ارخبس
[اَ خِبْ بُ] (اِخ) رجوع به ارچپس شود.
ارخبیل
[اَ خَ] (اِخ) (مقلوب ارخی بِل(1)، کلمهء یونانی بمعنی گنگبار یعنی مجمع الجزائر) اسم قطعه ایست از دریا مشتمل بر جزایر مخصوصه و آن دو قسم است: ارخبیل رومی و هندی. نخستین، فرعی است از بحر متوسط که بمسافت 400 میل بسوی شمال امتداد یابد و معدل عرض آن 200...
ارختئوم
[اِ رِ تِ] (اِخ)(1) موضعی در اَثینه (آتن). رجوع به ایران باستان ص 1592 شود.
(1) - Erechtheum.
ارخته
[اَ رِ تَ / تِ] (اِ)(1) مطلق رخت. (فرهنگ دیوان نظام) : و او را زیر دیواری کرده بنه و ارخته اش را غارت کردند. (ظفرنامهء شرف الدین علی یزدی). چون از ضبط مجموع اسباب و ارختهء او بپرداختند. (ظفرنامهء شرف الدین علی یزدی). و قیچچیان ارختهء اشارت و خلعت...
ارخته دار
[اَ رِ تَ / تِ] (نف مرکب)جامه دار. (فرهنگ نظام).
ارخس
[اُ خِ] (یونانی، اِ)(1) بیونانی خصی الکلب است. (تحفهء حکیم مؤمن). ارخص. ارخیس.
(1) - Orchis.
ارخس
[اُ رُ] (اِخ) اسم قریه ای است از ناحیهء شاوذار از نواحی سمرقند، مجاور جبال، بین آن و سمرقند چهار فرسنگ مسافت است. (معجم البلدان). رُخس.
ارخسی
[اُ رُ(1) / رَ(2)] (ص نسبی)منسوبست به ارخس یکی از قرای سمرقند و در نسبت رخسی نیز گویند و بدان منسوب است عباس بن عبدالله الارخسی (یا رخسی). رجوع به معجم البلدان و انساب سمعانی شود.
(1) - به ضبطِ یاقوت.
(2) - به ضبطِ سمعانی.
ارخص
[اَ خَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رخیص. ارزانتر.
- امثال: ارخص من التراب.
ارخص من التمر بالبصره.
ارخص من الزبل.
ارخص من قاضی مُنی؛ و ذلک انّه یصلی بهم و یقضی لهم و یغرم زیت مسجدهم من عنده. (مجمع الامثال میدانی).
|| سست تر. نرم تر.
ارخص
[اُ خِ] (یونانی، اِ)(1) بیونانی خصی الکلب است. (فهرست مخزن الادویه). ارخس.
(1) - Orchis.
ارخل
[اَ خُ] (ع اِ) جِ رِخل و رِخله و رَخِل، بمعنی برهء ماده. (منتهی الارب).
ارخلاوس
[اَ خِ وُ] (اِخ)(1) یکی از حکماء که در صنعت کیمیا (زرسازی) بحث کرده و بعمل اکسیر تام دست یافته است. (ابن الندیم).
(1) - Archelus de Milet (?).
ارخم
[اَ خَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَخم. نرم تر. ملایم تر (چنانکه آواز). || (ص) سپیدسر. سرسپید. (دستوراللغه نطنزی): فرس ارخم؛ اسپ سپیدسر سیاه بدن. (منتهی الارب). اسپ همه سرسپید. (مهذب الاسماء). اسپ همهء سر سپید. (مهذب الاسماء). مؤنث: رَخْماء. (منتهی الارب).
ارخمان
[اَ خُ] (اِخ) شهریست بفارس. (منتهی الارب). شهرکیست از نواحی فارس از کورهء اصطخر. (معجم البلدان).
ارخ من
[اُ رُ مِ] (اِخ)(1) ناحیه ایست در آرکادی. رجوع به ایران باستان ص 777 و 839 و 840 و 2140 شود.
(1) - Orochmene.
ارخمیدوس
[اَ] (اِخ) رجوع به ارشمیدوس و ارشمیدس شود.
ارخن
[اُ خُ] (اِخ) (نهر...) نهری در مغولستان که حوزهء علیای آن در قدیم مسکن قبیلهء نایمان بود. در اواسط مائهء دوم هجری قوم اویغور بر آن ناحیه تسلط یافت و سپس یورت اصلی اجداد چنگیز و خود او گردید و پس از مرگ چنگیز این ناحیه در جزو بخشهای دیگر...
ارخواتیش
[اَ رَ] (اِخ) هرخوتیش. نام رُخج در پارسی باستان. افغانستان جنوبی تا قندهار کنونی. رجوع به ایران باستان ص 375 و 1452 شود.
ارخوطس
[اَ طَ] (اِخ)(1) الطارنطینی. آرخیتاس. حکیم فیثاغورسی. مولد او در طارنطینی و او دوست افلاطون بود. این حکیم، ریاضی دان و منجم و سائس و فرمانده سپاه بود. اهالی طارنطین هفت بار او را بحکومت خویش برگزیدند و در جنگها مکرر بر دشمنان وطن خود غلبه یافت و آنگاه که...
ارخوطس
[اَ طَ] (اِخ)(1) قفطی در تاریخ الحکماء در زمرهء تألیفات ارسطوطالیس آرد: کتابه الملقب بارخوطس سه مقالات. و نیز ابن ابی اصیبعه در تعدید مؤلفات ارسطو گوید: کتاب ارخوطس ثلاث مقالات. رجوع به تاریخ الحکماء چ لیبسک ص 43 و عیون الانباء ج 1 ص 67 شود.
(1) - Archytas.
