ارجینان
[ ] (اِخ) شهرکیست بناحیت پارس اندر میان کوه نهاده، سردسیر، جائی آبادان و با کشت و برز و نعمت بسیار و مردم بسیار. (حدود العالم).
ارجیه
[اُ جی یَ] (ع اِ) هر چیز امیدداشته شده. امیدداشته: ما لی فی فلان ارجیه؛ مرا بفلان امیدی نیست.
ارچا
[اَ] (اِ) اُرس. رجوع به اُرس شود.
ارچپس
[اَ چِ پُ] (اِخ) (مهتر اسبان) اَرْخِبُّس(1). معلم مسیحی که با فلیمون و اپفیا همکار بود و پولس او را چون سپاهی همقطار خود سلام میفرستد (فلیمون 2)، و او را اندرز می دهد که موعظهء خود را در کولسی به اتمام رساند. (کولسیان 4:17). (قاموس کتاب مقدس).
(1) - ترجمهء...
ارچستان
[ ] (اِخ) ملوک دیلم را ارچستان گفتندی. (جهانگشای جوینی در ذکر الموت).
ارچمین
[ ] (اِخ) موضعی است در شمال غربی بهران در حوالی عشق آباد.
ارچند
[اَ چَ] (حرف ربط مرکب) هرچند. (غیاث اللغات) (مؤید الفضلاء) (آنندراج). اگرچه. گرچه. وقتی که :
نخواهد همی ماند ایدر کسی
بباید شد ارچند ماند بسی.فردوسی.
زن ارچند باچیز و باآبروی
نگیرد دلش خرمی جز بشوی.اسدی.
ارچنگ
[اَ چَ] (اِخ) ارتنگ. (جهانگیری) (شعوری). || (اِ) نقش و تصویر. (شعوری). رجوع به ارتنگ شود.
ارچنگان
[ ] (اِخ) موضعی است در جنوب خیوآباد واقع در قسمت غربی راه آهن عشق آباد.
ارچه
[اَ چَ / چِ] (اِ) اُرس. رجوع به اُرس شود.
ارچه
[اَ چِ] (حرف ربط مرکب) مخفف اگرچه، حرف شرط. هرچند. وقتی هم که :
تن خنگ بید ارچه باشد سپید
بتری و نرمی نباشد چو بید.رودکی.
ز مادر همه مرگ را زاده ایم
همه بنده ایم ارچه آزاده ایم.فردوسی.
گوش مالیدن و زخم ارچه مکافات خطاست
بی خطا گوش بمالش بزنش چوب هزار.
منوچهری.
زن ارچه زیرک و...
ارچی
[اَ] (اِخ) از نواحی بارفروش. رجوع به سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 118 و 119 شود.
ارچین
[اَ] (اِ) زینه و پایهء نردبان. (برهان) (آنندراج). پایه. پله.
ارچینی
[اَ] (اِخ) کوهی است از توابع صفاهان. (برهان).
ارحٍ
[اَ حِنْ] (ع اِ) اَرحی. جِ رَحی.
ارح
[اَ رَح ح] (ع ص) مرد فراخ کف پا که همه بزمین رسد. (منتهی الارب). کسی که پای وی هموار بر زمین نشیند. (تاج المصادر بیهقی). پهن پای. (زوزنی). آنکه پایش هموار بزمین نشیند. (مهذب الاسماء). مقابلِ اَخْمَص. مؤنث: رَحّاء. (منتهی الارب). ج، رُحّ. (مهذب الاسماء). || فراخ سم. (تاج...
ارحاء
[اَ] (ع اِ) جِ رحی، بمعنی سنگ آسیا. (آنندراج). || دندانهای آسیا. طواحن. || قبائلی که هر یک بنفسه مستقل و مستغنی از دیگرانست. (مفاتیح العلوم).
ارحاء
[اَ] (اِخ) دهی است به واسط. (منتهی الارب). قریه ای است قرب واسط عراق. (معجم البلدان).
ارحائی
[اَ] (ص نسبی) منسوب به ارحاء قریه ای قرب واسط و بدان منسوبست ابوالسعادات علی بن ابی الکرم بن علی الارحائی الضریر. وی صحیح بخاری را در بغداد از ابی الوقت عبدالاوّل سماع و روایت کرد و در سلخ جمادی الاَخرهء سال 609ه . ق. درگذشت. و سماع او صحیح...
ارحاب
[اِ] (ع مص) فراخ گردیدن. (منتهی الارب). فراخ شدن سرای. (تاج المصادر بیهقی). || فراخ گردانیدن. (منتهی الارب). فراخ کردن چیزی. (تاج المصادر بیهقی).
