ارحاض
[اِ] (ع مص) شستن. (منتهی الارب).
ارحاف
[اِ] (ع مص) تیز کردن، چنانکه کارد و مانند آنرا.
ارحال
[اِ] (ع مص) ریاضت دادن و رام کردن ستور را. (منتهی الارب). || دادن ستور بارکش کسی را. شتر باری و سواری بکسی دادن. راحله بکسی دادن. || بسیار شدن شتر کسی. خداوند بسیار شتر شدن. (منتهی الارب). || ارحال بعیر؛ قوی پشت شدن آن پس از ضعف. || ارحال...
ارحام
[اَ] (ع اِ) جِ رحِم و رِحم. زهدان ها. (غیاث اللغات) (منتهی الارب): الله یعلم ما تحملُ کل انثی و ما تغیض الارحام و ما تزداد و کل شی ء عنده بمقدار. (قرآن 13/8)؛ خدا میداند آنچه برمیدارد هر زنی و آنچه بکاهد رحمها (زهدان ها) و آنچه زیاد سازد...
ارحب
[اَ حَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رحب: هذا ارحبُ من هذا؛ ای اوسع. (معجم البلدان).
ارحب
[اَ حَ] (اِخ) نام قبیله ای از همدان. (منتهی الارب). و نام ارحب، مرّه بن دُعام بن مالک بن معاویه بن صَعب بن دُومان بن بَکیل بن جُشَّم بن خَیوان بن نوف بن همدان است و بدان قبیله منسوبست: الابلُ الارحبیه. (معجم البلدان). والنجائب الارحبیات. (منتهی الارب):
یقولون لم یُرَث و...
ارحب
[اَ حَ] (اِخ) مخلافی است به یمن که بنام قبیله ای بزرگ از هَمدان نامیده شده. (معجم البلدان). رجوع به ارحب. (فقرهء فوق) شود. || گفته اند ارحب شهریست بر ساحل دریا، بین آن و بین ظَفار نزدیک 10 فرسنگ است. (معجم البلدان).
ارحب
[اَ حِ] (ع فعل امر) اَرْحِبْ و اَرْحِبی، بصیغهء امر دو کلمه است که بدان اسب و شتر را زجر کنند، یعنی گشاده شو و دور بمان. (منتهی الارب).
ارحبعم
[ ] (اِخ) ابن سلیمان از سلاطین بنی اسرائیل. وی هفده سال ملک بود. و او پدر لابیاس است. (مجمل التواریخ والقصص ص 143 و 144). رجوع به رحبعام شود.
ارحبی
[اَ حَ] (ص نسبی) منسوب به ارحب، بطنی از همدان. مشهور بدین نسبت ابوحذیفه سلمه بن صهیب الارحبی از تابعین است و حذیفه بن الیمان از او روایت دارد و از وی خیثمه بن عبدالرحمن روایت کند. حدیث او در صحیح مسلم در کتاب الاطعمه آمده است. (انساب سمعانی).
ارحبی
[اَ حِ] (ع فعل امر) گشاده شو. دور بمان. کلمه ایست که بدان اسپ و شتر ماده را زجر کنند. (منتهی الارب).
ارحبیات
[اَ حَ بی یا] (ع ص نسبی، اِ)(نجائب...) شتران منسوب به اَرْحَب.
ارحضیه
[اَ حَ ضی یَ] (اِخ) دهی است نزدیک مدینه، انصار را. موضعی است قرب اُبلی و بئرمعونه بین مکه و مدینه. (معجم البلدان).
ارحل
[اَ حَ] (ع ص) سپیدپشت. سفیدپشت. اسب سفیدپشت. (منتهی الارب). اسب پشت سپید. (مهذب الاسماء). || گوسپند سیاه بدن سپیدپشت.
ارحل
[اَ حُ] (ع اِ) جِ رَحْل، بمعنی رخت و جای باش مرد و پالان شتر.
ارحم
[اَ حَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از راحم. رحیم تر. مهربان تر. بسیاررحم و بسیار مهربان. (آنندراج): اَرحم الراحمین. و فی الحدیث: ارحم امتی ابوبکر.
ارحم
[اِ حَ] (ع فعل امر) بصیغهء امر یعنی رحم کن. ببخشای: اِرْحَمْ یا اَرحم الراحمین؛ ببخشای ای بخشاینده تر بخشایندگان.
-ارحَم تُرْحَمْ؛ ببخشای تا بخشاییده شوی :
بی رحمتم اینچنین چه ماندی
اِرْحَمْ تُرْحَمْ مگر نخواندی.نظامی.
ارحم
[اَ حَ] (اِخ) ابن ابی الارحم المخزومی. وی از جملهء سباق اسلام است و بعقیدهء حمدالله مستوفی هشتادوپنج سال عمر داشت و بسال 55 ه . ق. درگذشت و در بقیع مدفون شد. رجوع به حبط ج 2 ص 239 شود.
ارحم الراحمین
[اَ حَ مُرْ را حِ] (اِخ)بخشاینده تر بخشایندگان. و آن از اسماء صفات باریتعالی است.
ارحی
[اَ] (ع اِ) اَرْحٍ. جِ رَحی.
