ارابیع
[اَ] (ع ق) چهارچهار.
ارابیکوس
[اَ] (اِخ) بیونانی بمعنی فاتح عرب. و آن لقبی است که پس از تسخیر آدیابن، سِوِروس را دادند. (ایران باستان ص 2508).
ارات
[اِ] (ع اِ) جِ اِرَه.
ارات
[اِ تُ] (اِخ) یکی از موزهای نه گانهء یونان باستان، دختر زاوش و منِمُسین. وی مظهر شعر غنائی و مراثی است. وی را با چنگی در دست تجسیم کنند.
اراتس تن
[اِ تُ تِ] (اِخ)(1) ریاضی دان و هیوی و فیلسوف مشهور اسکندرانی. متولد به قورینا (سیرِن) بسال 276 ق. م. وی بسن هشتادسالگی از گرسنگی بمرد. او خواست موافق اطلاعات جدیده نقشهء صحیحی از عالم زمان خود ترسیم کند. منابع و مواد لازمه را در اسکندریه سراغ داشت لذا به...
اراتیپه
[ ] (اِخ) (آراتپه؟) موضعی در حدود سمرقند. رجوع به حبط ج 2 ص 290 شود.
اراث
[اِ] (ع اِ) آتش. || آنچه بدان آتش گیرند مانند سوخته و جز آن. (منتهی الارب).
اراث
[اِ] (اِخ)(1) ناحیه ای در ولایت تکزاس (امریکای شمالی)، مساحت آن 1000 میل مربع و سکنهء آن 22000 و کرسی آن دوبلین است.
(1) - Erath.
اراثرس
[اِ رِ] (اِخ)(1) شهری از اوبه که ایرانیان در جنگهای با یونان در حدود 490 ق. م. آنجا را خراب کردند: منادیموس من اهل اراثرس(2). (تاریخ الحکمای قفطی ص 24).
(1) - eretrie.
(2) - Menedeme d' eretrie.
اراج
[اَرْ را] (ع ص) بسیار دروغگوی. || بسیار ورغلاننده.
اراج
[اَ] (اِخ) از قرای بلوک شمیران، در مشرق درّهء دارآباد.
اراج
[اَ] (اِخ) قضائی است از ولایت قسطمونی مشتمل بر نواحی یازی کوی و اکدیر و افشار. سکنهء آن در حدود 16000 تن مسلمانان باشند و در آن بیشه های بسیار است و مهمترین محصول آن تنباکوست. (ضمیمهء معجم البلدان). || شهریست واقع در اراضی کوهستانی، بیک مرحله در جنوب غربی...
اراجان
[ ] (اِخ) نام محلی کنار راه تبریز به اهر، میان اوخارا و ورزقان، در 78200 گزی تبریز.
اراجح
[اَ جِ] (ع اِ) جِ ارجوحه.
اراجل
[اَ جِ] (ع اِ) جِ رَجُل. مردان. || (ص، اِ) جِ رَجل. مردان پیاده.
اراجه
[ ] (اِخ) شهری در حوالی رود سند. رجوع به حبط ج 2 ص 152 شود.
اراجیح
[اَ] (ع اِ) جِ ارجوحه. || صحرا. (منتهی الارب). || جنبش شتران در پویه. (منتهی الارب).
اراجیز
[اَ] (ع اِ) جِ اُرجوزه.
اراجیف
[اَ] (ع اِ) جِ ارجاف. خبرهای موحش و مدهش. بیهودگان و سخنهای دروغ و بی اصل. (غیاث اللغات). خبرهای دروغ. خبرهای نادرست. شایعات. تعاتِع:
درین ساعت خبری هول افتاد بنده انهی نخواست کرد تا نماز دیگر مددی رسد که آن رسیده شاید اراجیف باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 663). اراجیفی...
اراجیل
[اَ] (ع ص، اِ) جِ ارجال. ججِ رَجُل و رَجِل. پیادگان. || جِ راجل. پیادگان. خلاف فارس. || شکاریان. (منتهی الارب).
