اردا
[اَ] (اوستایی، ص) ارتا. ارت. ارد. مأخوذ از اَرتَه و اَرِتَه اوستائی و رتَه سانسکریت بمعنی درستی و راستی و پاکی و تقدس و مجازاً مقدس. این کلمه بصورت مزید مقدم در «ارداویراف» دیده میشود. مؤلف برهان قاطع آرد: اردا بر وزن فردا، نام موبدی و دانشمندی است و او...
اردا
[اُ] (اِخ) اولین از خانان آق اردو در دشت قبچاق شرقی (623 - 679 ه . ق.).
اردا
[اُ] (اِخ) (خاندان...) یکی از قبایل آق اردو. چون باتو مقتدرترین پسران جوجی بود، اردا پسرش هم که جانشین او گردید و ممالک ماورای سیحون را به ارث یافت عم به ریاست خاندان جوجی شناخته شد. قلمرو اردا قسمت غربی سیراردو بود و این قسمت را آق اردو یعنی اردوی...
اردأ
[اَ دَءْ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از ردائت. ردی تر. بدتر: و اردأالمیاه ماء دارابجرد. (صورالاقالیم اصطخری). و اردؤها [ اردؤ انواع الزرنیخ ] الاخضر. (ابن البیطار).
ارداء
[اِ] (ع مص) لاغر کردن. (منتهی الارب). || هلاک کردن. (تاج المصادر بیهقی). هلاک ساختن. (منتهی الارب). || در مشقت انداختن. (منتهی الارب). در مشقت افکندن. || در چاه افکندن: ارداه فی البئر. || درگذشتن از سِنّی از سنین عمر: اردی علی ستین؛ گذشت از شصت. (منتهی الارب). || افزون...
ارداء
[اَ] (ع ص، اِ) جِ رَدیّ.
اردءاء
[اَ دِ] (ع ص، اِ) جِ رَدی ء.
ارداج
[اَ] (ع اِ) چرم سیاه.
ارداح
[اِ] (ع مص) پاره در سپس خرگاه برآوردن. (منتهی الارب). چیزی از عمارت بر خانه افزودن. || گرداگرد خانه را در گل گرفتن. (منتهی الارب).
ارداد
[اَ] (ص، اِ) فریبنده. مکار. حیله باز. || غول. دیو. اهریمن. پری. (شعوری). || مردم فریب. (شعوری از وسیله المقاصد). || نام دانشمند و موبدی دانسته اند پسر ویراف (برهان، ذیل کلمهء اردا) و این صحیح نیست. رجوع به اردا شود.
ارداد
[اِ] (ع مص) پستان کردن گوسفند و جز آن پیش از زادن. (منتهی الارب). شیر از پستان چکانیدن گوسفند پیش از زائیدن. || غضبناک شدن. (کنزاللغات) (کشف اللغات). || تیزشهوت شدن مرد. (کنزاللغات) (کشف اللغات). || بسیارموج شدن دریا. (کنزاللغات).
اردارسیره
[اَ سی رَ] (اِخ) موضعی از کوهسار از نواحی هزارجریب مازندران. رجوع بسفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 123 شود.
ارداشار
[اَ] (اِخ) موضعی است در جنوب ایروان.
ارداشس
[اَ شِ] (اِخ) بزبان ارمنی اردشیر (ارتخشیر، ارته خشثره) را ارداشس گفته اند و چند تن از بزرگان ارمنستان بدین نام خوانده شده اند از آن جمله: ارداشس (برومی: آرتاکسیاس) پسر ارتاواسد. رومیان پس از تصرف ارمنستان (در عصر اشک چهاردهم فرهاد چهارم) ارداشس را که ارمنیان بجای پدر بسلطنت...
ارداغ
[اِ] (ع مص) گِلناک شدن زمین. (منتهی الارب).
ارداف
[اَ] (ع اِ) جِ رِدف.
ارداف
[اِ] (ع مص) از پی درآمدن. از پی فراشدن. (تاج المصادر بیهقی). پس روی کردن. در پی کسی رفتن. (منتهی الارب). پیروی کردن. از پی کسی رفتن. || ارداف نجوم؛ در پی یکدیگر برآمدن آنها. (منتهی الارب). از پس یکدیگر برآمدن ستارگان. || از پی درآوردن. || از پس کسی...
اردام
[اِ] (ع مص) همیشه بودن. || اردام سحاب؛ ساکن و برجای ماندن ابر. (منتهی الارب). || همیشه شدن. اردام حُمّی؛ بر جای و لازم ماندن تب. پیوسته شدن تب. (تاج المصادر بیهقی). || اردام شجر؛ سبز شدن و برگ برآوردن پس از آنکه خشک بود. برگ آوردن و سبز گردیدن...
اردان
[اِ] (ع مص) همیشه بودن، چنانکه تب و غیر آن. اردان حُمّی؛ پیوسته شدن تب. (تاج المصادر بیهقی). ثابت و برقرار ماندن تب. (منتهی الارب). || اردان قمیص؛ رُدن ساختن پیرهن را. ردن ساختن برای پیراهن. (منتهی الارب). آستین کردن جامه را. طراز آستین کردن جامه را. جامه را بُن...
اردان
[اَ] (ع اِ) جِ رُدن. تیریزها. بن های آستین.
