ارسس
[اَ سِ] (اِخ)(1) پادشاه هخامنشی. اسم او را چنین نوشته اند: دیودور، سترابون و آریّان، ارسس و پلوتارک، اُآرسس(2). در قانون بطلمیوس آرُگس(3)، که مصحف ارسس است. اوْسویوس ارْسِس اُخی. از نویسندگان قرون اسلامی ابن عبری، ارسس بن اوخوس. ابوریحان بیرونی، در آثارالباقیه ارسس بن اُخس و در ص 89...
ارسس اخی
[اَ سِسْ اُ] (اِخ) رجوع به ارسس شود.
ارسسطراطس
[اِ رَ سِسْ را طِ] (اِخ)رجوع به اراسسطراطس و ارسیسطراطس و ارسیسطراطیس شود.
ارسط
[اَ رَ] (اِخ) حکیمی است رومی(1)شاگرد افلاطون، او وزیر اسکندر کبیر بود و معلم اول گویندش. نوشتن را او بهم رسانید. (برهان قاطع). رجوع به ارسطو شود.
(1) - مراد یونانی است.
ارسطا
[اَ رِ] (اِ)(1) نبات بزرالبنج است. (تحفهء حکیم مؤمن). بنج. (اختیارات بدیعی) (بحر الجواهر). بنگ.
(1) - Jusquiame.
ارسطا
[اَ رَ] (اِخ) بلغت رومی، به معنی ارسط باشد که معلم اول باشد. (برهان). نام حکیمی که او را ارسطاطالیس گویند. (مؤید الفضلاء). رجوع به ارسطو شود.
ارسطا
[] (اِخ) کتابی بدین نام ابن الندیم به افلاطون نسبت میدهد. (الفهرست چ مصر ص 344) - انتهی. و در فهرست کتب ارسطو دیده نشد.
ارسطاطالس
[اَ رِ لِ / اَ سِ لِ] (اِخ) رجوع به ارسطو شود :
حکیم ارسطاطالس اش بود نام
خردمند و بیدار و گسترده کام.فردوسی.
ارسطاطالیس
[اَ رِ / اَ سِ / اَ] (اِخ)(1)رجوع به ارسطو شود :
داشت اسکندر ارسطاطالیس
کز وی آموخت علمهای نفیس.نظامی.
|| نام شهری که ارسطاطالیس بنام خود آباد کرده بود. (مؤید الفضلاء) (برهان) (آنندراج). || نام یکی از خادمان نوح بن منصور که برسالت نزد ابوعلی سیمجور شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 120).
(1)...
ارسطالیس
[اَ رِ / اَ سِ / اَ] (اِخ) رجوع به ارسطو شود:
چو مغز اندرین کار خودکامه کرد
بر(1) ارسطالیس یک نامه کرد [ اسکندر ].فردوسی.
همان ارسطالیس پیش اندرون
جهانی بر او دیدگان پر ز خون.فردوسی.
چو نامه ببردند نزد حکیم
دل ارسطالیس شد پُر ز بیم.فردوسی.
حکیم بزرگ ارسطالیس نام
خردمند و بیدار و گسترده کام.فردوسی.
(1)...
ارسطبس
[اَ رِ طِبْ بُ] (اِخ) رجوع به ارسطیفس شود.
ارسطراطس
[] (اِخ) رجوع به اراسطراطس شود.
ارسطرخس
[اَ رِ طَ خُ] (اِخ)(1) منجم مشهور یونانی، متولد در شامس. وی در حدود نیمهء مائهء سوم قبل از میلاد میزیست. او بر آن بود که کرهء زمین بدور محور خود و گرد خورشید میگردد و همین فرضیهء او موجب شد که کلِه آنت او را تکفیر کند و نیز...
ارسطقلس
[اَ رِ طُ لِ] (اِخ)(1) رجوع به ارستوقلیس شود.
(1) - Aristocles.
ارسطکاس
[اَ رِ طُ] (اِخ) یکی از علماء موسیقی. او راست: کتاب الریموس در یک مقاله. کتاب الایقاع در یک مقاله. (ابن الندیم).
ارسطکسانس
[اَ رِ طُ نِ] (اِخ)(1) رجوع به ارسطکاس شود.
.(فلوگِل)
(1) - Aristoxenus?
ارسطلوخیا
[اَ رِ طُ] (معرب، اِ)(1) زراوند طویل است و این اسم مشتق از ارسطو است. (اختیارات بدیعی). رجوع به زراوند و ارسطولوخیا شود.
(1) - Aristoloche این کلمه مأخوذ از کلمه یونانی Aristolochia است مرکب از Aristosبمعنی عالی و Iochiaبمعنی خون نفاس. (لاروس کبیر). و بگمان من اصل کلمهء دویم Looche...
ارسطن
[اَ رِ طُ] (اِخ)(1) نام پدر افلاطون. (ابن الندیم) (قفطی) (شهرستانی) (عیون الانباء ج 1 ص 50). و رجوع به ارسطون شود.
(1) - Ariston.
ارسطن
[اَ رِ طُ] (اِخ) از فلاسفهء طبیعیین روم و او راست: کتاب النفس. (الفهرست ابن الندیم) (تاریخ الحکمای قفطی ص 59).
ارسطو
[اَ رِ] (معرب، اِ) نام دوائی است که آنرا زراوند گویند چه ارسطولوجیا زراوند طویل است و لوجیا به معنی طویل باشد. (برهان) (آنندراج). رجوع به زراوند و ارسطولوخیا شود.
