان، او در قرنتس بود. (رسالهء رومیان...
ارسطوطالیس
[اَ رِ] (اِخ) رجوع به ارسطو شود.
ارسطوقلیس
[اَ رِ] (اِخ)(1) جدّ افلاطون. (شهرستانی). و رجوع به ارستوقلیس شود.
(1) - Aristocles.
ارسطولوخیا
[اَ رِ] (معرب، اِ)(1) بیونانی بمعنی فاضله النفساست و آن زراوند طویل است. (فهرست مخزن الادویه) (تحفهء حکیم مؤمن). زراوند. شجرهء رستم. مسمقار. مسهقوره. مسمقران و این کلمه در تذکرهء ضریر انطاکی «ارسطولوجیا» آمده و گوید زراوند طویل است.
و رجوع به آرسطولوخیا شود.
(1) - Aristoloche.
ارسطومانس
[اَ رِ نِ] (اِخ)(1) یکی از اوصیای ارسطو. (عیون الانباء ج 1 ص 60) (تاریخ الحکمای قفطی ص 32) (الفهرست ابن الندیم).
Aristomene.. (فلوگل)
(1) - Aristomenes.
ارسطون
[اَ رِ] (اِ) شراب غلیظی است که از خمر و ادویهء حاره ترتیب کنند، قوی تر از خمر و مقوی احشاء بارده است. (تحفهء حکیم مؤمن). معجونی است که اعضاء تنفس را نافع است.
ارسطون
[اَ رِ] (اِخ) پدر افلاطون حکیم مشهور یونانی. (تاریخ الحکمای قفطی ص17 س 2 و ص 18 س 14 و ص 19 س 1). و رجوع به ارسطن شود.
ارسطیبوس
[اَ رِ] (اِخ)(1) محدث، از راویان قدیم یونان. (عیون الانباء ج 1 ص 42). و ظاهراً او همان ارسطیفس قورینائی است. رجوع به أرسطیفس شود.
(1) - Aristippe.
ارسطیس
[اَ سِ] (اِخ) ظاهراً مصحف ارشیطس و ارخوطس فیلسوف طارنطینی(1)است. شهرزوری در نزهه الارواح آرد: ارسطیس، علاوه بر آنکه از رجال معروف در حکمت و از مردان مشهور در علم هندسه و فلسفه است، صاحب اموال کثیره و ضیاع و عقار بسیار بوده است. بخوشی حال و سعهء عیش و...
ارسطیفس
[اَ رِ فِ] (اِخ)(1) قورینائی. (تاریخ الحکمای قفطی ص25). یا ارسطیفس الرفنی یا ارسطیفوس قورینائی. (طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی). قفطی گوید: وی از اهل قورینا بود و گویند قورینا در قدیم همان رفینهء شام نزدیک حمص بود. والله اعلم. و من مکتوبی از او دیدم که این رفنی را...
ارسطیفوس
[اَ رِ] (اِخ) رجوع به ارسطیفس شود.
ارسطیقوس
[اَ رِ] (اِخ) مصحف ارسطیفوس. و رجوع به ارسطیفس شود.
ارسع
[اَ سَ] (ع ص) دردمند نیام چشم. (منتهی الارب). تباه پلک. (تاج المصادر بیهقی). آنکه پلک او بیمار است. مؤنث: رَسْعاء. ج، رُسع.
ارسغ
[اَ سُ] (ع اِ) جِ رُسغ. (منتهی الارب).
ارسکن
[ ] (اِخ) شهری است به اسبزار در خراسان. جائی بانعمت است و مردمان او خوارجند و جنگی. (حدودالعالم).
