ارخون
[اَ] (یونانی، ص، اِ)(1) رئیس شاهزاده و سردار و مهتر و امام و مقتدای ترسایان. (آنندراج). ارکنت. این کلمه اص بقضاه جمهوری های قدیم یونان اطلاق میشده است. رجوع به ارکنت شود.
).فرانسوی:
(1) - Arkhon (Archonte
ارخوه
[اَ] (اِخ) آرخوه. قصبه ایست کوچک در قضای خوپه، از ولایت لازستان در 4 هزارگزی جنوب غربی خوپه بساحل دریا، در دهانهء نهری کوچک. مردم این ناحیه سلحشور و جنگاور و جسورند و عمدهء شغل آنان بریدن چوب است و در آنجا مکتب ابتدائی است. (قاموس الاعلام ترکی).
ارخه
[اَ خَ] (ع اِ) ماده گاو دشتی. ماده گاو وحشی. ج، ارخ. (مهذب الاسماء) (آنندراج).
ارخی
[اُ خی ی] (ع اِ) گاو نر جوان.
ارخی
[اَ خا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رخو. سست تر: اللحم ارخی من العصب و الوتر و الغشاء. (ابوعلی سینا).
ارخیجانس
[اَ نِ] (اِخ)(1) ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج 1 ص 92) در ذکر کتاب «تعرّف علل الاعضاء الباطنه» تألیف جالینوس آرد: و یعرف ایضاً بالمواضع الاَلمه، ست مقالات، و غرضه فیه ان یصف دلائل یستدل بها علی احوال الاعضاء الباطنه اذا حدثت بها الامراض و علی تلک الامراض...
ارخیه
[اُ خی یَ] (ع اِ) بچهء بز کوهی. ولدالایل و الایل گوزن، یعنی بز کوهی. (مهذب الاسماء). || هرچه فرود انداخته شود از پرده و مانند آن. || هرچه نرم و سست کرده شود از چیزی. (منتهی الارب).
ارد
[اَ] (اوستایی، ص) مأخوذ از اَرْتَه و اَرِتَه و اِرِتَه اوستائی و رتَه سانسکریت بمعنی درستی و راستی و پاکی و تقدس و مجازاً مقدس، همین کلمه در اول اردشیر و اردوان و اردویراف و اردیبهشت(1) و نیز بصورت مزید مقدمی در اسماء امکنه مانند: اردستان، اردبیل و اردکان دیده...
ارد
[اَ] (اِخ) نام ایزدی در آئین ایرانیان باستان. در اوستا اَشی وَنگوهی و در پهلوی اَرت آمده، کلمهء ونگهو صفت است بمعنی نیک و خوب. کلمهء مرکب مزبور بمعنی اشی نیک است و آن در پهلوی بصور اَرشَش وَنگ و اَشَش وَنگ و اَرشوش ونگ و معمو بصورت اَشیش وَنگ...
ارد
[اَ رَ] (اِخ) مخفف اراد است و آن نام فرشته ایست که تدبیر و مصالح روز ارد که بنام او مسمی است بدو مفوض است. (شمس اللغات). رجوع به اَرْد شود.
ارد
[اُ] (اِ) مانند و نظیر و شبه. (جهانگیری) (برهان قاطع) (شعوری).
ارد
[اُ رَ] (اِخ) بیست وپنجم از هر ماه شمسی. (شمس اللغات). رجوع به اَرْد شود.
ارد
[اِ] (اِخ) نام فرشته ایست که موکل بر دین و مذهب است و تدبیر و مصالح روز ارد که بیست وپنجم از هر ماه شمسی است بدو تعلق دارد، نیک است در این روز نو بریدن و پوشیدن و بد است نقل و تحویل کردن. (برهان قاطع) (جهانگیری). روزیست از...
ارد
[اَ] (اِخ) کوره ایست بفارس، کرسی آن تیمارستان است. (معجم البلدان) (مرآت البلدان).
ارد
[اِ رَ] (اِخ) (ده...) موضعی است بسیزده فرسخی میانهء شمال و مغرب شهر لار.
ارد
[اَ] (اِخ) یکی از قرای فوشنج است. (معجم البلدان) (منتهی الارب).
ارد
[اَ] (اِخ) کرسی ناحیتی در فرانسه و موقع آن در کنار نهر کون، بمسافت 20 هزارگزی جنوب غربی اسوار و در آن مواد آتشفشانی یافت شود و محصول آن گوسفند و پشم است. (ضمیمهء معجم البلدان).
ارد
[اَ رَ] (اِخ) یکی از جزائر دریای واقع در شمال شرقی جزیرهء بحرین و آن جزیره ای منخفضه و رملیه است و ترعه ای آنرا میشکافد که آب وی از دریا بهنگام مد رسد. این جزیره و جزیرهء بحرین به حاصلخیزی و فراوانی آب و نیکوئی هوا و بسیاری لؤلؤ،...
ارد
[اَ رَدد] (ع ن تف) نافع تر. (آنندراج).
ارد
[اُ رُ] (اِخ) مدائی (مادی). سکه ای از همدان بدست آمده متعلق بعهد اشکانی بنام اُرد مدائی. (ایران باستان ص 2680).
