ارثاث
[اِ] (ع مص) کهنه شدن. کهنه و سوده گردیدن. (منتهی الارب). کهنه شدن جامه. (تاج المصادر بیهقی). || کهنه گردانیدن. (منتهی الارب).
ارثاد
[اِ] (ع مص) آرام گرفتن. (منتهی الارب). || ایستادن. || تیره رنگ شدن. (منتهی الارب). || به نم و تری رسیدن، چنانکه چاهکن. بخاک تر رسیدن در چاه کندن: و احتفر حتی ارثد؛ کند زمین را تا به نم آن رسید.
ارثاط
[اِ] (ع مص) در نشست خود ثابت ماندن و قرار ورزیدن.
ارثاو
[اَ] (اِخ) قومی از آسیای صغیر، از نژاد آرارات. (ایران باستان ص36).
ارثأ
[اَ ثَءْ] (ع ص) کبش ارثأ؛ گوسپند سیاه سپید بهم آمیخته. (منتهی الارب). قچقار سیاهی سپیدی آمیخته. مؤنث: رَثْآء.
ارث بر
[اِ بَ] (نف مرکب) ارث بَرَنده. وارث.
ارث بردن
[اِ بُ دَ] (مص مرکب) وارث شدن. میراث بردن. ارث.
ارثخشمیثن
[اَ ثَ خُ ثَ] (اِخ)رثخشمیثن. شهریست بزرگ دارای سوقهای آبادان و نعمت وافره و آن به اندازهء نصیبین است لیکن آبادتر و پرجمعیت تر از آنست. ارثخشمیثن از بزرگترین اعمال خوارزم است و بین آن و جرجانیهء شهر خوارزم سه روزه راه است و یاقوت گوید: من بشوال سال 616...
ارثد
[اَ ثَ] (ع اِ) درختی است. (مهذب الاسماء). نام بیخی است که تخم آنرا فلفل برّی و حب الفقد خوانند و نبات آنرا پنج انگشت و ذوخمسه اوراق گویند. (آنندراج). اثلق است و گفته شود. (اختیارات بدیعی). رجوع به اثلق و فلفل بری شود.
ارثد
[اَ ثَ] (اِخ) نام وادییست بین مکه و مدینه در وادی الابواء: و فی قصه لمعاویه رواها جابر فی یوم بدر: قال فاین مقیلک قال بالهضبات من ارثد. و قال الشاعر:
محل أولی الخیمات من بطن ارثداً.
و کثیر گوید:
و ان شفائی نظره ان نظرتها
الی ثافل یوماً و خلفی شنائک
و ان تبرز...
ارثر بیرام
[اَ ثُ] (اِخ) وی کتاب ابورشید سعید النیسابوری را که شامل آراء بصریین و بغدادیین در مسائل مربوط به جوهر (مقابل عَرَض) و حجت های هر فرقه است در برلین بسال 1902م. بطبع رسانیده است. (ضحی الاسلام جزء3 ص161 حاشیهء1).
ارثعنان
[اِ ثِ] (ع مص) ارثعنان مطر؛ ثابت ماندن و پائیدن باران. || نیک باریدن. || ارثعنان شعر؛ فروگذاشته شدن موی. || سستی. ضعف. فرومایگی. (منتهی الارب). سست شدن. سست و نرم شدن.
ارثقی
[ ] (معرب، اِ)(1) بیونانی خلنج است. (فهرست مخزن الادویه). و در ترجمهء ابن البیطار لکلرک این کلمه را از قول دیسقوریدوس اریقی آورده است.
(1) - Bruyere. Erike.
ارثم
[اَ ثَ] (ع ص) آنکه برای علتی در زبان، بیان سخن نتواند. آنکه بیان سخن را نتواند بجهت آفتی که در زبان دارد. (منتهی الارب): بیانک عن الارثم صدقه. (حدیث). || اسب سربینی سپید یا سپیدلب بالائین. (منتهی الارب). اسب که در لب زبرین او سپیدی باشد. لب بالاسپید (اسب)....
ارثماطیقی
[اَ رِ] (معرب، اِ)(1) (از یونانی اَریثمُس، بمعنی عدد) ارتماطیقی. علم حساب نظری. (کشاف اصطلاحات الفنون). دانش اعداد. فنّ محاسبه. و آن عبارتست از معرفت خواص اعداد و این مشتمل است بر چهار باب: باب اول در خواص اعداد از آن روی که کمّاند در انفس خود، از مشهورترین خواص...
ارثمام
[اِ ثِ] (ع مص) سپید شدن. (تاج المصادر بیهقی). سپیدلب یا سپیدبینی گردیدن اسب. (منتهی الارب). سپید شدن لب زبرین اسب. (زوزنی). سپید شدن لب بالایین اسب.
ارثنگ
[اَ ثَ] (اِخ) کتاب اشکال مانی بود و اندر لغت دری همین یک ثاء دیده ام که آمده است. (لغت فرس اسدی). ارتنگ. خانه ایست که مانی در چین نقاشی کرده بود. (از فرهنگ خطی). در رسالهء حسین وفائی ارثنگ بثاءِ مثلثه آمده است و گفته بمعنی صورتهای مانی است...
ارثه
[اُ ثَ] (ع اِ) حد فاصل میان دو زمین. (منتهی الارب). ج، اُرَث. || سرگین آماده برای افروختن گاه حاجت. سرگین که بخاک آمیزند و نهند به روز احتیاج. سرگین آماده برای آتش افروختن بوقت حاجت. (منتهی الارب). || زمین سهل. || پشتهء سرخ. (منتهی الارب). اکمه الحمراء. (تاج العروس)....
ارثی
[اِ] (ص نسبی) منسوب به ارث. موروثی.
ارثی
[اَ ثا] (ع ص) مردی که استواری و اِحکام کار را نتواند. (منتهی الارب).
